part : ۱۲
part : ۱۲
منو روی کولش گذاشت .. سرمو بالا گرفتم ...
+ چه آسمون قشنگی
× موافقم .... هر زمانی که بخوای میتونی بیای داخل جنگل و وقت بگذرونی .. اما قبلش به من یا خانم بارل اطلاع بده !
با خنده داد زدم
+ چشم آقای ویلیام بارل
لبخند بزرگی زد .......
منو روی تخت نشوند . خم شد و پاهامو تمیز کرد ، بعد هم یه چسب زخم عروسکی روی زخمم زد ...
+ ممنونم
× مواظب خودت باش خانم برانو بهتره من دیگه برم !
در بسته شد . نگاهی به گل خونه کردم ، آفتاب روشون پیچیده و زیبا ترشون کرده بود
فنجون قهوه رو توی دستم گرفتم و روی صندلی چوبی نشستم ... کمی قهوه خوردم نفس عمیقی کشیدم . قهوه های کایلین همیشه به من جون تازه ای میبخشن ....
چهار هفته بعد ''''''
این چهار هفته ی اخیر اتفاق خاصی نیوفتاد . دیر به دیر خانم بارل رو میدیدم و اکثر مواقع سرکار بود ... روزها با ویلیام به جنگل میرفتیم و گاهی اوقات ماهیگیری میکردیم . البته که من همیشه گند میزدم و ویلیام خیلی ماهر بود ! راستی ، خبر مهمی از خونواده بارل نفهمیدم ، ولی خانم بارل خیلی من رو زیر نظر داشت ، همون طور که آقای بارل بهش تاکید کرده بود
پریدم روی تخت و شماره پرورشگاه رو گرفتم که با میبل صحبت کنم .....
# پرورشگاه کیدز بفرمایید
+ سلام خانم کلارا . تماس گرفتم که با میبل صحبت کنم میشه لطفا گوشی رو بدید بهش
# سلام هلن . متاسفم ولی میبل دیگه اینجا نیست و حدودا سه روز پیش یه خانواده میبل رو به سرپرستی گرفتند
با بغض لب زدم
+ آهان .... خانم کلارا معذرت میخوام که مزاحمتون شدم
تماس قطع شد ....
مثل ابر بهار گریه میکردم ..... صورتمو داخل بالشت فرو کردم و سعی کردم بخوابم
با صدای داد کشیدن های آقای بارل چشمامو باز کردم ، مثل همیشه عصبی بود و عصبانیتش رو سرِ خانم بارل خالی میکرد . مردک عصبی . ازش متنفرم
چشمامو مالیدم که خواب از سرم بپره ، که ویلیام وارد اتاق شد و روی تخت نشست
+ تو هنوز یادنگرفتی در بزنی ؟
خندید و موهای بلند و ژولیدم رو از روی صورتم کنار زد . مدت زیادی از ورود من به این خونواده نمیگذره اما من و ویلیام تقریبا صمیمی شدیم ... اون تنها کسی بود که به من اهمیت میداد ، به کمک ویلیام بوکس رو یاد گرفتم سرگرمی مورد علاقم
فقط منتظر یه فرصتم تا هنر نمایی کنم .... استعدادشو داشتم و زود یاد گرفتم
× هوی مادمازل کجایی ؟ سه ساعته دارم صدات میزنم
ادامه دارد ...
منو روی کولش گذاشت .. سرمو بالا گرفتم ...
+ چه آسمون قشنگی
× موافقم .... هر زمانی که بخوای میتونی بیای داخل جنگل و وقت بگذرونی .. اما قبلش به من یا خانم بارل اطلاع بده !
با خنده داد زدم
+ چشم آقای ویلیام بارل
لبخند بزرگی زد .......
منو روی تخت نشوند . خم شد و پاهامو تمیز کرد ، بعد هم یه چسب زخم عروسکی روی زخمم زد ...
+ ممنونم
× مواظب خودت باش خانم برانو بهتره من دیگه برم !
در بسته شد . نگاهی به گل خونه کردم ، آفتاب روشون پیچیده و زیبا ترشون کرده بود
فنجون قهوه رو توی دستم گرفتم و روی صندلی چوبی نشستم ... کمی قهوه خوردم نفس عمیقی کشیدم . قهوه های کایلین همیشه به من جون تازه ای میبخشن ....
چهار هفته بعد ''''''
این چهار هفته ی اخیر اتفاق خاصی نیوفتاد . دیر به دیر خانم بارل رو میدیدم و اکثر مواقع سرکار بود ... روزها با ویلیام به جنگل میرفتیم و گاهی اوقات ماهیگیری میکردیم . البته که من همیشه گند میزدم و ویلیام خیلی ماهر بود ! راستی ، خبر مهمی از خونواده بارل نفهمیدم ، ولی خانم بارل خیلی من رو زیر نظر داشت ، همون طور که آقای بارل بهش تاکید کرده بود
پریدم روی تخت و شماره پرورشگاه رو گرفتم که با میبل صحبت کنم .....
# پرورشگاه کیدز بفرمایید
+ سلام خانم کلارا . تماس گرفتم که با میبل صحبت کنم میشه لطفا گوشی رو بدید بهش
# سلام هلن . متاسفم ولی میبل دیگه اینجا نیست و حدودا سه روز پیش یه خانواده میبل رو به سرپرستی گرفتند
با بغض لب زدم
+ آهان .... خانم کلارا معذرت میخوام که مزاحمتون شدم
تماس قطع شد ....
مثل ابر بهار گریه میکردم ..... صورتمو داخل بالشت فرو کردم و سعی کردم بخوابم
با صدای داد کشیدن های آقای بارل چشمامو باز کردم ، مثل همیشه عصبی بود و عصبانیتش رو سرِ خانم بارل خالی میکرد . مردک عصبی . ازش متنفرم
چشمامو مالیدم که خواب از سرم بپره ، که ویلیام وارد اتاق شد و روی تخت نشست
+ تو هنوز یادنگرفتی در بزنی ؟
خندید و موهای بلند و ژولیدم رو از روی صورتم کنار زد . مدت زیادی از ورود من به این خونواده نمیگذره اما من و ویلیام تقریبا صمیمی شدیم ... اون تنها کسی بود که به من اهمیت میداد ، به کمک ویلیام بوکس رو یاد گرفتم سرگرمی مورد علاقم
فقط منتظر یه فرصتم تا هنر نمایی کنم .... استعدادشو داشتم و زود یاد گرفتم
× هوی مادمازل کجایی ؟ سه ساعته دارم صدات میزنم
ادامه دارد ...
- ۲.۴k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط