طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پـــــــــارتـــــــ4
عکسها که تموم شد، همه مشغول کار خودشون شدن.
منم نشسته بودم گوشهی اتاق و عکسها رو داخل لپتاپ منتقل میکردم.
یه لیوان قهوه کنار دستم بود و غرق ادیت بودم که یهو یکی صندلی کنارم رو کشید.
سرمو بلند کردم.
تهیونگ بود.
ـ هنوز داری کار میکنی؟
ـ آره... باید قبل از امشب همه رو تحویل بدم.
خم شد صفحهی لپتاپمو نگاه کرد.
ـ وای...
ـ چی؟
ـ من اینقدر خوشتیپم؟
چشمامو چرخوندم.
ـ اعتماد به نفست خیلی بالاست.
خندید.
ـ خب تقصیر توئه، عکسها خوب شدن.
ـ تقصیر نور بود.
ـ نه... تقصیر عکاسه.
لبخند زدم ولی چیزی نگفتم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یهو پرسید:
ـ ناهار خوردی؟
دستم روی کیبورد خشک شد.
ـ نه...
ـ چرا؟
ـ وقت نکردم.
یه اخم ریزی کرد.
ـ از صبح هیچی نخوردی؟
ـ نه... به جز قهوه نه
بلند شد.
ـ پس بیا.
متعجب نگاهش کردم.
ـ کجا؟
ـ غذا.
ـ نه، خودت برو. من هنوز کار دارم.
بدون اینکه حرفمو گوش بده، لپتاپمو بست.
ـ هی!
ـ کار فرار نمیکنه.
ـ ولی...
ـ پنج دقیقه دیگه همونجا هست.
کیف دوربینمو برداشت و داد دستم.
ـ بریم.
یه نفس عمیق کشیدم.
ـ باشه...
از شرکت زدیم بیرون.
هوا خنک بود.
هنوز نمیدونستم قراره کجا بریم.
فقط کنار هم آروم راه میرفتیم.
بعد از چند دقیقه تهیونگ گفت:
ـ چون اولین روزته...
ـ هوم؟
لبخند زد.
ـ مهمون منی.
من سریع گفتم:
ـ نه نه، خودم حساب میکنم.
ـ دیر گفتی.
ـ چرا؟
با شیطنت خندید.
ـ چون من از همون لحظهای که گفتی ناهار نخوردی، تصمیممو گرفته بودم.
پـــــــــارتـــــــ4
عکسها که تموم شد، همه مشغول کار خودشون شدن.
منم نشسته بودم گوشهی اتاق و عکسها رو داخل لپتاپ منتقل میکردم.
یه لیوان قهوه کنار دستم بود و غرق ادیت بودم که یهو یکی صندلی کنارم رو کشید.
سرمو بلند کردم.
تهیونگ بود.
ـ هنوز داری کار میکنی؟
ـ آره... باید قبل از امشب همه رو تحویل بدم.
خم شد صفحهی لپتاپمو نگاه کرد.
ـ وای...
ـ چی؟
ـ من اینقدر خوشتیپم؟
چشمامو چرخوندم.
ـ اعتماد به نفست خیلی بالاست.
خندید.
ـ خب تقصیر توئه، عکسها خوب شدن.
ـ تقصیر نور بود.
ـ نه... تقصیر عکاسه.
لبخند زدم ولی چیزی نگفتم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یهو پرسید:
ـ ناهار خوردی؟
دستم روی کیبورد خشک شد.
ـ نه...
ـ چرا؟
ـ وقت نکردم.
یه اخم ریزی کرد.
ـ از صبح هیچی نخوردی؟
ـ نه... به جز قهوه نه
بلند شد.
ـ پس بیا.
متعجب نگاهش کردم.
ـ کجا؟
ـ غذا.
ـ نه، خودت برو. من هنوز کار دارم.
بدون اینکه حرفمو گوش بده، لپتاپمو بست.
ـ هی!
ـ کار فرار نمیکنه.
ـ ولی...
ـ پنج دقیقه دیگه همونجا هست.
کیف دوربینمو برداشت و داد دستم.
ـ بریم.
یه نفس عمیق کشیدم.
ـ باشه...
از شرکت زدیم بیرون.
هوا خنک بود.
هنوز نمیدونستم قراره کجا بریم.
فقط کنار هم آروم راه میرفتیم.
بعد از چند دقیقه تهیونگ گفت:
ـ چون اولین روزته...
ـ هوم؟
لبخند زد.
ـ مهمون منی.
من سریع گفتم:
ـ نه نه، خودم حساب میکنم.
ـ دیر گفتی.
ـ چرا؟
با شیطنت خندید.
ـ چون من از همون لحظهای که گفتی ناهار نخوردی، تصمیممو گرفته بودم.
- ۱۵۴
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط