My boyfriend
My boyfriend
P:3
---
همه داشتن با جیمین حرف میزدن.
تو سعی میکردی عادی رفتار کنی ولی قلبت هنوز از شوک آروم نشده بود.
دخترخالهت عمداً کنارش نشسته بود و هی سوال میپرسید.
تو دیگه طاقت نداشتی.
آروم، بدون اینکه کسی بفهمه، کمی خم شدی سمتش و زیر لب به کرهای گفتی:
— «지민… 일부러 옷 더럽혀. 그리고 내 방으로 와.»
(جیمین… لباست رو الکی کثیف کن. بعد بیا اتاقم.)
چشمهاش یه لحظه برق زد.
خیلی کوتاه لبخند زد، طوری که فقط تو دیدی.
چند دقیقه بعد، وقتی خالهت داشت برای همه شربت میریخت، جیمین عمداً لیوانشو کج کرد.
شربت قرمز ریخت روی پیراهن سفیدش.
همه با هم گفتن: «واااای!»
مامانت سریع گفت:
— «اشکال نداره اشکال نداره! جیسو جان برو یه لباس تمیز از اتاقت بیار بده بهش.»
دخترخالهت گفت:
— «من بیارم؟»
تو سریع گفتی:
— «نه نه، خودم میدونم چی اندازهشه.»
بلند شدی.
جیمین هم با قیافهی خجالتی گفت:
— «ببخشید… من بیدقت…»
مامانت خندید:
— «عیبی نداره پسرم.»
رفتین سمت راهرو.
وقتی از دید بقیه خارج شدین و درِ اتاقت رو بستی، سکوت سنگینی افتاد.
چند ثانیه فقط به هم خیره شدین.
بعد تو آروم گفتی:
— «تو دیوونهای؟! اگه لو بریم چی؟»
جیمین یه قدم جلو اومد.
— «خب تو گفتی»
ویو ادمین : خب بنظرتون توی اتاق چه اتفاقی افتاد؟
داداشا خودم دارم از فضولی میمیرم ببینم بعدش چی میشه 😂همش دارم مینویسم ادمین فعال 🤌🏻👍🏻
P:3
---
همه داشتن با جیمین حرف میزدن.
تو سعی میکردی عادی رفتار کنی ولی قلبت هنوز از شوک آروم نشده بود.
دخترخالهت عمداً کنارش نشسته بود و هی سوال میپرسید.
تو دیگه طاقت نداشتی.
آروم، بدون اینکه کسی بفهمه، کمی خم شدی سمتش و زیر لب به کرهای گفتی:
— «지민… 일부러 옷 더럽혀. 그리고 내 방으로 와.»
(جیمین… لباست رو الکی کثیف کن. بعد بیا اتاقم.)
چشمهاش یه لحظه برق زد.
خیلی کوتاه لبخند زد، طوری که فقط تو دیدی.
چند دقیقه بعد، وقتی خالهت داشت برای همه شربت میریخت، جیمین عمداً لیوانشو کج کرد.
شربت قرمز ریخت روی پیراهن سفیدش.
همه با هم گفتن: «واااای!»
مامانت سریع گفت:
— «اشکال نداره اشکال نداره! جیسو جان برو یه لباس تمیز از اتاقت بیار بده بهش.»
دخترخالهت گفت:
— «من بیارم؟»
تو سریع گفتی:
— «نه نه، خودم میدونم چی اندازهشه.»
بلند شدی.
جیمین هم با قیافهی خجالتی گفت:
— «ببخشید… من بیدقت…»
مامانت خندید:
— «عیبی نداره پسرم.»
رفتین سمت راهرو.
وقتی از دید بقیه خارج شدین و درِ اتاقت رو بستی، سکوت سنگینی افتاد.
چند ثانیه فقط به هم خیره شدین.
بعد تو آروم گفتی:
— «تو دیوونهای؟! اگه لو بریم چی؟»
جیمین یه قدم جلو اومد.
— «خب تو گفتی»
ویو ادمین : خب بنظرتون توی اتاق چه اتفاقی افتاد؟
داداشا خودم دارم از فضولی میمیرم ببینم بعدش چی میشه 😂همش دارم مینویسم ادمین فعال 🤌🏻👍🏻
- ۴۲۸
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط