من از او برنمی‌گردم؛

من از او برنمی‌گردم؛
بگو تقدیر برگردد!
کسی که زود رفت،
ای کاش -حتی دیر- برگردد

چگونه می‌توان برگشت از خود؟
او خود"من" بود
اگرچه لحظه‌ی رفتن به فکر برنگشتن بود

اگرچه لحظه‌ی رفتن مردد بود؛
اما رفت
نمی‌آمد به او تنها بماند؛
 زود اما رفت

نمی‌آمد به او با من بماند؛
با من تنها
به راه افتاد اشکم لحظه‌ی غمگین رفتن‌ها

مرا زندانی خود کرد و رفته رفته جانم شد
جهانم شد چقدر آسان، چقدرآسان جهانم شد

چه می‌دانستم این زندان پر تکرار،
نامش چیست؟
جهان زندان رفتن‌هاست؛
ماندن در مرامش نیست

دعا کردم که برگردد، به من گفتند می‌آید
به نامش می‌رسم هر دم، زبانم بند می‌آید
دیدگاه ها (۰)

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 49صبح روز خاکسپاری آدرین، خانه از هم...

LESSON

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

🌙 وارث سایه‌ها | پارت ۱۹صدای بارون آرام روی شیشه‌های عمارت م...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط