پارت هفت اولین دیدار ما

صبح با نور خورشید بیدار شدم تن بهرنه وکتور رو در کنار خودم دیدم ناگهان اون هم بلند شد و بو.سه ای به لبا.نم گذاشت و گفت صبح بخیر بچه بعد گفت که پاشو بچه واسه امشب اماده شو بیا اینم مسکن بگیر بخور گرفتم خوردم گفتم بهت چی بگم گفت بگو بابایی بچه فسقلی حالا بیا ببرمت حموم چیییی گفتم می‌برمت حموم تو که الان درد داری نمیتونی خودت تنها بری
ناگهان بغلم کرد بردم توی حموم و لباس هام رو درآورد و شروع کرد به شستن بدنم بعد هم آروم می‌شست و موهام رو شست بغلم کرد بردم بیرون حوله رو برداشت و و خشکم کرد و من بوسه ای به ل.ب وکتور زد و وکتور گفت دختر بابا دلبری کردن یاد گرفته منم خنده ای کردم و شروع کرد به شونه کردنه موهام و سشوار زدن و در آخر سر بوسه ای به موهایم زد و یه لباس مجلسی داد بهم و گفت بپوش بچه شب شد و اون لباس یه لباس مشکی که تا چاک سی.نه هام باز بود و وسط دامنش یه خط داشت که پاهایم رو نمایش میداد و جذب بود او هم یه شلوار مشکی و کفش واکس زده و لباسی که سر آستین هاش بالا بود و رگ های دستش معلوم بود و چند دقیقه بهش زل زده بودم و گفت که بچه نکنه دلت واسه بدنم تنگ شده من زدم زیر خنده و حرکت کردیم رسیدیم به یه عمارت خیلی بزرگ بود وقتی وارد شدیم.......
(بچه ها واسه ادامه حمایت کنید)
دیدگاه ها (۵)

پارت هشت اولین دیدار ما

کاپ نسبت دوست رفیق. داداشی

جاوید نامان رفتن و پیر خرفت ها ماندن

کپشن مهم

پارت ۵.... اولین دیدار ما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط