در جوانی
در جوانی،
پیش از آنکه طعمِ زندگی زیر زبانمان بنشیند،
ذوقمان را کشتند؛
نه آرام،
نه بیصدا،
بلکه با دستهایی که بلد بودند
چگونه چراغِ آدم را درست از ریشه خاموش کنند.
از همان وقت
جوانی برای ما
اسمِ دیگری شد برای سوختن؛
برای لبخندهایی که نصفه ماند،
برای آرزوهایی که
پیش از شکفتن
زیر پای روزگار له شدند.
آدم گاهی آنقدر خسته میشود
که به جای رؤیای فردا،
آرزوی پیر شدن میکند؛
نه از شوقِ ماندن،
بلکه برای فرار
از تبِ این همه خواستنِ بیحاصل.
انگار پیری
تنها شکلِ محترمانهتری از ویرانیست.
و خدا…
اگر قرار نبود رنج
سهمِ هر روزِ ما باشد،
شاید تاریخِ آخر را از ما پنهان نمیکرد؛
شاید میگفت
تا لااقل آدم بداند
تا کجای این جاده باید
دندان روی جگر بگذارد.
اما نه،
مرگ را در پرده گذاشت
تا انسان
هر روز
کمی بیشتر فرسوده شود،
کمی بیشتر بسوزد،
و نداند این شبِ بیانتها
بالاخره کجا تمام میشود.
ما ماندهایم
میانِ زندگیای که دوستش نداشتیم
و مرگی که وقتش را نمیدانیم؛
معلق،
خسته،
بیپناه،
مثل شمعی که نه روشنیِ چشمگیری دارد
نه اجازهی خاموش شدن.
کپشن ارسالیه دوست عزیز
https://wisgoon.com/milanova
پیش از آنکه طعمِ زندگی زیر زبانمان بنشیند،
ذوقمان را کشتند؛
نه آرام،
نه بیصدا،
بلکه با دستهایی که بلد بودند
چگونه چراغِ آدم را درست از ریشه خاموش کنند.
از همان وقت
جوانی برای ما
اسمِ دیگری شد برای سوختن؛
برای لبخندهایی که نصفه ماند،
برای آرزوهایی که
پیش از شکفتن
زیر پای روزگار له شدند.
آدم گاهی آنقدر خسته میشود
که به جای رؤیای فردا،
آرزوی پیر شدن میکند؛
نه از شوقِ ماندن،
بلکه برای فرار
از تبِ این همه خواستنِ بیحاصل.
انگار پیری
تنها شکلِ محترمانهتری از ویرانیست.
و خدا…
اگر قرار نبود رنج
سهمِ هر روزِ ما باشد،
شاید تاریخِ آخر را از ما پنهان نمیکرد؛
شاید میگفت
تا لااقل آدم بداند
تا کجای این جاده باید
دندان روی جگر بگذارد.
اما نه،
مرگ را در پرده گذاشت
تا انسان
هر روز
کمی بیشتر فرسوده شود،
کمی بیشتر بسوزد،
و نداند این شبِ بیانتها
بالاخره کجا تمام میشود.
ما ماندهایم
میانِ زندگیای که دوستش نداشتیم
و مرگی که وقتش را نمیدانیم؛
معلق،
خسته،
بیپناه،
مثل شمعی که نه روشنیِ چشمگیری دارد
نه اجازهی خاموش شدن.
کپشن ارسالیه دوست عزیز
https://wisgoon.com/milanova
- ۲.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط