A Game in the Darkness
پردهٔ اول _ قسمت یکم
«سایهها در سکوت»
باران روی خیابانهای سئول میلغزید و نور چراغها سایهها را کش میداد.
تهیونگ کنار نوار زرد ایستاده بود، کت مشکی یقهبلند، نگاهش خالی اما دقیق.
یکی از افسرها گفت:
— «سه جسد در سه هفته، همه متفاوت، اما لیوان قهوه، همونطور که گفتی…»
— «میدونم.»
صدای تهیونگ سرد و کوتاه بود.
— «این الگو تصادفی نیست.»
افسر پلک زد، اما چیزی نگفت.
تهیونگ نگاهش به صحنه بود؛ هر قطره خون، هر لکه روی زمین، مثل قطعهای از یک پازل نامرئی.
تصویری در ذهنش نقش بست: جئون جونگکوک.
دلتنگ و اما تنفری تشدید شده
— «لعنت، اسمش چند بار ظاهر شده.. پروندههای قبلی هم پاش وسط بوده»
افسر دیگر نفس کشید.
— «اون… کیه، واقعاً؟»
تهیونگ سرش را کمی خم و صدای گرفته اش را صاف کرد.
— «اون کسیه که همیشه توی حاشیهست…
ولی حضورش حس میشه، حتی وقتی نیست.»
سکوت.
باد از درز درها عبور کرد، صدای باران روی سقف طنین افکند.
لحظهای بعد، تهیونگ دستش را روی پرونده گذاشت و گفت:
— «همه ی سرنخها یک نفر رو نشون میدن… ولی واقعاً همون کسیه که فکر میکنم؟»
افسر چشمهایش را گرد کرد:
— «توظن داری؟»
— «شک دارم…»
تهیونگ مکث کرد، نگاهش به عکس جونگکوک افتاد.. پسری که چهار سال تمام وابسته اش بود.. پسری که بعد از آن اتفاق کذایی دیگر پیدایش نبود.
— «ولی حتی شکم نمیتونه جلوی حس بد من رو بگیره…»
چشمانش بر تصویر متمرکز شد؛ نگاه آرام، سرد و دقیق.
— «این آرامش… خطرناکه افسر، هرطور شده مجوز یه بازرسی از جئون رو از اداره بگیر»
نفسش را کشید و پرونده را بست.
سایهها بلند میشدند و لکههای خون، صدای باران و سکوت صحنه، همه با هم ترکیبی از تهدید،راز و غم از گذشته را شکل میدادند.
و تهیونگ میدانست: پرونده تازه شروع شده و سایهها همیشه یک قدم جلوترند.
«سایهها در سکوت»
باران روی خیابانهای سئول میلغزید و نور چراغها سایهها را کش میداد.
تهیونگ کنار نوار زرد ایستاده بود، کت مشکی یقهبلند، نگاهش خالی اما دقیق.
یکی از افسرها گفت:
— «سه جسد در سه هفته، همه متفاوت، اما لیوان قهوه، همونطور که گفتی…»
— «میدونم.»
صدای تهیونگ سرد و کوتاه بود.
— «این الگو تصادفی نیست.»
افسر پلک زد، اما چیزی نگفت.
تهیونگ نگاهش به صحنه بود؛ هر قطره خون، هر لکه روی زمین، مثل قطعهای از یک پازل نامرئی.
تصویری در ذهنش نقش بست: جئون جونگکوک.
دلتنگ و اما تنفری تشدید شده
— «لعنت، اسمش چند بار ظاهر شده.. پروندههای قبلی هم پاش وسط بوده»
افسر دیگر نفس کشید.
— «اون… کیه، واقعاً؟»
تهیونگ سرش را کمی خم و صدای گرفته اش را صاف کرد.
— «اون کسیه که همیشه توی حاشیهست…
ولی حضورش حس میشه، حتی وقتی نیست.»
سکوت.
باد از درز درها عبور کرد، صدای باران روی سقف طنین افکند.
لحظهای بعد، تهیونگ دستش را روی پرونده گذاشت و گفت:
— «همه ی سرنخها یک نفر رو نشون میدن… ولی واقعاً همون کسیه که فکر میکنم؟»
افسر چشمهایش را گرد کرد:
— «توظن داری؟»
— «شک دارم…»
تهیونگ مکث کرد، نگاهش به عکس جونگکوک افتاد.. پسری که چهار سال تمام وابسته اش بود.. پسری که بعد از آن اتفاق کذایی دیگر پیدایش نبود.
— «ولی حتی شکم نمیتونه جلوی حس بد من رو بگیره…»
چشمانش بر تصویر متمرکز شد؛ نگاه آرام، سرد و دقیق.
— «این آرامش… خطرناکه افسر، هرطور شده مجوز یه بازرسی از جئون رو از اداره بگیر»
نفسش را کشید و پرونده را بست.
سایهها بلند میشدند و لکههای خون، صدای باران و سکوت صحنه، همه با هم ترکیبی از تهدید،راز و غم از گذشته را شکل میدادند.
و تهیونگ میدانست: پرونده تازه شروع شده و سایهها همیشه یک قدم جلوترند.
- ۴۰۹
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط