White Lotus | Part 27
White Lotus | Part 27
دو هفته بعد...
روز رفتن سوآ رسید.
فرودگاه اینچئون دوباره پر از خبرنگار و طرفدار بود.
سوآ با کلاه و ماسک، در حالی که چمدانش را دنبال خودش میکشید، وارد سالن شد.
اما قبل از ورود به بخش خروجی، برای آخرین بار ایستاد.
گوشیاش را بیرون آورد.
هیچ پیامی از جونگکوک نبود.
چند لحظه به صفحه نگاه کرد.
بعد گوشی را در جیبش گذاشت.
همان زمان...
جونگکوک در استودیو مشغول ضبط بود.
تهیهکننده از پشت شیشه اشاره کرد.
تهیهکننده: «جونگکوک، یه استراحت کوتاه.»
جونگکوک هدفونش را برداشت.
همین که گوشیاش را روشن کرد، چندین اعلان دید.
یکی از آنها خبری بود دربارهی پرواز سوآ.
نگاهش روی صفحه ثابت ماند.
جونگکوک: «امروز رفت...»
یکی از کارکنان سرش را تکان داد.
کارمند: «آره.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط وارد صفحهی چتشان شد.
آخرین پیام:
سوآ: «قول میدم وقتی برگشتم، اولین قهوه رو با تو بخورم. 🤍»
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
چند ساعت بعد...
هواپیمای سوآ از سئول دور شد.
سوآ کنار پنجره نشسته بود.
شهر کمکم از زیر پایش ناپدید میشد.
گوشیاش را روشن کرد.
یک پیام جدید داشت.
جونگکوک:
«سفر خوبی داشته باش.»
سوآ لبخند زد.
سوآ:
«مراقب خودت باش.»
چند ثانیه بعد...
جونگکوک:
«تو هم.»
سوآ گوشی را کنار گذاشت.
چشمهایش را بست.
اما قبل از خواب، یک جمله در ذهنش تکرار میشد:
«اولین قهوه رو با تو میخورم.»
پرش زمانی به شش ماه بعد...
سئول.
فرودگاه اینچئون.
درهای ورودی باز شدند.
دختری با کت بلند مشکی و عینک آفتابی وارد سالن شد.
دوربینها فوراً به سمتش برگشتند.
صدای خبرنگارها بلند شد.
خبرنگار: «سوآ! بالاخره برگشتید!»
خبرنگار: «پروژهی بینالمللی چطور بود؟»
سوآ فقط لبخند زد.
اما هیچکس نمیدانست...
اولین چیزی که بعد از شش ماه به آن فکر میکرد، نه دوربین بود...
نه قرارداد...
نه شهرت.
فقط یک نفر.
جونگکوک.
آن طرف شهر...
جونگکوک در استودیو نشسته بود.
گوشیاش لرزید.
یک پیام کوتاه.
سوآ:
«برگشتم.»
جونگکوک برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند.
بعد لبخند زد.
جونگکوک:
«قهوهمون یادت نرفته؟»
پاسخ سوآ فقط چند ثانیه بعد آمد.
سوآ:
«هرگز.»
دو هفته بعد...
روز رفتن سوآ رسید.
فرودگاه اینچئون دوباره پر از خبرنگار و طرفدار بود.
سوآ با کلاه و ماسک، در حالی که چمدانش را دنبال خودش میکشید، وارد سالن شد.
اما قبل از ورود به بخش خروجی، برای آخرین بار ایستاد.
گوشیاش را بیرون آورد.
هیچ پیامی از جونگکوک نبود.
چند لحظه به صفحه نگاه کرد.
بعد گوشی را در جیبش گذاشت.
همان زمان...
جونگکوک در استودیو مشغول ضبط بود.
تهیهکننده از پشت شیشه اشاره کرد.
تهیهکننده: «جونگکوک، یه استراحت کوتاه.»
جونگکوک هدفونش را برداشت.
همین که گوشیاش را روشن کرد، چندین اعلان دید.
یکی از آنها خبری بود دربارهی پرواز سوآ.
نگاهش روی صفحه ثابت ماند.
جونگکوک: «امروز رفت...»
یکی از کارکنان سرش را تکان داد.
کارمند: «آره.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط وارد صفحهی چتشان شد.
آخرین پیام:
سوآ: «قول میدم وقتی برگشتم، اولین قهوه رو با تو بخورم. 🤍»
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
چند ساعت بعد...
هواپیمای سوآ از سئول دور شد.
سوآ کنار پنجره نشسته بود.
شهر کمکم از زیر پایش ناپدید میشد.
گوشیاش را روشن کرد.
یک پیام جدید داشت.
جونگکوک:
«سفر خوبی داشته باش.»
سوآ لبخند زد.
سوآ:
«مراقب خودت باش.»
چند ثانیه بعد...
جونگکوک:
«تو هم.»
سوآ گوشی را کنار گذاشت.
چشمهایش را بست.
اما قبل از خواب، یک جمله در ذهنش تکرار میشد:
«اولین قهوه رو با تو میخورم.»
پرش زمانی به شش ماه بعد...
سئول.
فرودگاه اینچئون.
درهای ورودی باز شدند.
دختری با کت بلند مشکی و عینک آفتابی وارد سالن شد.
دوربینها فوراً به سمتش برگشتند.
صدای خبرنگارها بلند شد.
خبرنگار: «سوآ! بالاخره برگشتید!»
خبرنگار: «پروژهی بینالمللی چطور بود؟»
سوآ فقط لبخند زد.
اما هیچکس نمیدانست...
اولین چیزی که بعد از شش ماه به آن فکر میکرد، نه دوربین بود...
نه قرارداد...
نه شهرت.
فقط یک نفر.
جونگکوک.
آن طرف شهر...
جونگکوک در استودیو نشسته بود.
گوشیاش لرزید.
یک پیام کوتاه.
سوآ:
«برگشتم.»
جونگکوک برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند.
بعد لبخند زد.
جونگکوک:
«قهوهمون یادت نرفته؟»
پاسخ سوآ فقط چند ثانیه بعد آمد.
سوآ:
«هرگز.»
- ۱.۲k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط