زندگی را ز رخ و چشم تو من فهمیدم

زندگی را ز رخ و چشم تو من فهمیدم
عاشقت گشتم و از عشق تو من باریدم

عشق تو مثل ربیع بود که در اول سال
از هوای خوش تو مست شدم رقصیدم

آن زمانی که تو هم دل به دلم بخشیدی
مثل یک فاتح عاشق به خودم بالیدم

زندگی کردمت آن لحظه که میخندیدی
چه صفا بود که می گفتی و میخندیدم

قبل تو هیچ ندیدم خوشی و زیبایی
بعد تو ، با تو و در تو همه نیکی دیدم
دیدگاه ها (۲)

قدر اونایی که بخاطرتون صبر میکنن رو بدونید،اوناییکه برای دید...

شهامت میخواهددوست داشتن کسی کههیچ وقت هیچ زمانسهم تو نخواهد ...

تا حالا تو زندگی حسی شبیه مورچه ی آخری داشتید؟اونی که به همه...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

{عشق مخفی} {part:3} ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط