The White Midnight** — نیمهشبِ سپید
The White Midnight** — نیمهشبِ سپید
Part:1
کوک:وایی مردم
+مثل اینکه خیلی خستهاید قربان
کوک:اره ..ساعت چنده
+۱۱و۵۷
کوک:آه از صبح سرپام مافیا بودنم دردسر دار.....گفتی چند؟
+۱۱و۵۷
کوک:لعنتی سریع بزن کنار
+چیزی شده قربان
کوک:گفتم بزن کناررر
+چشم
زد کنار که زود پیاده شدم
کوک:تو برو منم بعدا میام
+قربان...عه قربان کجا رفتین؟
کوک:آه چرا حواسم به ساعت نبود باید زود خودمو مخفی کنم
داشتم راهمو میرفتم که یهو تبدیل شدم
کوک:آه لعنتی از این خرگوش متنفرم اخه چرا شبا نمیتونم کنترلش کنم
ا.ت:ایشش تو بزرگ شدی باید حواست به رفتارت باشه نباید بلند بخندی باید درست بشینی باید خانم باشی ..بابا ولم کنین به شما چه اخه همش گیر میدن بهم
ا.ت:صبر کن ببینم ..چه خرگوش بانمک گوگولی مگولی وای خدا من عاشق خرگوشام
کوک:کارم تمومه
ا.ت:بیا ببینمت تو اینجا چیکار داری این بیرون خطر ناکه چقدر نرمی تو
کوک:ای خداااا
ا.ت:حیف نمیفهمم چیمیگی ولی تو دیگه خرگوش کوچولوی منی ..بیا بریم خونه
کوک:نه نه نه لعنتی
ا.ت:اوو ببینش مثل اینکه خیلی دوست داری باهام بیای
کوک:اصلانم دلم نمیخواد باهات بیام
ا.ت:پس اره
کوک:آه لعنتی من الان چطوری برگردم ..منو کجا میبری به کشتنم ندی؟
ا.ت:خیلی خوشحالی نه
کوک:آه اره اره خیلی خوشحالم اصلا دارم بال درمیارم
ا.ت:ولی مامانی نباید بفهمه تورو میبیرم یا نه بخاطر اینم بهم گیر میده..تو خانم شدی اینکارا چیه ..انگار خودش بچه نبوده من فقط۲۰ سالمه باید از جوونیم لذت ببرم خب
کوک:احمق چی داری میگی با خودت یا خدا یعنی قرار همش به حرفای این گوش بدم ای واییی
......
«میانِ پنجههای نرم و قلبهای سخت، عشقی زاده شد که هیچ قانونی نمیتوانست آن را مهار کند.»
Part:1
کوک:وایی مردم
+مثل اینکه خیلی خستهاید قربان
کوک:اره ..ساعت چنده
+۱۱و۵۷
کوک:آه از صبح سرپام مافیا بودنم دردسر دار.....گفتی چند؟
+۱۱و۵۷
کوک:لعنتی سریع بزن کنار
+چیزی شده قربان
کوک:گفتم بزن کناررر
+چشم
زد کنار که زود پیاده شدم
کوک:تو برو منم بعدا میام
+قربان...عه قربان کجا رفتین؟
کوک:آه چرا حواسم به ساعت نبود باید زود خودمو مخفی کنم
داشتم راهمو میرفتم که یهو تبدیل شدم
کوک:آه لعنتی از این خرگوش متنفرم اخه چرا شبا نمیتونم کنترلش کنم
ا.ت:ایشش تو بزرگ شدی باید حواست به رفتارت باشه نباید بلند بخندی باید درست بشینی باید خانم باشی ..بابا ولم کنین به شما چه اخه همش گیر میدن بهم
ا.ت:صبر کن ببینم ..چه خرگوش بانمک گوگولی مگولی وای خدا من عاشق خرگوشام
کوک:کارم تمومه
ا.ت:بیا ببینمت تو اینجا چیکار داری این بیرون خطر ناکه چقدر نرمی تو
کوک:ای خداااا
ا.ت:حیف نمیفهمم چیمیگی ولی تو دیگه خرگوش کوچولوی منی ..بیا بریم خونه
کوک:نه نه نه لعنتی
ا.ت:اوو ببینش مثل اینکه خیلی دوست داری باهام بیای
کوک:اصلانم دلم نمیخواد باهات بیام
ا.ت:پس اره
کوک:آه لعنتی من الان چطوری برگردم ..منو کجا میبری به کشتنم ندی؟
ا.ت:خیلی خوشحالی نه
کوک:آه اره اره خیلی خوشحالم اصلا دارم بال درمیارم
ا.ت:ولی مامانی نباید بفهمه تورو میبیرم یا نه بخاطر اینم بهم گیر میده..تو خانم شدی اینکارا چیه ..انگار خودش بچه نبوده من فقط۲۰ سالمه باید از جوونیم لذت ببرم خب
کوک:احمق چی داری میگی با خودت یا خدا یعنی قرار همش به حرفای این گوش بدم ای واییی
......
«میانِ پنجههای نرم و قلبهای سخت، عشقی زاده شد که هیچ قانونی نمیتوانست آن را مهار کند.»
- ۷۰۳
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط