سلام صبح بخیر

سلام صبح بخیر

ت دیگر فقط برای خودت نیستی

در خاک تن پوسیده من ریشه کردی

زنده ماندن و نفس کشیدن را با ت آموختم

جرات گریه کردن و فریاد زدن ، شکستن بغض را

تمام که شود این بار کویر میشوم نه سرابی در کویر

داغ تر از هر زمان که هیچ سرابی نباشد

که امیدی در چشم رهگذری سوسو بزند

اینبار می‌شکنم چون کوزه افتاده از دست لیلی

روزه میگیرم اینبار با رفتنت

نه چشمی باز خواهم کرد و نه زبانی

نه چراغی روشن خواهم گذاشت و نه دری

که هیچ کس به امیدی اینجا هر چند در حد نفسی نماند

ت
میری و جهان پر میشود از دردی که دیگر ناپیداست

قصه هزار و یک شب

با ت تمام میشود
میدانی ؟
«دست نوشته های ذهن یک دیوانه »
دیدگاه ها (۰)

یه دیالوگ تو یه فیلمی بود که میگفت:«من کنارِ تو؛یه آدم دیگه ...

سلام ema عزیز گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط