مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت ، اینطور به نظر می

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت ، اینطور به نظر می‌رسید که به جای بسیار مهمی می‌رفت.
مردی که کنار جاده ایستاده بود، فریاد زد : کجا می‌روی؟ مرد اسب سوار جواب داد : نمی‌دانم از اسب بپرس !
این داستان زندگی خیلی از مردم است، آن‌ها سوار بر عادت‌ها و باورهای غلطشان می‌تازند، بدون اینکه بدانند به کجا می روند
دیدگاه ها (۰)

RESPECT OR DIE : پارت چهاردهم صدای موتور ماشینی از پشت سرش...

P : 19

وارث ماه خاموش

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۶ | بهش اعتماد نکنهانا هنوز به آخ...

#ددی_من| قسمت چهارم: راز پدرلیا هنوز گوشی را کنار گوشش نگه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط