پارت ¹

پارت ¹
ساعت هشت صبح؛ تیمارستان روانی سنت‌ماری.

همه‌چیز برخلاف روزهای گذشته عجیب بود. نگهبان‌ها در راهروها مستقر شده بودند و پرستارها با نگرانی درباره‌ی بیمار جدید حرف می‌زدند.

جئون جونگ‌کوک؛ مردی با گذشته‌ای تاریک و وضعیت روانی پیچیده که حتی پزشک‌ها هم از نزدیک شدن به او می‌ترسیدند.

ساعت هشت و نیم

ماشین سیاهی جلوی تیمارستان توقف کرد.

مردی بلندقد با موهای سیاه و چشمانی سرد پیاده شد. دست‌هایش با دستبند مخصوص بسته بودند، اما نگاهش به‌اندازه‌ای ترسناک بود که مأمور همراهش هم جرئت نزدیک شدن نداشت.

تهیونگ، پزشک تیمارستان، جلو رفت.

ـ من کیم تهیونگ هستم. پزشک مسئول شما.

جونگ‌کوک بی‌تفاوت جواب داد:

ـ به درک.

وارد ساختمان شد. کارکنان با دیدنش کنار رفتند؛ هیچ‌کس جرئت نداشت مستقیم به چشم‌هایش نگاه کند.

تهیونگ او را به اتاق شماره‌ی ۰۱۷ برد.

جونگ‌کوک نگاهی به دوربین سقف انداخت.

ـ خاموشش کن.

ـ امکانش نیست.

جونگ‌کوک سرد نگاهش کرد.

ـ پس هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من وارد این اتاق نمی‌شه.

---

یک ساعت بعد

ـ آرینا، کجا داری میری؟!

لیسا با نگرانی به دوستش نگاه کرد.

چانگ آرینا، دختر موخرمایی با چشم‌های سبز و عروسک کوچکش، سینی داروها را در دست داشت.

ـ دکتر تهیونگ گفت اینا رو ببرم اتاق ۰۱۷.

لیسا رنگش پرید.

ـ اتاق جونگ‌کوک؟! آرینا، اون خطرناک‌ترین بیمار اینجاست!

اما آرینا پیش از اینکه جوابی بدهد، راه افتاد.

جلوی اتاق، سینی از دستش لرزید و یکی از لیوان‌ها شکست.

همان لحظه در باز شد.

جونگ‌کوک مقابلش ایستاد.

ـ تو کی هستی؟

آرینا با ترس سرش را پایین انداخت.

ـ چانگ آرینا... از کارکنان اینجام.

ـ کی بهت اجازه داد جلوی اتاق من وایسی؟

ـ دکتر تهیونگ گفت داروها رو...

ـ من ازت سؤال کردم؟

چشم‌های آرینا پر از اشک شد.

ـ نـ... نه.

جونگ‌کوک به شیشه‌های شکسته اشاره کرد.

ـ جمعشون کن.

آرینا خم شد، اما جونگ‌کوک ناگهان گفت:

ـ با دستت نه، احمق! دستکش بیار.

آرینا با عجله از آنجا دور شد.

---

چند دقیقه بعد، لیسا او را در راهرو پیدا کرد.

ـ چی شد؟ باهات چی کار کرد؟

آرینا عروسکش را محکم بغل کرد.

ـ هیچی... فقط خیلی ترسناکه!

لیسا او را در آغوش گرفت.

ـ دیگه تنهایی سمتش نمی‌ری، فهمیدی؟

آرینا سر تکان داد.

اما پشت در اتاق ۰۱۷، جونگ‌کوک هنوز به دختر موخرمایی فکر می‌کرد.

نه از روی علاقه؛ او هنوز برایش غریبه بود.

فقط نمی‌فهمید چرا آن دختر، با وجود ترسش، سعی کرده بود جلوی او خودش را کنترل کند.

این تازه اولین روز حضور آرینا در تیمارستان بود...

و هیچ‌کس نمی‌دانست ورود این عروسک کوچولو قرار است چه چیزی را در دنیای تاریک جئون جونگ‌کوک تغییر دهد.
دیدگاه ها (۱)

معامله p18درهای اتاق با عجله باز شد.چند پزشک وارد شدند و تجه...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

چندپارتی جونگ کوک

یک شب، یک اشتباهساعت از یازده شب گذشته بود که رادین بالاخره ...

𝖕𝖆𝖗𝖙2یازده و پنج دقیقه.لیسا کنار درِ اتاق پذیرایی ایستاده بو...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

ادامه ی پارت ۱۹۵

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

☆دوپارتی، پارت آخر☆𓆩𐙚..وقتی هم استادته هم همسرت..𐙚𓆪ـــــــــ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط