#رد_خون_و_بوسه

#رد_خون_و_بوسه
11

(صبح)(بیمارستان)

لارا:مگه نگفتم آرام بخش بزنید؟(داد)(نفس نفس)

راوی:لارا از یه عمل سخت برگشته بود و کل سر و بدنش خونی بود....
زن فردی که لارا عمل کرده بود مثل روانی ها شده بود و لارا بعد عمل اومد بیرون و دید که زنه با یه شیشه تو دستش میخواست وسط بیمارستان خودکشی کنه....
که لارا و آقای جانگ زود رسیدن و باعث شدن این اتفاق نیوفته....

پرستار:خانم معذرت میخوام

لارا:فقط برو از اتاقم بیرون...

-(بعد یه ربع)

جولیا:سلام....

منشی:بفرمایید....

جولیا:با خانم کیم کار دارم

منشی:حتما فقط اطلاع بدم

جولیا:باش

-

لارا:بله؟

منشی:خانم یه خانمی میخوان شما رو ببینن....

لارا:باش بگو بیاد

منشی:چشم

-

منشی:بفرمایید

جولیا:هوم باش...

جولیا:رفتم داخل که دیدم لارا با یه لباس رسمی روی صندلی نشسته....

لارا:چرا اومدی؟

جولیا:اومدم حرف بزنیم....

لارا:در رابطه با؟

جولیا:لوییز

لارا:خوب؟

جولیا:لوییز کسی رو به جز من و تهیون نداره...
یعنی داره ولی کسی گردن نمیگیرتش...

لارا:خوب؟

جولیا:فقط میخوام بگم اگه مردی به نام اون وو یا زنی به نام چوی خواست لوییز و ببینه نزار

لارا:هوم باشه....

جولیا:عجیبه زود قبول کردی

لارا:انتظار داشتی بگم پول بدی

جولیا:ارع

لارا:بهتره بری مغزت و شستشو بدی عزیزم
خوب برو....

جولیا:هوم باشه
من رفتم....

-(شب)(ساعت 7)

راوی:لارا امشب خونه ی داهیون و تیارا دعوت بود برای شام.....
برای همین....اماده شد و رفتم سمت خونه ی داهیون....

-(داخل عمارت)

لارا:ذوقم کور شده بود....
جولیا هم بود با تهیونگ مچ تو مچ هم...
که یهو...

(دیرینگ دیرینگ)

صدای زنگ عمارت اومد...
و در باز شد....

تیارا:خوش اومدییییی

داهیون:سلام داش...

هه وون:سلام(😁)

لارا:(جیغ)

هه وون:چیشد؟(😁😂)

داهیون:بچه ذوق کرد(🤧)

تیارا:اوخی(🥹)

لارا:دلم برات تنگ شده بودددد(😭)

هه وون:دورت بگردم منم دلم برات تنگ شده بود(😂)

تهیونگ:این کیه؟(آروم)

جونگ کوک:فکر کنم داداشش

لارا:(😭)
بلخره بعد 5 سال(🤧)

هه وون:آخ فدات شم گریه نکن الان دیگه اومدم...

لارا:دیگه نمیری؟(🥺)

هه وون:عام نمیدونم

تیارا:خوب بیاید بریم شام

لارا:بیا

هه وون:فرار نمیکنما(😂)

لارا:نزار چص کنم(😒)

هه وون:عه چشم(😁)

(سر میز شام)

تیارا:ببخشید اگه بد مزه شده ها(😔)

میا:خیلی هم خوبه خیلی خوشم اومد...

لارا:هوم ار-

جولیا:میخوام یه چیزی بگم...(یه نگاه پوزخندی و حرصی به لارا میکنه)

لارا:(لیوان آب و برداشت و و خورد)

جولیا:تهیونگ داره بابا میشه(😁)
من حامله ام

لارا:(اب تو گلوش گیر میکنه)(سرفه)
چ-.....

جولیا:چیزی شده عزیزم؟(پوزخند ریز)

لارا:هیچی عزیزم مبارک باشه(😒😊)

جولیا:ممنونم

جیمین:دارن عمو میشم؟

تهیونگ:ارع

شوگا:تهیونگ شوخیت گرفته؟

جینو:خوب بهتره ما بریم

میا:ارع بریم

مینجی:لارا بلند شو عزیزم

لارا:(رنگش پریده)
ارع بریم

هه وون:خوبی؟(نگران)

لارا:ارع...

هه وون:رنگت چرا پریده؟(نگران)(دستاش و میزاره روی صورت لارا)

تهیونگ:میگه که چیزی نشده(حسودی)

راوی:دختر بعد دیدن حال لارا از عمارت رفتن بیرون...
رفتن یه هوایی بخورن....
و از اونجایی که فردا جمعه بود تصمیم گرفتن برن خونه ی میا....

2 هفته بعد:

قاضی:خوب پس تصمیم گرفتیم که آقای کوک رو آزاد کنیم...

جینو:تصمیم درستی گرفتید آقای قاضی(😊)

جونگ کوک:ممنونم

جینو:خواهش

راوی:جینو و جونگ کوک باهم از اونجا بیرون اومدن...
که گوشی جونگ کوک زنگ خورد...

کوک:بله؟

پ.ک:کوک؟
چیشد؟(نگران)

کوک:هیچ آزادم

پ.ک:خوبه...
پس به افتخارش یه جشن میگیریم تو تالار...

کوک:باشه...

پ.ک:به پسرا و خانم جئون و دوستاش بگو بیان...

کوک:چشم
من برم...

(قطع میکنه)

ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۰)

خانومی فالوشه🤭💕فیک نویسه فیکاش🛐ایدی بانو😀 ::@victaria_mj.2

#رد_خون_و_بوسه10لارا:من رفتم دوست دارین بیایدجینو:چ-لارا:داد...

#رد_خون_و_بوسه9(1 هفته بعد)داهیون:لارا رفتی تالار؟؟؟لارا:ارع...

پلیس من...p3

مال من باشPart:2روز ها و ماه ها و سال ها گذشت و جونگ کوک ۱۸ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط