Afterglow
پارت بیست و چهارم — اولین دعوای جدی
دوشنبه شب، ا/ت از تمرین برگشت و دید سه تماس بیپاسخ از مینگیو دارد.
همان لحظه تماس گرفت.
ـ چی شده؟
مینگیو جواب داد:
ـ کجایی؟
ـ خونه.
ـ امروز قرار نبود بعد تمرین بیای؟
ا/ت چند ثانیه ساکت ماند.
بعد یادش افتاد.
قرار بود.
قرار شامشان بود.
قرار سادهای که سه روز قبل گذاشته بودند.
ا/ت نشست روی لبهی تخت.
ـ یادم رفت.
آن طرف خط سکوت شد.
ـ واقعاً یادت رفت؟
ـ آره.
مینگیو نفسش را آرام بیرون داد.
ـ ا/ت...
ـ میدونم.
ـ نه، فکر نکنم بدونی.
صدایش بلند نبود.
همین بدترش میکرد.
ا/ت اخم کرد.
ـ من امروز از هفت صبح سر کار بودم، بعد رفتم تمرین. واقعاً از ذهنم رفته.
ـ منم امروز کار داشتم.
ـ نگفتم نداشتی.
ـ ولی برای من مهم بود.
ا/ت چیزی نگفت.
مینگیو ادامه داد:
ـ مشکل این نیست که قرار رو فراموش کردی. مشکل اینه که انگار همیشه باید من باشم که یادم میمونه.
این جمله نشست جایی که ا/ت دوست نداشت.
ـ یعنی چی «همیشه»؟
ـ یعنی همین.
ـ پس بگو دقیقاً از چی ناراحتی.
ـ از اینکه وقتی چیزی مربوط به کارت باشه، همهچیز دقیق و سر ساعت و جدیه. ولی وقتی نوبت ما میشه، همیشه یه چیزی هست که مهمتره.
ا/ت فوراً جواب نداد.
چون جواب داشت.
و دقیقاً به همین دلیل نمیخواست بگوید.
آخرش گفت:
ـ کارم چیزیه که آیندهم رو میسازه.
مینگیو آرام گفت:
ـ میدونم.
ـ پس؟
ـ من نمیخوام با کارت رقابت کنم.
ا/ت ساکت شد.
ـ فقط نمیخوام همیشه آخر صف باشم.
ادامه دارد....
هیچ حرفی برای گفتن ندارم
حمایت کردن واقعا سخت نیست🫠💔
دوشنبه شب، ا/ت از تمرین برگشت و دید سه تماس بیپاسخ از مینگیو دارد.
همان لحظه تماس گرفت.
ـ چی شده؟
مینگیو جواب داد:
ـ کجایی؟
ـ خونه.
ـ امروز قرار نبود بعد تمرین بیای؟
ا/ت چند ثانیه ساکت ماند.
بعد یادش افتاد.
قرار بود.
قرار شامشان بود.
قرار سادهای که سه روز قبل گذاشته بودند.
ا/ت نشست روی لبهی تخت.
ـ یادم رفت.
آن طرف خط سکوت شد.
ـ واقعاً یادت رفت؟
ـ آره.
مینگیو نفسش را آرام بیرون داد.
ـ ا/ت...
ـ میدونم.
ـ نه، فکر نکنم بدونی.
صدایش بلند نبود.
همین بدترش میکرد.
ا/ت اخم کرد.
ـ من امروز از هفت صبح سر کار بودم، بعد رفتم تمرین. واقعاً از ذهنم رفته.
ـ منم امروز کار داشتم.
ـ نگفتم نداشتی.
ـ ولی برای من مهم بود.
ا/ت چیزی نگفت.
مینگیو ادامه داد:
ـ مشکل این نیست که قرار رو فراموش کردی. مشکل اینه که انگار همیشه باید من باشم که یادم میمونه.
این جمله نشست جایی که ا/ت دوست نداشت.
ـ یعنی چی «همیشه»؟
ـ یعنی همین.
ـ پس بگو دقیقاً از چی ناراحتی.
ـ از اینکه وقتی چیزی مربوط به کارت باشه، همهچیز دقیق و سر ساعت و جدیه. ولی وقتی نوبت ما میشه، همیشه یه چیزی هست که مهمتره.
ا/ت فوراً جواب نداد.
چون جواب داشت.
و دقیقاً به همین دلیل نمیخواست بگوید.
آخرش گفت:
ـ کارم چیزیه که آیندهم رو میسازه.
مینگیو آرام گفت:
ـ میدونم.
ـ پس؟
ـ من نمیخوام با کارت رقابت کنم.
ا/ت ساکت شد.
ـ فقط نمیخوام همیشه آخر صف باشم.
ادامه دارد....
هیچ حرفی برای گفتن ندارم
حمایت کردن واقعا سخت نیست🫠💔
- ۱.۱k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط