من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم

.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم...

#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۳)

این منِِ خسته :) هنوز داره ادامه میده . . بعضی وقتا فکر میکن...

گاه بایدروئید؛ ازپس آن بارانگاه باید خندید بر غمی بی پایان.....

و کاش وقتی ابر غم به گلوی کوچکت می رسد، از یاد نبری شانه ای ...

#خدا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط