چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی~
P.2
وقتی روی تخت دراز کشید
احساس کرد که وجود نداره
نه دستی دور کمرش حلقه شد . نه بو//سه ای روی سرش
همیشه وقتی که میخوابیدن جونگکوک اون رو بغل میکرد
و سرش رو یا ناز میکرد یا میب//وسیدش
ولی الان انگار وجود نداشت
جونگکوک پشت به ات خوابید و ازش فاصله گرفت
این کارا بیشتر باعث ناراحتی دختر میشد
فقط با بغض خیلی خیلی اروم لب زد:
_اخه چرا اینطور میکنه
بعد چشماش رو روی هم گذاشت و به خواب فرو رفت....
[صبح روز بعد]
امروز روز تعطیل بود
همه توی خونه هاشون داشتن با شوهر بچه شون سرگرم میشدن و وقت میگذروندن
ولی من چی... شوهرم مثل ادم به دور ها ازم فاصله میگیره
تصمیم گرفتم برم باهاش حرف بزنم
حرف هایی که دیشب خواستم بزنم ولی اقا میخواست بخوابه
در اتاق کارش رو زدم
_میتونم بیام تو
بیا لحنی که انگار زورش کردن حرف بزنه گفت :
_بیا تو
رفتم داخل و درو اروم بستم
_عااا ...جونگکوک
_بله
بله؟ اون همیشه بهم میگفت جان یا جانم عشقم ولی الان ...چش شده این
_خب ..یادته دیشب میخواستم یه چیزی بهت بگم که گفتی بزارمش برای فردا
_خو
_خب الان میشه یدقیقه حواست رو بدی به من تا باهات حرف بزنم
_ات الان نمی....
_جونگکوک لطفا
_هوففف باشه
صندلی رو چرخوند و روبه روی من قرار گرفت
و من شروع کردم به حرف زدن:
_جونگکوک رفتار های این چند وقتت خیلی روی مخه
_منظورت چیه ؟
_منظورم اینکه خیلی نسبت بهم بی توجه شدی
_ات اگه اومدی اینجا تا با حرف های چرت پرتت وقتم رو بگیری ...
ادامه حرفش توست ات قط شد :
_بسه ..بسه دیگه جونگکوکککک تا کی میخوای باهام اینطوری باشی ها ؟ چرا بی توجهی بهم میکنی با اینکه میدونی بدم میاد ... چرا از نقطه ضعفم استفاده میکنی ؟فکر میکنی من این بی توجهی هاتو نمیفهمم منم دل دارم جونگکوک حس دارم میفهمم
چرا طوری باهام رفتار میکنی که انگار وجود ندارم
جونگکوک عصبی جوابش رو داد :
_خودت میدونی که کارام زیادههه
ات با بغض جواب داد:
_اصلا میدونی چیه کاش هیچ وقت باهات ازدواج نمیکردم
گفت و از اتاق بیرون اومد درو محکم رو بست
ادامه دارد.....
مایل به لایک و کامنت؟
درخواستی~
P.2
وقتی روی تخت دراز کشید
احساس کرد که وجود نداره
نه دستی دور کمرش حلقه شد . نه بو//سه ای روی سرش
همیشه وقتی که میخوابیدن جونگکوک اون رو بغل میکرد
و سرش رو یا ناز میکرد یا میب//وسیدش
ولی الان انگار وجود نداشت
جونگکوک پشت به ات خوابید و ازش فاصله گرفت
این کارا بیشتر باعث ناراحتی دختر میشد
فقط با بغض خیلی خیلی اروم لب زد:
_اخه چرا اینطور میکنه
بعد چشماش رو روی هم گذاشت و به خواب فرو رفت....
[صبح روز بعد]
امروز روز تعطیل بود
همه توی خونه هاشون داشتن با شوهر بچه شون سرگرم میشدن و وقت میگذروندن
ولی من چی... شوهرم مثل ادم به دور ها ازم فاصله میگیره
تصمیم گرفتم برم باهاش حرف بزنم
حرف هایی که دیشب خواستم بزنم ولی اقا میخواست بخوابه
در اتاق کارش رو زدم
_میتونم بیام تو
بیا لحنی که انگار زورش کردن حرف بزنه گفت :
_بیا تو
رفتم داخل و درو اروم بستم
_عااا ...جونگکوک
_بله
بله؟ اون همیشه بهم میگفت جان یا جانم عشقم ولی الان ...چش شده این
_خب ..یادته دیشب میخواستم یه چیزی بهت بگم که گفتی بزارمش برای فردا
_خو
_خب الان میشه یدقیقه حواست رو بدی به من تا باهات حرف بزنم
_ات الان نمی....
_جونگکوک لطفا
_هوففف باشه
صندلی رو چرخوند و روبه روی من قرار گرفت
و من شروع کردم به حرف زدن:
_جونگکوک رفتار های این چند وقتت خیلی روی مخه
_منظورت چیه ؟
_منظورم اینکه خیلی نسبت بهم بی توجه شدی
_ات اگه اومدی اینجا تا با حرف های چرت پرتت وقتم رو بگیری ...
ادامه حرفش توست ات قط شد :
_بسه ..بسه دیگه جونگکوکککک تا کی میخوای باهام اینطوری باشی ها ؟ چرا بی توجهی بهم میکنی با اینکه میدونی بدم میاد ... چرا از نقطه ضعفم استفاده میکنی ؟فکر میکنی من این بی توجهی هاتو نمیفهمم منم دل دارم جونگکوک حس دارم میفهمم
چرا طوری باهام رفتار میکنی که انگار وجود ندارم
جونگکوک عصبی جوابش رو داد :
_خودت میدونی که کارام زیادههه
ات با بغض جواب داد:
_اصلا میدونی چیه کاش هیچ وقت باهات ازدواج نمیکردم
گفت و از اتاق بیرون اومد درو محکم رو بست
ادامه دارد.....
مایل به لایک و کامنت؟
- ۱.۱k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط