عاشق بارانی من

«عاشق بارانی من»

در را باز کردم. باد سردی با ملایمت گونه‌هایم را لمس کرد، انگار انگشتان نامرئی زمستان می‌خواستند رازهای گرمِ زیر پوست مرا بدانند. فیلیپ کنارم ایستاده بود، با تیشرت سیاه یقه‌اسکی و موهای بورِ به هم ریخته‌اش که داستانِ بی‌خوابیِ شب گذشته را روایت می‌کرد. سیگاری به گوشه لبش چسبیده بود و با صدایی که از ته گلو برمی‌خاست، گفت: «بیا، دیر شد.»
به آسمان نگاه کردم؛ ابرهای سنگین، ماه را دزدیده بودند و جهان را در تاریکی پیچیده بودند. بدنم از سرما می‌لرزید، اما فیلیپ ژاکت قرمزش را از روی دستش برداشت و بالای سرمان گرفت. گفت: «نینا، بیا اینجا.» زیر سایهٔ ژاکتش، در امتداد خیابان حرکت کردیم. باران نمنم شروع به باریدن کرد. فیلیپ با لحنی کنایه‌آمیز غر زد: «همین رو کم داشتیم.» ولی من به آسمان خیره شده بودم.

قطره‌های باران روی صورتم می‌رقصیدند، پوست گندمی‌ام را نوازش می‌کردند و موهای بلندم را به ابریشمی تر از همیشه تبدیل می‌کردند. احساس سبکی می‌کردم، گویی باران تمام سنگینی‌های وجودم را شسته است. چشمانم را بسته بودم و نمی‌خواستم این رویا تمام شود. ناگهان صدای فیلیپ مرا به واقعیت کشاند: «هواست کجاست، کوچولو؟ داری توی رویا سفر می‌کنی؟»
خندیدم و گفتم: «ببخشید فیلیپ، ولی خودت می‌دونی من چقدر باران رو دوست دارم.» گونه‌هایم از شرم و شوق سرخ شده بود. ناگهان آرزوی قدیمی‌ام به یادم آمد: «رقصیدن زیر باران.» به فیلیپ نگاه کردم و با چشمانی پر از امید گفتم: «بیا برقصیم.»
فیلیپ لبش را کج کرد و لبخندی تمسخرآمیز زد: «دیوانه شدی دختر؟»
دستم را به نشانه قهر بغل کردم و پفکی شدم: «اصلاً تا باهم نرقصی، یه قدم هم از اینجا تکون نمی‌خورم.»
فیلیپ نگاهی به من انداخت و تسلیم شد: «باشه کوچولو، قهر نکن.» دستم را گرفت و ناگهان جهان تبدیل به یک رقصگاه شد. باران شدت گرفت، گویی آسمان می‌خواست برای ما کف بزند. آن شب، سه ساعت زیر باران رقصیدیم با باد که نوازنده ما بود، با چراغ‌های خیابان که تماشاگرمان بودند، و با ابرهایی که برایمان دست می‌زدند.
در پایان، خیس تا استخوان بودیم، اما قلب‌مان از شادی خشک بود. فیلیپ در حالی که نفس‌نفس می‌زد، گفت: «هیچوقت فکر نمی‌کردم یه روز با یه دیوونه مثل تو زیر باران برقصم.»
و من تنها توانستم بخندم
خنده‌ای که از اعماق وجودم می‌آمد و با باران قاطی می‌شد.
.
.
.
#رمان#ادبیات
#فیلم‌سریال‌ایرانی
#دست‌_نوشته
#ادیت_غمگین
#ادیت_خودم
دیدگاه ها (۱)

امروز ۶ فروردین زاد روز زرتشت پیامبر ایرانی را به تمامی مردم...

به ۳۰۰ تایی رسیدیم....♡از شما ممنونم.....♡چه کسایی که از قدی...

اسم این شخصیت بازی چیه؟؟.....#میم #بازی_انلاین #سرگرمی #مینی...

عیدتون مبارک....:)♡(میدونم زوده....♡)عیدتون مبارک.....♡امیدو...

سناریو تک پارتی مایکی ~~~~~~در پارک مورد علاقه اش قدم می زد ...

ارباب منPart12لیا:صدایی از پشت سرم امد که برگشتم که با دیدنش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط