#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸
صبح روز بعد_______________
رینا زودتر از همیشه بیدار شد.
توی آینه نگاه کرد. موهاش رو مرتب کرد. کت مشکی جدید پوشید. اسلحه رو گذاشت توی کمرش.
گردنبند رو محکم فشار داد.
امروز روز مهمی بود.
خانوادهی کانگ قرار بود بیان برای مذاکره. ولی رینا میدونست این یه تلهست. اونا نمیخوان مذاکره کنن. میخوان حمله کنن.
پس رینا یه قدم ازشون جلوتر بود.
رینا با خودش: امروز یا اونا میرن، یا من.
در باز شد.
یونگی وارد شد. با کت مشکی، موهای مرتب، اسلحه توی کمرش.
یونگی: آمادهای؟
رینا: آمادهترین.
یونگی رفت جلو. یه بوسه روی پیشونی رینا گذاشت.
یونگی: یادت باشه... هر چی شد، من کنارتم.
رینا: میدونم.
سالن بزرگ عمارت_______________
رینا روی صندلی مخصوص نشسته بود. یونگی کنارش ایستاده بود. جیمین، جونکوک، تهونگ نامجون هم پشت سرشون.
در باز شد.
هفت-هشت نفر وارد شدن. همه با کت مشکی، همه با اسلحه. جلوترشون، یه مرد با موهای جوگندمی و چشمهای ریز ایستاده بود. رئیس جدید خانوادهی کانگ.
رئیس کانگ: سلام خانم رینا. شنیدم شما الان مسئولین.
رینا: شنیدی درسته. بشینین.
رئیس کانگ نشست. بقیه پشت سرش ایستادن.
رئیس کانگ: ما اومدیم برای مذاکره. میخوایم آتشبس.
رینا: آتشبس؟ شما که یک سال و نیم پیش به خونهی ما حمله کردین. حالا میاین حرف از آتشبس میزنین؟
رئیس کانگ: اون گذشته. حالا میخوایم صلح کنیم.
رینا لبخند سردی زد.
رینا: صلح؟ با کسی که پشتش به من خنجر زده؟ با کسی که باعث شد یک سال و نیم تنها بمونم؟ با کسی که یونگی رو...
مکث کرد.
چشمانش تیره شد.
رینا: با کسی که باعث شد یونگی رو از دست بدم؟
رئیس کانگ: ولی الان برگشته دیگه. پس همهچیز درسته.
رینا بلند شد.
آروم رفت سمت رئیس کانگ.
رینا: میدونی فرق من با تو چیه؟
رئیس کانگ: چی؟
رینا: تو فکر میکنی با یه عذرخواهی ساده همهچیز درست میشه. ولی من... من یاد گرفتم که فقط با خون همهچیز درست میشه.
ناگهان رینا اسلحه رو درآورد و گذاشت روی شقیقهی رئیس کانگ.
همه یخ کردن.
محافظهای کانگ اسلحههاشون رو درآوردن. ولی محافظهای رینا هم آماده بودن.
رئیس کانگ: خانم رینا... این دیپلماسی نیست...
رینا: من دیپلمات نیستم. من رئیس مافیام.
یونگی: رینا... صبر کن.
رینا نگاهش رو به یونگی انداخت.
یونگی: بذار حرفش رو بزنه.
رینا اسلحه رو پایین آورد. ولی نگاهش سرد موند.
رئیس کانگ: ما آمادهایم هر چیزی که میخواین بدیم. پول. زمین. اسلحه. هر چی.
رینا: من هیچکدومشون رو نمیخوام.
رئیس کانگ: پس چی میخوای؟
رینا رفت پشت میز و نشست. مثه یه ملکه.
رینا: میخوام بدونم اون شب که به خونهمون حمله کردین... کی بهتون اطلاعات داد؟
رئیس کانگ صورتش تغییر کرد.
رئیس کانگ: نمیدونم چی میگی.
رینا: دروغ. اون شب، کسی توی خونهمون بهتون خبر داد. کی بود؟
سکوت.
رئیس کانگ: حتی اگه میدونستم، نمیگفتم.
رینا لبخند زد. ولی ته لبخندش هیچ گرمی نبود.
رینا: باشه. پس خودت میگی.
اشاره کرد به محافظهاش.
چهار تا محافظ رفتن سمت رئیس کانگ و گرفتنش.
رئیس کانگ: چی کار میخواین بکنین؟!
رینا: میبرمت زیرزمین. اونجا یه سری ابزار دارم که کمک میکنه یادت بیاد کی بود.
رئیس کانگ رنگ پرید.
رئیس کانگ: باشه! باشه! میگم!
رینا اشاره کرد محافظها ولش کنن.
رئیس کانگ: ...خودت بودی.
رینا یخ کرد.
رینا: چی؟!
رئیس کانگ: خودت به ما خبر دادی. یه شب قبل از حمله، یه پیام از طرف خودت اومد. گفت کی بریم، کجا بریم، چند نفر باشیم.
رینا مات موند.
رینا: من؟! من هیچ پیامی نفرستادم!
یونگی: رینا... این دروغه. تو نمیتونی...
رئیس کانگ: راست میگم! پیام رو هنوز دارم! از شمارهی خودت اومده بود!
رینا نگاهش به یونگی افتاد.
یه چیز توی چشمای یونگی بود که تا حالا ندیده بود.
تردید.
رینا: یونگی... تو باور نمیکنی که من این کارو کردم، نه؟
یونگی چیزی نگفت.
رینا: یونگی! جواب بده!
یونگی: رینا... من میدونم تو نیستی. ولی...
رینا: ولی چی؟!
یونگی: ولی چرا کسی باید این کارو کرده باشه؟ کی میتونه به شمارهی تو دسترسی داشته باشه؟
رینا ایستاد.
دستش رفت سمت گردنبند.
چشماش گرد شد.
رینا: جز تو.... فقط یه نفر میتونه به شمارهم دسترسی داشته باشه.
یونگی: کی؟
رینا نگاهش کرد.
رینا: مادرت.
ادامه دارد...
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام
شرط :
لایک : ۳۴ تا
کامنت : ۱۸ تا
بازنشر : ۹ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸
صبح روز بعد_______________
رینا زودتر از همیشه بیدار شد.
توی آینه نگاه کرد. موهاش رو مرتب کرد. کت مشکی جدید پوشید. اسلحه رو گذاشت توی کمرش.
گردنبند رو محکم فشار داد.
امروز روز مهمی بود.
خانوادهی کانگ قرار بود بیان برای مذاکره. ولی رینا میدونست این یه تلهست. اونا نمیخوان مذاکره کنن. میخوان حمله کنن.
پس رینا یه قدم ازشون جلوتر بود.
رینا با خودش: امروز یا اونا میرن، یا من.
در باز شد.
یونگی وارد شد. با کت مشکی، موهای مرتب، اسلحه توی کمرش.
یونگی: آمادهای؟
رینا: آمادهترین.
یونگی رفت جلو. یه بوسه روی پیشونی رینا گذاشت.
یونگی: یادت باشه... هر چی شد، من کنارتم.
رینا: میدونم.
سالن بزرگ عمارت_______________
رینا روی صندلی مخصوص نشسته بود. یونگی کنارش ایستاده بود. جیمین، جونکوک، تهونگ نامجون هم پشت سرشون.
در باز شد.
هفت-هشت نفر وارد شدن. همه با کت مشکی، همه با اسلحه. جلوترشون، یه مرد با موهای جوگندمی و چشمهای ریز ایستاده بود. رئیس جدید خانوادهی کانگ.
رئیس کانگ: سلام خانم رینا. شنیدم شما الان مسئولین.
رینا: شنیدی درسته. بشینین.
رئیس کانگ نشست. بقیه پشت سرش ایستادن.
رئیس کانگ: ما اومدیم برای مذاکره. میخوایم آتشبس.
رینا: آتشبس؟ شما که یک سال و نیم پیش به خونهی ما حمله کردین. حالا میاین حرف از آتشبس میزنین؟
رئیس کانگ: اون گذشته. حالا میخوایم صلح کنیم.
رینا لبخند سردی زد.
رینا: صلح؟ با کسی که پشتش به من خنجر زده؟ با کسی که باعث شد یک سال و نیم تنها بمونم؟ با کسی که یونگی رو...
مکث کرد.
چشمانش تیره شد.
رینا: با کسی که باعث شد یونگی رو از دست بدم؟
رئیس کانگ: ولی الان برگشته دیگه. پس همهچیز درسته.
رینا بلند شد.
آروم رفت سمت رئیس کانگ.
رینا: میدونی فرق من با تو چیه؟
رئیس کانگ: چی؟
رینا: تو فکر میکنی با یه عذرخواهی ساده همهچیز درست میشه. ولی من... من یاد گرفتم که فقط با خون همهچیز درست میشه.
ناگهان رینا اسلحه رو درآورد و گذاشت روی شقیقهی رئیس کانگ.
همه یخ کردن.
محافظهای کانگ اسلحههاشون رو درآوردن. ولی محافظهای رینا هم آماده بودن.
رئیس کانگ: خانم رینا... این دیپلماسی نیست...
رینا: من دیپلمات نیستم. من رئیس مافیام.
یونگی: رینا... صبر کن.
رینا نگاهش رو به یونگی انداخت.
یونگی: بذار حرفش رو بزنه.
رینا اسلحه رو پایین آورد. ولی نگاهش سرد موند.
رئیس کانگ: ما آمادهایم هر چیزی که میخواین بدیم. پول. زمین. اسلحه. هر چی.
رینا: من هیچکدومشون رو نمیخوام.
رئیس کانگ: پس چی میخوای؟
رینا رفت پشت میز و نشست. مثه یه ملکه.
رینا: میخوام بدونم اون شب که به خونهمون حمله کردین... کی بهتون اطلاعات داد؟
رئیس کانگ صورتش تغییر کرد.
رئیس کانگ: نمیدونم چی میگی.
رینا: دروغ. اون شب، کسی توی خونهمون بهتون خبر داد. کی بود؟
سکوت.
رئیس کانگ: حتی اگه میدونستم، نمیگفتم.
رینا لبخند زد. ولی ته لبخندش هیچ گرمی نبود.
رینا: باشه. پس خودت میگی.
اشاره کرد به محافظهاش.
چهار تا محافظ رفتن سمت رئیس کانگ و گرفتنش.
رئیس کانگ: چی کار میخواین بکنین؟!
رینا: میبرمت زیرزمین. اونجا یه سری ابزار دارم که کمک میکنه یادت بیاد کی بود.
رئیس کانگ رنگ پرید.
رئیس کانگ: باشه! باشه! میگم!
رینا اشاره کرد محافظها ولش کنن.
رئیس کانگ: ...خودت بودی.
رینا یخ کرد.
رینا: چی؟!
رئیس کانگ: خودت به ما خبر دادی. یه شب قبل از حمله، یه پیام از طرف خودت اومد. گفت کی بریم، کجا بریم، چند نفر باشیم.
رینا مات موند.
رینا: من؟! من هیچ پیامی نفرستادم!
یونگی: رینا... این دروغه. تو نمیتونی...
رئیس کانگ: راست میگم! پیام رو هنوز دارم! از شمارهی خودت اومده بود!
رینا نگاهش به یونگی افتاد.
یه چیز توی چشمای یونگی بود که تا حالا ندیده بود.
تردید.
رینا: یونگی... تو باور نمیکنی که من این کارو کردم، نه؟
یونگی چیزی نگفت.
رینا: یونگی! جواب بده!
یونگی: رینا... من میدونم تو نیستی. ولی...
رینا: ولی چی؟!
یونگی: ولی چرا کسی باید این کارو کرده باشه؟ کی میتونه به شمارهی تو دسترسی داشته باشه؟
رینا ایستاد.
دستش رفت سمت گردنبند.
چشماش گرد شد.
رینا: جز تو.... فقط یه نفر میتونه به شمارهم دسترسی داشته باشه.
یونگی: کی؟
رینا نگاهش کرد.
رینا: مادرت.
ادامه دارد...
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام
شرط :
لایک : ۳۴ تا
کامنت : ۱۸ تا
بازنشر : ۹ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۲۷۵
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط