عروسک کوچولوی من
.
- چویااا
دازای به طرف جسم بی جون عروسک کوچکش رفت و جنازه اش را در آغوش گرفت ؛ گل های رز سفیدش روی زمین افتاده بود و بعضی از آن ها با رنگ خون چویا به رنگ قرمز خونین تغییر کرده بود .
اشک های دازای سرازیر شدند و روی جسم بیروح عروسک مو هویجی اش میریخت
در نهایت ؛ دازای به بیماری روانی ای دچار شد که هیچ کس قادر به درمانش نبود ، چهره ی جسم بیروح عروسک قشنگ خود را هنوز به یاد داشت و احساس گناه و غم سنگینی که بیش از حد توانش بود تمام وجودش را احاطه کرده بود .
همانطور که اشک میریخت با خود زمزمه کرد :
"دوستت دارم عروسک مو هویجیه من"
عروسک مو هویجی اش ، هنوز در کنارش بود و موهایش را نوازش میکرد ؛ عروسکی که دیده نمیشد اما حضوری غیرقابل انکار داشت ؛
"پایان"
- چویااا
دازای به طرف جسم بی جون عروسک کوچکش رفت و جنازه اش را در آغوش گرفت ؛ گل های رز سفیدش روی زمین افتاده بود و بعضی از آن ها با رنگ خون چویا به رنگ قرمز خونین تغییر کرده بود .
اشک های دازای سرازیر شدند و روی جسم بیروح عروسک مو هویجی اش میریخت
در نهایت ؛ دازای به بیماری روانی ای دچار شد که هیچ کس قادر به درمانش نبود ، چهره ی جسم بیروح عروسک قشنگ خود را هنوز به یاد داشت و احساس گناه و غم سنگینی که بیش از حد توانش بود تمام وجودش را احاطه کرده بود .
همانطور که اشک میریخت با خود زمزمه کرد :
"دوستت دارم عروسک مو هویجیه من"
عروسک مو هویجی اش ، هنوز در کنارش بود و موهایش را نوازش میکرد ؛ عروسکی که دیده نمیشد اما حضوری غیرقابل انکار داشت ؛
"پایان"
- ۷.۸k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط