Part The sweetest oblivion

[Part¹²] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_نیکو
‌پاپا:"تو خراب کردی، پسر" سالواتور میگه و دستش رو روی میز چوبی می‌گذاره. "من بهت هشدار دادم و تو باز هم مشکل درست کردی. اگه چیزی برای الینا اتفاق می‌افتاد، توی هادسون شناور بودی. باید خوش شانس باشی."
تونی:"خوش شانس." تونی تمسخر می‌کنه. دستش رو به فکش می‌کشه و بعد میگه، "چپ" احساس رضایت توی سینه‌ام پر‌میشه.
نیکو:"راست، باشه."
.
(زمان:بعد از ناهار)
_الینا
من توی راهروی فرش شده به صدای دور‌ موزیک میسفیتز که از زیر در اتاق خواهرم میاد، میرم. وقتی وارد اتاقم می‌شم، لباسام رو تو حمام می‌ریزم. بدون اینکه به آینه نگاه کنم، دوش رو روی دمای داغ باز می‌کنم و میرم زیرش.
آب داغ منو می‌سوزونه. باید این یا‌دآوری رو بشورم. امروز منو به شش ماه پیش می‌بره، روزی که آخرین بار خون کسی به صورتم پاشیده بود.
آب داغ از شیر می‌ریزه و موهام رو به صورتم و شونه‌هام می‌چسبونه. تصور می‌کنم که این رنگه___قرمزه که ازبدنم پایین میاد و توی چاه میره. ای کاش احساس گناه این ‌قدر راحت پاک می‌شد.
چشمام رو می‌بندم.
صدای داد و فریاد. لوله سرد اسلحه روی شقیقه‌ام. یک ثانیه، دوثانیه. تردید___
بوم!
چشمام به سرعت باز میشه.
اون صدای شلیک توی ذهنم نبود.
پشت گردنم می‌خاره. امیدوارم فقط تونی باشه که به یکی دیگه از گلدون های نونا شلیک می‌کنه. اما تا الان به عواقب کار های تونی فکر نکرده بودم...
از زیر دوش می‌زنم بیرون و سریع خودم رو خشک می‌‌کنم. موهام رو خیس و نامرتب می‌ذارم و تی‌شرت و شورت می‌پوشم و می‌دوم پایین‌. کف سرامیک سرد زیر پام حس میشه وقتی به سمت دفتر پاپام میرم و دوباره با چیزی محکم بر‌خورد می‌کنم.
نفسم بند میاد. انقدر سریع میرم که اگر بازوی کسی دور کمرم نبود، روی زمین می‌افتادم. این بازو گرم و سنگین بود.
نیکو:"خدای من" نیکو‌لاس با ناراحتی میگه.
شکمم به شکمش فشار میاره. این تماس منو به لرزه می‌اندازه، اما وقت ندارم بیشتر به این احساس فکر کنم.
نیکو‌لاس منو از خودش دور می‌کنه و با جلو میره.
وقتی از کنارم رد میشه، سردی بی‌تفاوتی معاونش رو حس می‌کنم و ناگهان خوشحالم که به‌جای اون، با‌ نیکو‌لاس بر‌خورد کردم.
حس گرمی دور کمرم باقی می‌مونه و قلبم از ضربه و نگرانی که به سراغم میاد، تند‌تر می‌زنه.
الینا:"برادرم رو کشتی؟!"
نیکو:"باید می‌کشتم" تنها چیزی بود که نیکو‌لاس گفت قبل از اینکه در ورودی پشت سر دو مرد بسته بشه.
نفس راحتی می‌کشم، اما وقتی تونی از دفتر پاپام بیرون میاد مثل کسی که مسته، به سمت راهرو میره، این احساس کوتاه‌‌مدت میشه. اون بدون پیراهن و با پیراهنش دور دستش پیچیده ست. خون قرمز روشن روی زمین سرامیکی چکه می‌کنه.
برادرم قدبلند، کمی عضلانی و پر از زخمه. از دو زخم گلوله تا تعداد زیادی زخم دیگه که فقط می‌تونم حدس بزنم از کجا‌ اومده. احتمالاً از مبارزات غیر‌قانونی که می‌دونستم توش شرکت می‌کنه.
تونی بدون اینکه چیزی بگه از کنارم رد‌ میشه،
اما من دنبالش به آشپز‌ خونه میرم. با در متحرک به کمرم فشار میاره، می‌بینمش که بطری ویسکی رو از قفسه بر‌می‌داره و بایک دست برای باز کردنش تقلا می‌کنه. بالاخره موفق میشه که بطری رو به سینه‌اش فشار بده و بچر‌خونه.
یک نفس عمیق می‌کشه و بعد روی جزیره می‌نشینه.
تونی:"برو کنار ،الینا."
الینا:"توباید ویتو رو ببینی." ویتو کشیش کلیساست، اما تجربه پزشکی هم داره تا زخم هارو پانسمان کنه. بالاخره کار خداست.
تونی:"من خوبم." یک بار دیگه از بطری می‌نوشه و کمی از اون روی سینه‌اش می‌ریزه.‌
اون خوب نیست. داره خون رو روی پیشخوان پخش می‌کنه. و به نظر می‌رسید مست شده، مثل اینکه کسی قلبش رو شکسته.‌
الینا:" من ویتو رو صدا می‌زنم." به سمت تلفن بی‌سیم نزدیک یخچال میرم.
تونی با چهره‌ای پشیمان به من‌نگاه می‌کنه.
تونی:" متا‌سفم، الینا. نمی‌دونستم اینجوری میشه. راستش رو می‌گم."
قلبم فشرده میشه..
الینا:" من تورو می‌بخشم."
به آرامی می‌خنده. " نباید ببخشی."
تونی معمولاً یه حالت مغرور روی صورتش داره، اما وقتی لبخند می‌زنه___یه لبخند واقعی___این حالت میره و خیلی جذاب میشه. این برادریه که دوستش دارم، حتی اگر زیاد این حالت رو نمی بینمش. بعضی وقت‌ها به نظر میاد که باید بد‌ترین خودت باشی تا توی این دنیا زنده بمونی.
نمی دونم چرا کسی رو کشته، اما تظاهر می‌کنم که دفاع از خود بوده. تونی از جوانی وارد این زندگی شده و درحالی که زنجیر های من سفتن و مهدودم، زنجیر های او هم به نوعی همین طورن.
الینا:" نمی‌تونم کمکش کنم." جواب میدم.
سرش رو تکون میده وقتی من شروع به شماره گیری می‌کنم.
تونی:"هیج کس رو صدا نزن. من خوبم‌."
الینا:" تو خوب نیستی. تونی، واقعاً به نظر خوب نمیای." پوستش عرق کرده و رنگش پریده.
《 ادامه دارد》
لایک و بازنشر🍓🥹
دیدگاه ها (۳)

[Part¹³] __☆_The sweetest oblivion_☆__الیناالینا:"تو خوب نی...

می‌خوام برای فیک شیرین ترین فراموشی عکس با وایب رمان بزارم، ...

[Part¹¹] __☆_The sweetest oblivion_☆__نیکو (فلش بک به کلیسا...

[Part¹⁰] __☆_The sweetest oblivion_☆__نیکو خدای من. در‌واقع...

کپشن رو حتما بخون. خیلی مهمه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط