کابوی احمق:۱
باد داغ عصر ذرات شن را روی جادهی خاکی میرقصاند دشت های بی انتها زیر نور نارنجی خورشید میسوختند و صدای زنگولهی اسب ها با خشخش علف های خشک در هم میامیخت در دوردست روستای "غرب وحشی" مثل نقطهای کوچک میان سرزمین بیرحم غرب خودنمایی میکرد جایی که قانون را کلانترها اجرا نمیکردند بلکه نام یک نفر کافی بود تا همه سرشان را پایین بیندازند
هوانگ هیونجین
مردی که همه او را با لقب شاه کابوی های غرب میشناختند
هیچکس جرئت نداشت بدون اجازهاش معاملهای انجام دهد سلاحی حمل کند یا حتی با راهزن ها معامله کند بعضی ها میگفتند او بیرحم است بعضی ها قسم میخوردند اگر دشمنش شوی قبل از طلوع خورشید ناپدید میشوی اما هیچکس حقیقت را نمیدانست
در همان لحظه کالسکهای از سمت شهر وارد جادهی روستا شد
پسر جوانی با موهای بلوند روشن از آن پایین پرید کولهای روی دوشش انداخت و با هیجان اطراف را نگاه کرد
"وااای... اینجا دقیقا شبیه فیلم هاست"
رانندهی کالسکه خندید
ا"ولین باره غرب وحشی میای؟"
"آره"
"پس یه نصیحت... اگه مردی به تیره پوش رو دیدی فقط سرتو بنداز پایین و رد شو"
فلیکس با تعجب خندید"«این دیگه چه جور آدمیه؟ پادشاه تاریکیه"
راننده آه کشید
"بدتر..."
فلیکس شانه بالا انداخت
"من که برای دعوا نیومدم
چند دقیقه بعد وسط خیابان اصلی ایستاده بود و با ذوق از مغازه های چوبی عکس میگرفت
همان لحظه صدای سم اسبی همه را وادار کرد کنار بروند
جمعیت در چند ثانیه دو طرف خیابان را خالی کردند
فلیکس که سرگرم تنظیم دوربینش بود متوجه نشد
اسب سیاه درست چند سانتی متر مانده به او روی دو پا بلند شد
"هی"
فلیکس از ترس عقب پرید و دوربینش روی زمین افتاد
"حواست کجاست؟"
با عصبانیت سرش را بالا آورد
مردی با پیراهن مشکی جلیقهی چرمی چکمه های خاکی و هفتتیر نقرهای روی زین نشسته بود موهای بلند طلایی اش روی پیشانی ریخته بودند و نگاه سردش طوری بود که انگار میتوانست آدم را از جا میخکوب کند
"تو راه رو بستی"
فلیکس خم شد دوربینش را برداشت و گرد و خاکش را تکاند
"نه... شما اومدی جلوی من"
چند زن دست روی دهانشان گذاشتند
پیرمردی زیر لب گفت
"خدایا... این بچه نمیدونه با کی حرف میزنه"
هیونجین آرام از اسب پایین آمد
قدم هایش روی خاک صدای خشکی ایجاد میکرد
جلوی فلیکس ایستاد
قدش انقدر بلند بود که سایهاش روی صورت فلیکس افتاد
"اسمت"
"لی فلیکس"
"از کجا اومدی"
"شهر"
"برای چی؟"
"گردش"
هیونجین اخم کرد
"غرب وحشی شهربازی نیست"
فلیکس لبخند زد
"خوشبختانه منم بچه نیستم"
هیونجین چند لحظه فقط نگاهش کرد
بعد گفت
"سه روز بیشتر دوام نمیاری"
فلیکس دست هایش را داخل جیبش کرد
"شرط میبندی؟"
اطرافیان تقریبا نفس نمیکشیدند
هیچکس تا آن روز ندیده بود کسی به هیونجین اینطور جواب بده
هیونجین نزدیکتر شد
"از من نترسیدی؟"
فلیکس مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
"باید میترسیدم؟"
برای اولینبار گوشهی لب هیونجین تکان خورد
"یا خیلی شجاعی... یا خیلی احمق"
فلیکس خندید
"منم فکر میکنم دربارهی تو همینطوره"
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد
بعد هیونجین برگشت سوار اسبش شد و بدون حرف دیگری رفت
اما قبل از رفتن فقط یک جمله گفت
"حواسم بهت هست پسر شهری"
فلیکس زیر لب غر زد
"چه آدم ازخودراضیای..."
پیرمرد مغازه دار با وحشت بازویش را گرفت
"پسر... میخوای زنده بمونی؟"
"آره"
"پس دیگه هیچوقت پشت سرش حرف نزن"
فلیکس با خنده گفت
"چرا؟ میاد منو میخوره؟"
پیرمرد فقط آه کشید
"کاش فقط همین بود..."
و این فقط آغاز دشمنی دو آدمی بود که هیچکدام حاضر نبودند یک قدم از موضع خود عقب نشینی کنند یکی مغرورترین کابوی غرب و دیگری گردشگری که انگار اصلا معنی ترس را نمیدانست اما هیچکدام خبر نداشتند که همین برخورد ساده سرنوشت هر دوی انها را برای همیشه تغییر خواهد داد
#هیونلیکس #هیونجین #فلیکس #استری_کیدز #فیک
هوانگ هیونجین
مردی که همه او را با لقب شاه کابوی های غرب میشناختند
هیچکس جرئت نداشت بدون اجازهاش معاملهای انجام دهد سلاحی حمل کند یا حتی با راهزن ها معامله کند بعضی ها میگفتند او بیرحم است بعضی ها قسم میخوردند اگر دشمنش شوی قبل از طلوع خورشید ناپدید میشوی اما هیچکس حقیقت را نمیدانست
در همان لحظه کالسکهای از سمت شهر وارد جادهی روستا شد
پسر جوانی با موهای بلوند روشن از آن پایین پرید کولهای روی دوشش انداخت و با هیجان اطراف را نگاه کرد
"وااای... اینجا دقیقا شبیه فیلم هاست"
رانندهی کالسکه خندید
ا"ولین باره غرب وحشی میای؟"
"آره"
"پس یه نصیحت... اگه مردی به تیره پوش رو دیدی فقط سرتو بنداز پایین و رد شو"
فلیکس با تعجب خندید"«این دیگه چه جور آدمیه؟ پادشاه تاریکیه"
راننده آه کشید
"بدتر..."
فلیکس شانه بالا انداخت
"من که برای دعوا نیومدم
چند دقیقه بعد وسط خیابان اصلی ایستاده بود و با ذوق از مغازه های چوبی عکس میگرفت
همان لحظه صدای سم اسبی همه را وادار کرد کنار بروند
جمعیت در چند ثانیه دو طرف خیابان را خالی کردند
فلیکس که سرگرم تنظیم دوربینش بود متوجه نشد
اسب سیاه درست چند سانتی متر مانده به او روی دو پا بلند شد
"هی"
فلیکس از ترس عقب پرید و دوربینش روی زمین افتاد
"حواست کجاست؟"
با عصبانیت سرش را بالا آورد
مردی با پیراهن مشکی جلیقهی چرمی چکمه های خاکی و هفتتیر نقرهای روی زین نشسته بود موهای بلند طلایی اش روی پیشانی ریخته بودند و نگاه سردش طوری بود که انگار میتوانست آدم را از جا میخکوب کند
"تو راه رو بستی"
فلیکس خم شد دوربینش را برداشت و گرد و خاکش را تکاند
"نه... شما اومدی جلوی من"
چند زن دست روی دهانشان گذاشتند
پیرمردی زیر لب گفت
"خدایا... این بچه نمیدونه با کی حرف میزنه"
هیونجین آرام از اسب پایین آمد
قدم هایش روی خاک صدای خشکی ایجاد میکرد
جلوی فلیکس ایستاد
قدش انقدر بلند بود که سایهاش روی صورت فلیکس افتاد
"اسمت"
"لی فلیکس"
"از کجا اومدی"
"شهر"
"برای چی؟"
"گردش"
هیونجین اخم کرد
"غرب وحشی شهربازی نیست"
فلیکس لبخند زد
"خوشبختانه منم بچه نیستم"
هیونجین چند لحظه فقط نگاهش کرد
بعد گفت
"سه روز بیشتر دوام نمیاری"
فلیکس دست هایش را داخل جیبش کرد
"شرط میبندی؟"
اطرافیان تقریبا نفس نمیکشیدند
هیچکس تا آن روز ندیده بود کسی به هیونجین اینطور جواب بده
هیونجین نزدیکتر شد
"از من نترسیدی؟"
فلیکس مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
"باید میترسیدم؟"
برای اولینبار گوشهی لب هیونجین تکان خورد
"یا خیلی شجاعی... یا خیلی احمق"
فلیکس خندید
"منم فکر میکنم دربارهی تو همینطوره"
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد
بعد هیونجین برگشت سوار اسبش شد و بدون حرف دیگری رفت
اما قبل از رفتن فقط یک جمله گفت
"حواسم بهت هست پسر شهری"
فلیکس زیر لب غر زد
"چه آدم ازخودراضیای..."
پیرمرد مغازه دار با وحشت بازویش را گرفت
"پسر... میخوای زنده بمونی؟"
"آره"
"پس دیگه هیچوقت پشت سرش حرف نزن"
فلیکس با خنده گفت
"چرا؟ میاد منو میخوره؟"
پیرمرد فقط آه کشید
"کاش فقط همین بود..."
و این فقط آغاز دشمنی دو آدمی بود که هیچکدام حاضر نبودند یک قدم از موضع خود عقب نشینی کنند یکی مغرورترین کابوی غرب و دیگری گردشگری که انگار اصلا معنی ترس را نمیدانست اما هیچکدام خبر نداشتند که همین برخورد ساده سرنوشت هر دوی انها را برای همیشه تغییر خواهد داد
#هیونلیکس #هیونجین #فلیکس #استری_کیدز #فیک
- ۲.۹k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط