وان شات هیونلیکس:

وان شات هیونلیکس:
a world where we can love
نویسنده:
@choi_so_a
(علامت هیون- علامت فلیکس+)
_______________
سوا ویو:
در خونه دعوایی به پا بود، دعوایی که پسر کوچکتر دلیلش را نمیدانست!
-برو بیرون! دیگه نمیخوام ببینمت! ( داد)
+اما هیون_
-اما اما نکن برای من! فقط گمشو بیرون! ( داد)
اشک در چشمان پسر کوچکتر حلقه زد؛ او نمیدانست برای چه دارد توبیخ میشود، ولی چیزی نگفت، کتش را برداشت و به سمت در رفت؛ وقتی در را باز کرد، لحظه ای درنگ کرد و برگشت تا پسر بزرگتر را ببیند، سپس به ارامی لب زد:
+اگه میخوای برم، میرم! ولی یادت باشه، من همیشه عاشقتم!
پسر بزگتر سرش را بالا اورد تا پسر کوچکتر را ببیند، ولی او رفته بود، قطره اشکی که از چشمش افتاده بود... تنها یادگاری اش بود... چیزی که نشان میداد او در این خانه بوده...
پسر بزرگتر تازه فهمیده بود چه شده و چه چیزها به فرشته اش نگفته! فورا از جا برخاست و به دنبال پسر کوچکتر رفت؛ ولی وقتی از خانه بیرون رفت، هیچکس را ندید، همه جای ان محله را گشت، ولی هیچکس را ندید، و با هزاران آه و افسوس، به خانه رفت...
***
×پنج سال بعد×
هیونجین ویو:
بعد از ان روز نفرین شده، دیگه فلیکس رو ندیدم، فقط... هر شب به خوابم می امد، و میگفت:
«هیونجینا~ دوست دارم»
و میرفت! ملاقات ما در خواب به همین دیدار کوتاه، و همین جمله ختم میشد؛ دلم برایش تنگ شده بود... خیلی زیاد، ولی، خیلی دیر شده بود، و حالا... چیزی جز افسوس برایم نمانده... با خود میگویم، ای کاش، اون روز ان حرف هارا بهش نمیزدم... ولی، دیگر دیر بود
***
×شب×
سوا ویو:
ان شب، فلیکس باز هم به خواب هیونجین امد، ولی این بار، چیزی فرق میکرد، هیونجین، اینبار، در اتاقی ظاهر شده بود، و فلیکس، گوشه ای از ان اتاق، در خود جمع شده بود و گریه میکرد! هیونجین فورا به سمت او رفت، او را در اغوش گرفت و گفت:
-چیشده لیکسیم؟چرا گریه میکنی قشنگم؟
و چیزی هیونجین را شوکه کرد، او اینبار، توانسته بود فلیکس را در اغوش بگیرد! در تمامی خواب هایش، قبل از ان که بتواند فلیکس را لمس کند، بیدار میشد، اما اینبار، توانسته بود فرشته اش را در اغوش بگیرد، شاید، اینبار واقعا فلیکس را ملاقات کرده بود، اما که میدانست؟ در افکار خود غرق بود، که با صدای فرشته اش به خود امد:
+هق! هیونجین...
-چیشده عزیزم؟
+چرا_هق! اون روز_بهم گفتی_هق! برم گم بشم_؟
هیونجین شوکه شد! دلیل رفتار ان روزش... در خطر بودن جان فرشته اش بود؛ یکی از رقبای مافیای هیونجین، او را تهدید کرده بود که فلیکس را میکشد، و هیونجین، بخاطر اینکه فلیکس اسیب نبیند، او را از خود رنجانده بود، تا اسیب نبیند؛ اما انگار با این کار بیشتر به او اسیب زده بود! بغض کرد و گفت:
-چون_چون جونت در خطر بود!... من مجبور شدم تورو از خودم برنجونم تا در امان بمونی! اما... نمیدونستم که با اینکار، بیشتر بهت اسیب میزنم...
+یعنی، منو دوست داشتی؟
-معلومه که دوست داشتم! هنوزم دوست دارم! چطور میتونم از دوست داشتنت دست بکشم فرشته قشنگم؟
اشک های فلیکس دوباره جاری شد، اما اینبار، از شدت شادی! هیونجین با دست اشک های فلیکس را پاک کرد و گفت:
-حالا دیگه گریه نکن، باشه؟
فلیکس لبخند زد! همان لبخند گرم و ارامش بخشی که همیشه دل هیونجین با دیدنش ذوب میشد؛ سپس گفت:
+باشه!
بعد از جایش بلند شد، هیونجین هم برخاست، فلیکس به سمت یکی از دیوار های اتاق رفت، که حالا، دری در وسط ان ظاهر شده بود! دستگیره در را گرفت، و به سمت هیونجین برگشت و گفت:
+بیا بریم!
_کجا؟
فلیکس لبخندی زد که در ان، غم و شادی باهم تلفیق شده بودند، سپس لب زد:
+به جهانی دیگر! ما تو این دنیا نتونستیم زندگی شادی داشته باشیم، تو این دنیا،عشق به نرسیدنه! پس، بیا بریم به دنیایی که بتونیم توش با شادی در کنار هم زندگی بکنیم!
سپس دستش را به سمت هیونجین دراز کرد و گفت:
+با من میای؟
هیونجین لبخندی زد و دست فلیکس را گرفت و گفت:
-معلومه که میام!
فلیکس هم لبخندی زد، و به سمت در برگشت، در را باز کرد و در کنار معشوقه اش، راهی اسمان شد...
_______________
 
پایان~
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی مینسونگ (درخواستی)پارت ۳ در اسلاید ۲ تا ۶امیدوارم ...

بچه ها حس میکنم فیک «رها شده» رو ادامه ندم بهترهنظر شما ها چ...

وان شات هیونلیکس:فرشته ای که زندگیم بودنویسنده: @choi_so_a(ع...

مافیایه عشق P:37وقتی در عمارت رو باز کرد با صورت عصبانی هیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط