𝑴𝒚 𝑵𝒂𝒎𝒆𝒍𝒆𝒔𝒔
𝑴𝒚 𝑵𝒂𝒎𝒆𝒍𝒆𝒔𝒔
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 05
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
نبود. آنها در کلبه بوگ موران گیر افتاده بودند، درست مثل زمانی که ماهی از آب بیرون میافتند و روی صخرهها بالاو پایین میپرند. تابستان بدترین چیزی است که میتواند به کسی که عاشق اسکی کردن است، آسیب بزند.
چند نفر کنار دریاچه درحال آموزش اسکی روی آب بودند، اما همه از اسکی روی آب متنفر بودند. کسی به نام اِستانکو زاویچ ¹ اهل یوگسلاوی، دوبار در کشورش برندهٔ جایز سوکولوف ² شده بود،
جونگکوک هنوز ندیده بود کسی هنگام اسکی کردن به اندازه استانکو ریسک کند و با سرعت در جنگل صنوبرهای اوگنن ³ که مملو از درختان انبوه بود، اسکی کند تا بتواند پول کافی برای تحصیل دو برادرش در پلی تکنیکوم زوریخ به دست بیاورد.
سرانجام گردن استانکو حین اسکی کردن شکست، اما آن زمان یکی از برادرانش، تحصیلاتش را تمام کرده بود و میتوانست اسکی کند. البته محدودیتهای در
حرکات نمایشی اش ایجاد شده بود و باید شیوهای عجیب و غریب را در پیش میگرفت، چون قادر نبود گردنش را خم کند. نمیتوانست از تپههای بالا برود و آنها مجبور بودند او را روی زمین بکشند تا به بالای تپه برسند،
جایی که کلبه بوگ موران قرار داشت جایی ک میتوانستند در ماههای تابستان بدون هیچ دغدغهای غذا بخورند، بنوشند و بخوابند. همه میدانستند که بوگ آدم عجیب و غریبی است، اما هیچوقت کاری نمیکرد که مشکلش را حس کنی. هرگز با چشمان درشت و نگاه پر معناش به کسی زل نمیزد
تا به دیگران بفهماند مشکلی دارد و منتظر است یکی از راه برسد و او را نجات بدهد. نیاز نبود کسی او را نجات بدهد، پس همهچیز روبه راه بود. او خیلی بهتر از آنهایی بود که آموزش اسکی میآمدند و اطمینان داشتند که شما همیشه آماده آموزش دادن ب آنها هستید. حتی وقتی فصل اسکی به اوج خودش میرسید، امرارمعناش در آنجا سخت بود: اسکی بازان حرفهای سوئیسی گروه بسیار متحدی بودند، آنها یک اتحادیه هم داشتند،
اگر به عنوان توریست وارد منطقه میشدید، اجازه نداشتید اسکی کردن را به دیگران آموزش بدهید، سایرین مجبور بودند آموزش اسکی را کنار مشاغل دیگر با مزدهای پایینتر انجام بدهند. وقتی یکی از بانوان انعام خوبی به آنها میداد، میتوانست خودشان.....
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 05
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
نبود. آنها در کلبه بوگ موران گیر افتاده بودند، درست مثل زمانی که ماهی از آب بیرون میافتند و روی صخرهها بالاو پایین میپرند. تابستان بدترین چیزی است که میتواند به کسی که عاشق اسکی کردن است، آسیب بزند.
چند نفر کنار دریاچه درحال آموزش اسکی روی آب بودند، اما همه از اسکی روی آب متنفر بودند. کسی به نام اِستانکو زاویچ ¹ اهل یوگسلاوی، دوبار در کشورش برندهٔ جایز سوکولوف ² شده بود،
جونگکوک هنوز ندیده بود کسی هنگام اسکی کردن به اندازه استانکو ریسک کند و با سرعت در جنگل صنوبرهای اوگنن ³ که مملو از درختان انبوه بود، اسکی کند تا بتواند پول کافی برای تحصیل دو برادرش در پلی تکنیکوم زوریخ به دست بیاورد.
سرانجام گردن استانکو حین اسکی کردن شکست، اما آن زمان یکی از برادرانش، تحصیلاتش را تمام کرده بود و میتوانست اسکی کند. البته محدودیتهای در
حرکات نمایشی اش ایجاد شده بود و باید شیوهای عجیب و غریب را در پیش میگرفت، چون قادر نبود گردنش را خم کند. نمیتوانست از تپههای بالا برود و آنها مجبور بودند او را روی زمین بکشند تا به بالای تپه برسند،
جایی که کلبه بوگ موران قرار داشت جایی ک میتوانستند در ماههای تابستان بدون هیچ دغدغهای غذا بخورند، بنوشند و بخوابند. همه میدانستند که بوگ آدم عجیب و غریبی است، اما هیچوقت کاری نمیکرد که مشکلش را حس کنی. هرگز با چشمان درشت و نگاه پر معناش به کسی زل نمیزد
تا به دیگران بفهماند مشکلی دارد و منتظر است یکی از راه برسد و او را نجات بدهد. نیاز نبود کسی او را نجات بدهد، پس همهچیز روبه راه بود. او خیلی بهتر از آنهایی بود که آموزش اسکی میآمدند و اطمینان داشتند که شما همیشه آماده آموزش دادن ب آنها هستید. حتی وقتی فصل اسکی به اوج خودش میرسید، امرارمعناش در آنجا سخت بود: اسکی بازان حرفهای سوئیسی گروه بسیار متحدی بودند، آنها یک اتحادیه هم داشتند،
اگر به عنوان توریست وارد منطقه میشدید، اجازه نداشتید اسکی کردن را به دیگران آموزش بدهید، سایرین مجبور بودند آموزش اسکی را کنار مشاغل دیگر با مزدهای پایینتر انجام بدهند. وقتی یکی از بانوان انعام خوبی به آنها میداد، میتوانست خودشان.....
- ۱.۴k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط