شبی رسیده که حتی ماه هم دلش نیامد سر از پشت ابر بردارد

_شبی رسیده که حتی ماه هم دلش نیامد سر از پشتِ ابر بردارد
و من ماندم با شهری که انگار سال‌هاست هیچ کس را به خاطر نمی‌آورد
خیابان سرد بود و طولانی و هر قدمی که برمی‌داشتم صدایی از گذشته را بیدار می‌کرد که دیگر جوابم را نمی‌داد
هیچ نشانی از تو نبود نه در پنجره‌هایی که زمانی سایه‌ات را می‌بلعیدند نه در پیاده‌روهایی که قدم‌هایت را مثل گنج نگه می‌داشتند
باد از کنارم گذشت و چیزی شبیه گریه‌ی خاموشی را در جیبم انداخت
روی همان نیمکتی نشستم که روزی خیال می‌کردم اگر دستم را کمی جلو ببرم تو را لمس می‌کنم
اما حالا فقط تنه‌ی سرد چوب بود و جایی کنارم که حتی خالی هم نبود انگار از مدت‌ها پیش تهی شده بود
جهان آرام دور من می‌چرخید بی آن‌که بفهمد کسی در میانه‌ی همین چرخش گم شده و هیچ راهی برای بازگشت ندارد
آدم‌ها رد می‌شدند با نگاه‌هایی که به هیچ جا تعلق نداشت و خنده‌هایی که بیشتر شبیه پنهان کردنِ چیزی بود تا پیدا کردنش
یکی بی‌آن‌که نگاهم کند گفت رنگت پریده و نمی‌دانست که من مدت‌هاست با هر صبح بخشی از خودم را گم می‌کنم
دست که به صورتم می‌کشم انگار غباری می‌ریزد که دیگر نه از اندوه است و نه از خستگی از نبودن است
درونم سالنی‌ست که سال‌هاست هیچ چراغی در آن روشن نشده و صداها تنها تا نیمه می‌رسند و بعد خاموش می‌شوند
فهمیده‌ام که نه روشن بودم نه تاریک چیزی میانِ این دو چیزی که نه دیده می‌شود نه آن‌قدر غایب است که فراموش شود
حالا نه می‌سوزم نه می‌جوشم نه حتی می‌لرزم فقط هستم مانند سایه‌ای که بر زمین افتاده و نمی‌داند صاحبش کجاست
انگار جای من همین‌جاست میان رفتن و نرفتن میان آرزوهایی که دیر رسیدند و رویاهایی که هیچ‌وقت جایی برای من باز نکردند
و دردناک‌تر از همه این است که می‌دانم اگر روزی از این خیابان بروم چیزی تغییر نخواهد کرد هیچ چیز هیچ جا هیچ کس ..
دیدگاه ها (۱۵)

نسبتام کامنت بذارید

در لحظه‌‌ای که به او فکر میکنم،او را بیشتر دوست دارماو از آد...

نقص هایت را می پرستم پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط