در کنارم نشستو دستش را به پشتم برد بهم نگاهی انداخت و شرو
در کنارم نشستو دستش را به پشتم برد بهم نگاهی انداخت و شروع کرد به گفتن درد هایش نگاهمان بهم گره خورد که به صندلی تکه دادم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم لبخندی بزرگی در صورتم نقش بست او مردی نبود که از غم ها و درد هایش بگوید و انگار من شده بودم برایش نقطه امنی مانند خانه چشم هایش هم حتی پر از غم بود ولی به جرعت میتوانم بگویم که زیباترین چشمهای غمیگن دنیا رو داشت که باعث میشد غمی هم به دل من بنشیند و صدای اون که از صدای موج دریا صدای پرندهای دم صبح هم قشنگ تر بود و اون بازوهای که حتی نگاه کردن بهش هم حس امنیت بهم میداد وای چه گویم از اون بوی تنش که مرا مست خود کرده بود و همین بود که دیگر نتوانستم بفهمم حرفایش را
- ۴۷.۹k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط