#عشق _ناگهانی

#عشق _ناگهانی

part_21


تهیونگ هم تمام تلاشش و برای نخندیدن میکرد و نتیجش هجوم بیشتر اشکش بود.



+ سر درد دارم!


نامی: منو یادت میاد؟ بقیه رو چی؟

نگاهش و دوباره به جونگ کوک داد و تایید کرد.
+ یادم میاد...حتی چیزایی که نباید...

با سکوت بقیه درحالی که نگاه خیرش به جونگ کوک بود گفت: هیونگ ، میشه چند دقیقه با جونگ کوک تنها باشم؟

نامجون و جکسون بی حرف اتاق و ترک کردن اما سهون با نگاه تهدید گری گفت: اینبار اذیتش کنی با من طرفی!


جونگ کوک نگاه بی خیالی بهش انداخت و به در خروجی اشاره کرد بعداز رفتن سهون کوله پشتیه روی دوشش و رو تخت پرت کرد و دستاش و توی جیبش فرو کرد.

تهیونگ با دیدن کوله پشتیش با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: اون کوله منه؟؟!!

کوک: لباساتم گذاشتم داخلش

ابروش و بالا داد و گفت: چرا؟

کوک: چی چرا؟

+ اینارو برای چی آوردی؟

اشاره ای به لباسای ورزشیش کرد و گفت: میخواستی با همین لباسا بری خونه؟

+ نه ولی از تو انتظار نداشتم

کوک: دلم برات سوخت

+ آخه چرا دلت برای پسری که نهایتاً بتونه زیر خواب یک شوگر د//د/ی ۵۰ ساله باشه بسوزه؟!

جونگ کوک با یاد آوریه حرفی که چند وقت پیش به تمین گفته بود هوفی کشید اون موقع نمی‌فهمید حرفش تا چه اندازه آزار دهنده باشه

برخلاف افکارش پوزخندی زد و گفت: مثل اینکه حافظت برگشته علاوه بر اون شخصیت و اعصابت.....کی میخوای دست از سر من برداری؟

با نفس عمیقی سعی کرد عصبانتیش و کنترل کنه.

به زور جمله های تو ذهنشو به زبون آورد و گفت: فراموش کردنت سخته میبینی که حتی با وجود از دست دادن حافظم محرک اصلی برگشتن تو بودی


کوک: زمان همه چی و حل. میکنه


+ تمام مغزم زخمیه از بس به خاطر فراموش کردنت با ذهنم جنگیدم می‌دونی جونگ کوک زمان می‌تونه مسکن خوبی باشه اما فقط برای وقتایی که فراموش کردن امکان داشته باشه....بعضی وقتا بعضی آدما ، روزها خاطره ها اونقدری پر رنگ هستن که گذر زمان فقط می‌تونه دلتنگ ترت کنه...تو نمیتونی کسی که ی روزی همه ی زندگیت تو وجودت خلاصه میشه رو فراموش کنی...من آدم کینه ای نیستم ولی اصلأ دلم نمی‌خواد اونی که مقابل نفرتم قرار. میگیره تو باشی....!!


خودشم تو کف جملاتی که گفته بود موند، کاش چانیول. الان اینجا بود تا انگشت وسطش و بهش نشون بده و بگه: بیا دیدی منم میتونم فیلسوفانه زر بزنم!

جونگ کوک نیم نگاهی بهش انداخت و اتاق و ترک کرد تهیونگ پوکر به در زل زد انگار اونقدراهم تاثیر گذار نبود حیف اون همه فسفری که سوزوند.

در دوباره باز شد اینبار بکهیون بود.

بکی: چیه مثل بز زل زدی به در؟

+ نکبت قشنگ رید به احساسات پاکم...!

.
.

.
.
الان دیگه از خیلی چیزا خبر داشت بجز.....


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

#عشق_ناگهانیpart_22تمین نظرت راجب سهون چیه؟تمین لبخند تلخی ز...

#عشق _ناگهانیpart_20بعد از قطع شدن تماس نامجون کن تا اون موق...

#عشق_ناگهانیpart_19سرش و پایین آورد و گفت : اره بهم شک کرده ...

#عشق_ناگهانیpart_16تمین رو شو از یونگی گرفت و با نیم نگاهی ب...

#عشق _ناگهانیpart_12با انگشت اشاره ش عقب زدش که خنده ی کوتاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط