مثلث عشقی پارت ۶
که یهو نامجون گوشیمو برداشت و تماس رو جواب داد
نامجون : علووووو سلام اوما
اوما: سلام نامی خوبی ا.ت کجاس
ا.ت: جان مامان
اوما : سلام عزیزم
ا.ت : فرانسه چطوره خوبین شما
اوما: خوبیم آره تو چطوری
ا.ت: اومدم ما خوبیم مامان ببخشید من میخوام برم دانشگاه بعدا زنگ میزنم
ا وما : آه باشه
ا.ت:آه خداحافظ
نامجون : خب من میرم پایین آبجی( در حالی که لپ ا.ت رو کشید )
ا.ت:باشه داداشی من اما ه میشم
نامجون : من رفتم
ا.ت: خب همیشه تیپ سیاه و سفید و طوسی میزنم امروز طوسی میخوام بزنم حوصله نداشتم و خدمتکارامو صدا کردم
خدمتکارا:بله بانو
ا.ت : از اونجایی که نامجون گفته بود بهشون زور بگم گفتم خوش بگذرونم
به تخت تکیه دادم و گفتم
ا.ت: خب خب اون تیشرت طوسی رو تنم کنین با شلوار کتان طوسی مو بدین خب کیف طوسیمو بدین کفشای اسپرت طوسیمو پام کنین حالا عطرمو بزنین وای تا حالا اینهمه دستور نداده بودم
ا.ت: حالا گمشین بیرون
خدمتکارا : چشم بانوی من
نامجون : رفتم بالا و دیدم ا.ت داره آرایش میکنه
ا.ت : رژ صورتی و سایه ی طوسی زدم موهام رو هم باز کذاشتم و لاک صورتی رو زدم که دیدم نامجون ایستاده
نامجون : بیوتی کوچولو امروز منم کلاس دارم باهات میام حالا که طوسی زدی منم طوسی میپوشم
ا.ت : دیدم نامجون با یه تیشرت لش طوسی و یه شلوار بگ طوسی اومد پایین واو واقعا جذاب بود
نامجون: بریم کوشولو
ا.ت : بریم اوپا
نامجون : رسیدیم دانشگاه و در ماشینو وا گردم تمام دخترا چششون رو من بود که رسیدیم به حیاط و تهیوتگ اومد سجت ا.ت من اونور تر بودم و اون من. نشناخت
ا.ت: سلام ته حالت چطوره و بغلش کردم اون موقع هوا مو داشت
تهیونگ : سلام ا.ت و منم بغلش کردم
نامجون : چیشد؟؟؟ ا.ت رو بغل کرد دویدم سمتش
تهیونگ : اوه سلا م نامجون حالت چطوره داداش
نامجون : میبینم که با هم صمیمی هستین
تهیونگ دست ا.ت رو میگیره و میچسباند به خودش و میگه : اوه آره
ا.ت: اوووم آره
نامجون : اوکی .... اهههه چرا انقدر به هم نزدیکن
تهیونگ : از اونجایی که میدونستم نامجون هم ا.ت رو دوست داره خوب چزوندمش ها ها ها
نامجون : خوبه کلاس من هم با ا.ت و تهیونگه ببینیم چند مرده حلاجی تهیونگ
( بچه ها اگر در این جا بی ادبی به بی تی اس کردم ببخشید )
تهیونگ: نشستم کنار ا.ت و گفتم : خب دختر عمو چه خبر
ا.ت:هیچی
تهیونگ : دیدم نامجون داره میاد برای همین یهو بهش گفتم دیگه چه خبر
ا.ت: ته بس کن من چه خبر اول تو خبر ندارم داری میگی دیگه چه خبر
نامجون : ا.ت
ا.ت : ب ب بله
پاشو بیا کنار من
ا.ت: وا اوپا چرا اینجوری میکنی
نامجون:داشتم میگفتم بیا که همون لحظه استاد اومد و دیگه ساکت شدم
تهیونگ : پوزخند وحشتناکی به نامجون زدم که دیدم برای گوشیم یه پیام اومد
شینگن یانگ به ما خیانت کرد
تهیونگ : واتتتتت د فا.. ک اون عوضی نصف بار اسلحه رو با خودش برده اوففف باید صبر کنم کلاس تموم شه به جونگ کوک زنگ زدم و گفتم حواسش باشه
نامجون : حواسم هم شبه ا.ت بود که با تهیونگ گرم نگیره اما هر لحظه به تهیونگ نزدیک تر میشد
استاد : خب کلاس تمومه یادتون نره . ......فلان و فلان و فلان
تهیونگ : به محض اینکه کلاس تموم شد پاشدم و رفتم بیرون که ببینم چی شده
ا.ت : تهیونگ سریع زد بیرون تعجب کردم و داشتم وسایلمو جمع میکرد م که دیدم سوا اومد
سوا: خب خب برده خانم میدونستی داداشم مافیایه بهش گفتم که تو اذیتم کردی کسی چه دیده شاید فردا برده مون بشی
ا.ت : با تمسخر بهش نگاه میکردم و ناگهان یه لگد خیلی سریع زدم و گفتم من خودم خدمتکار خرید و فروش میکنم حالا میخوای خدمتکار بشم ها ها ها
اگه فعلا کاری نداری بابای
سوا : کار بدی کردی ا.ت علووو داداش ا.ت رو امروز بدزد ها هه ا.ت وقتی فردا داشتی دست و پای من و ماچ میکردی که نکشمت اون قت میفهمی
ا.ت: دانشگاه تموم شد نه نامجون اومده بود نه تهیونگ برای همین خودم رفتم که یهو یه لامبورگینی جلوم ایستاد و بعدش بیهوشی ........
نامجون : علووووو سلام اوما
اوما: سلام نامی خوبی ا.ت کجاس
ا.ت: جان مامان
اوما : سلام عزیزم
ا.ت : فرانسه چطوره خوبین شما
اوما: خوبیم آره تو چطوری
ا.ت: اومدم ما خوبیم مامان ببخشید من میخوام برم دانشگاه بعدا زنگ میزنم
ا وما : آه باشه
ا.ت:آه خداحافظ
نامجون : خب من میرم پایین آبجی( در حالی که لپ ا.ت رو کشید )
ا.ت:باشه داداشی من اما ه میشم
نامجون : من رفتم
ا.ت: خب همیشه تیپ سیاه و سفید و طوسی میزنم امروز طوسی میخوام بزنم حوصله نداشتم و خدمتکارامو صدا کردم
خدمتکارا:بله بانو
ا.ت : از اونجایی که نامجون گفته بود بهشون زور بگم گفتم خوش بگذرونم
به تخت تکیه دادم و گفتم
ا.ت: خب خب اون تیشرت طوسی رو تنم کنین با شلوار کتان طوسی مو بدین خب کیف طوسیمو بدین کفشای اسپرت طوسیمو پام کنین حالا عطرمو بزنین وای تا حالا اینهمه دستور نداده بودم
ا.ت: حالا گمشین بیرون
خدمتکارا : چشم بانوی من
نامجون : رفتم بالا و دیدم ا.ت داره آرایش میکنه
ا.ت : رژ صورتی و سایه ی طوسی زدم موهام رو هم باز کذاشتم و لاک صورتی رو زدم که دیدم نامجون ایستاده
نامجون : بیوتی کوچولو امروز منم کلاس دارم باهات میام حالا که طوسی زدی منم طوسی میپوشم
ا.ت : دیدم نامجون با یه تیشرت لش طوسی و یه شلوار بگ طوسی اومد پایین واو واقعا جذاب بود
نامجون: بریم کوشولو
ا.ت : بریم اوپا
نامجون : رسیدیم دانشگاه و در ماشینو وا گردم تمام دخترا چششون رو من بود که رسیدیم به حیاط و تهیوتگ اومد سجت ا.ت من اونور تر بودم و اون من. نشناخت
ا.ت: سلام ته حالت چطوره و بغلش کردم اون موقع هوا مو داشت
تهیونگ : سلام ا.ت و منم بغلش کردم
نامجون : چیشد؟؟؟ ا.ت رو بغل کرد دویدم سمتش
تهیونگ : اوه سلا م نامجون حالت چطوره داداش
نامجون : میبینم که با هم صمیمی هستین
تهیونگ دست ا.ت رو میگیره و میچسباند به خودش و میگه : اوه آره
ا.ت: اوووم آره
نامجون : اوکی .... اهههه چرا انقدر به هم نزدیکن
تهیونگ : از اونجایی که میدونستم نامجون هم ا.ت رو دوست داره خوب چزوندمش ها ها ها
نامجون : خوبه کلاس من هم با ا.ت و تهیونگه ببینیم چند مرده حلاجی تهیونگ
( بچه ها اگر در این جا بی ادبی به بی تی اس کردم ببخشید )
تهیونگ: نشستم کنار ا.ت و گفتم : خب دختر عمو چه خبر
ا.ت:هیچی
تهیونگ : دیدم نامجون داره میاد برای همین یهو بهش گفتم دیگه چه خبر
ا.ت: ته بس کن من چه خبر اول تو خبر ندارم داری میگی دیگه چه خبر
نامجون : ا.ت
ا.ت : ب ب بله
پاشو بیا کنار من
ا.ت: وا اوپا چرا اینجوری میکنی
نامجون:داشتم میگفتم بیا که همون لحظه استاد اومد و دیگه ساکت شدم
تهیونگ : پوزخند وحشتناکی به نامجون زدم که دیدم برای گوشیم یه پیام اومد
شینگن یانگ به ما خیانت کرد
تهیونگ : واتتتتت د فا.. ک اون عوضی نصف بار اسلحه رو با خودش برده اوففف باید صبر کنم کلاس تموم شه به جونگ کوک زنگ زدم و گفتم حواسش باشه
نامجون : حواسم هم شبه ا.ت بود که با تهیونگ گرم نگیره اما هر لحظه به تهیونگ نزدیک تر میشد
استاد : خب کلاس تمومه یادتون نره . ......فلان و فلان و فلان
تهیونگ : به محض اینکه کلاس تموم شد پاشدم و رفتم بیرون که ببینم چی شده
ا.ت : تهیونگ سریع زد بیرون تعجب کردم و داشتم وسایلمو جمع میکرد م که دیدم سوا اومد
سوا: خب خب برده خانم میدونستی داداشم مافیایه بهش گفتم که تو اذیتم کردی کسی چه دیده شاید فردا برده مون بشی
ا.ت : با تمسخر بهش نگاه میکردم و ناگهان یه لگد خیلی سریع زدم و گفتم من خودم خدمتکار خرید و فروش میکنم حالا میخوای خدمتکار بشم ها ها ها
اگه فعلا کاری نداری بابای
سوا : کار بدی کردی ا.ت علووو داداش ا.ت رو امروز بدزد ها هه ا.ت وقتی فردا داشتی دست و پای من و ماچ میکردی که نکشمت اون قت میفهمی
ا.ت: دانشگاه تموم شد نه نامجون اومده بود نه تهیونگ برای همین خودم رفتم که یهو یه لامبورگینی جلوم ایستاد و بعدش بیهوشی ........
- ۹.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط