رمان: #رقص_در_میان_اتش
رمان: #رقص_در_میان_اتش
پارت سوم: ورودِ نقابدار و نگاههای خیره
(با ورود پارک جیمین به کلاس، فضای کلاس برای چند ثانیه در سکوت مطلق فرو رفت. جیمین با اون لبخند فرشتهگون و کیوتش قدم برداشت، اما تو عمق چشمهای عسلیاش برقی از شیطنت و خطر موج میزد که فقط آدمهای تیزبین متوجهش میشدن)
$ سلام بچهها... امیدوارم همه تون دوستان خوبی برام بشید. اسمم پارک جیمینه.
(ناظم با دست به صندلی خالی کنار لیسا اشاره کرد)
— برو اونجا بشین جیمین جان.
(جیمین سریش رو تکون داد و با قدمهای آروم رفت و روی صندلی کنار لیسا نشست. لیسا که هنوز داشت زیر لب به جونگکوک بد و بیراه میگفت، با دیدن جیمین لبخندی زد و دستش رو دراز کرد)
+ سلام! من لیسام... خوشبختم. امیدوارم از کلاس ما خوشت بیاد، البته اگه این معلمهای غرغرو بگذارن!
$ (جیمین لبخند کیوتی زد و دست لیسا رو فشرد) منم خوشبختم لیسا... نگران نباش، من آدمِ دردسر نیستم... فعلاً! (و توی دلش پوزخند مرموزی زد)
(در همون لحظه، در انتهای حیاط مدرسه، جونگکوک، تهیونگ و یونگی روی نیمکت نشسته بودن. یونگی کلاه هودیاش رو کشیده بود روی سرش و داشت میخوابید، اما تهیونگ با شیطنت به جونگکوک خیره شده بود)
& اوه جوکرِ من... راستی شنیدی امروز یه دانشآموز جدید اومده کلاسِ واون دختره؟ همون لیسایی که امروز باهات در افتاد!
(جونگکوک پک عمیقی به سیگارش زد و دودش رو داد بیرون. نگاه سرد و بیروحش رو به روبهرو دوخت)
- که چی؟ برام مهم نیست دختره چه غلطی میکنه یا دور و برش کی هست... حواست به انبار باشه، فردا بار جدید میرسه. نباید هیچ چیزی لو بره.
& (با خنده دستش رو به نشانه احترام نظامی بالا برد) چشم رئیس! ولی خب... اعتراف کن، دخترهی پرروئی بود؛ قیافش موقعی که گفتی «فسقلی» دیدنی بود!
(جونگکوک چیزی نگفت، اما گوشهی لبش برای یک لحظه ناخودآگاه بالا رفت. عکسی از لیسا توی ذهنش تداعی شد؛ دختری که برخلاف بقیه، از نگاههای سردش نمیترسید!)
(زنگ تفریح به صدا دراومد. بچهها توی حیاط پخش شدن. جنی و رزی و لیسا روی پلههای ورودی نشسته بودن و داشتن پفک میخوردن که ناگهان فلیکس با دوتا از دوستای قلدروش راهشون رو سد کرد)
¥ (با خشم از جا بلند شد و جیغ کشید) گمشو اونور فلیکس! باز چه مرگته؟ مگه نگفتم دور و بر من نگردی؟!
فلیکس (با پوزخند منزجرکنندهای جلوتر اومد): اوه جنی جون... مگه نگفتم امشب خونه تنهایی؟ اومدم بهت یادآوری کنم که پدر خواندهمون قراره یه مهمون مهم دعوت کنه، بهتره مثل آدم رفتار کنی!
(قبل از اینکه جنی بتونه سیلی محکمی به صورت فلیکس بزنه، سایهی سنگین و بلندی پشت سر فلیکس افتاد. صدایی بم، خشدار و به شدت سرد توی محوطهی حیاط پیچید)
- مثل اینکه یادت رفته تو مدرسهی من داری برای بقیه قلدری میکنی... مگه نه، فندق؟!
(فلیکس با شنیدن این صدا، رنگ از رخسارش پرید و با لرزش سرش رو چرخوند... جئون جونگکوک با دستهای توی جیب و چشمهایی که ازشون خشم میبارید، درست پشت سرش ایستاده بود!)
پایان پارت سوم 🔥
شرایط پارت چهارم:
لایک: ۳۵
کامنت: ۴۵
بازنشر: ۵۰
نویسنده: hasti
پارت سوم: ورودِ نقابدار و نگاههای خیره
(با ورود پارک جیمین به کلاس، فضای کلاس برای چند ثانیه در سکوت مطلق فرو رفت. جیمین با اون لبخند فرشتهگون و کیوتش قدم برداشت، اما تو عمق چشمهای عسلیاش برقی از شیطنت و خطر موج میزد که فقط آدمهای تیزبین متوجهش میشدن)
$ سلام بچهها... امیدوارم همه تون دوستان خوبی برام بشید. اسمم پارک جیمینه.
(ناظم با دست به صندلی خالی کنار لیسا اشاره کرد)
— برو اونجا بشین جیمین جان.
(جیمین سریش رو تکون داد و با قدمهای آروم رفت و روی صندلی کنار لیسا نشست. لیسا که هنوز داشت زیر لب به جونگکوک بد و بیراه میگفت، با دیدن جیمین لبخندی زد و دستش رو دراز کرد)
+ سلام! من لیسام... خوشبختم. امیدوارم از کلاس ما خوشت بیاد، البته اگه این معلمهای غرغرو بگذارن!
$ (جیمین لبخند کیوتی زد و دست لیسا رو فشرد) منم خوشبختم لیسا... نگران نباش، من آدمِ دردسر نیستم... فعلاً! (و توی دلش پوزخند مرموزی زد)
(در همون لحظه، در انتهای حیاط مدرسه، جونگکوک، تهیونگ و یونگی روی نیمکت نشسته بودن. یونگی کلاه هودیاش رو کشیده بود روی سرش و داشت میخوابید، اما تهیونگ با شیطنت به جونگکوک خیره شده بود)
& اوه جوکرِ من... راستی شنیدی امروز یه دانشآموز جدید اومده کلاسِ واون دختره؟ همون لیسایی که امروز باهات در افتاد!
(جونگکوک پک عمیقی به سیگارش زد و دودش رو داد بیرون. نگاه سرد و بیروحش رو به روبهرو دوخت)
- که چی؟ برام مهم نیست دختره چه غلطی میکنه یا دور و برش کی هست... حواست به انبار باشه، فردا بار جدید میرسه. نباید هیچ چیزی لو بره.
& (با خنده دستش رو به نشانه احترام نظامی بالا برد) چشم رئیس! ولی خب... اعتراف کن، دخترهی پرروئی بود؛ قیافش موقعی که گفتی «فسقلی» دیدنی بود!
(جونگکوک چیزی نگفت، اما گوشهی لبش برای یک لحظه ناخودآگاه بالا رفت. عکسی از لیسا توی ذهنش تداعی شد؛ دختری که برخلاف بقیه، از نگاههای سردش نمیترسید!)
(زنگ تفریح به صدا دراومد. بچهها توی حیاط پخش شدن. جنی و رزی و لیسا روی پلههای ورودی نشسته بودن و داشتن پفک میخوردن که ناگهان فلیکس با دوتا از دوستای قلدروش راهشون رو سد کرد)
¥ (با خشم از جا بلند شد و جیغ کشید) گمشو اونور فلیکس! باز چه مرگته؟ مگه نگفتم دور و بر من نگردی؟!
فلیکس (با پوزخند منزجرکنندهای جلوتر اومد): اوه جنی جون... مگه نگفتم امشب خونه تنهایی؟ اومدم بهت یادآوری کنم که پدر خواندهمون قراره یه مهمون مهم دعوت کنه، بهتره مثل آدم رفتار کنی!
(قبل از اینکه جنی بتونه سیلی محکمی به صورت فلیکس بزنه، سایهی سنگین و بلندی پشت سر فلیکس افتاد. صدایی بم، خشدار و به شدت سرد توی محوطهی حیاط پیچید)
- مثل اینکه یادت رفته تو مدرسهی من داری برای بقیه قلدری میکنی... مگه نه، فندق؟!
(فلیکس با شنیدن این صدا، رنگ از رخسارش پرید و با لرزش سرش رو چرخوند... جئون جونگکوک با دستهای توی جیب و چشمهایی که ازشون خشم میبارید، درست پشت سرش ایستاده بود!)
پایان پارت سوم 🔥
شرایط پارت چهارم:
لایک: ۳۵
کامنت: ۴۵
بازنشر: ۵۰
نویسنده: hasti
- ۴۳۴
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط