#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_5
·
·
·
سئول >>
ویو ا/ت >>
اولین چیزی که وقتی از فرودگاه اومدم بیرون دیدم ، نور بود..
نه نور خورشید ، نور شهر . هزار تا تابلو ، هزار تا بیلبورد ، هزار تا چراغ . همهچی برق میزد.!
هوا خنک بود.. یه باد ملایم میومد . چمدونم رو کشیدم و سوار تاکسی شدم .
رو به راننده گفتم : " دانشگاه سئول لطفاً "
راننده نگاهم کرد . خارجی بود .
به کرهای گفتم : " من دانشجو هستم.. تازه رسیدم.. "
راننده لبخند زد و گفت : " خوشاومدی به کره! "
لبخندی زدم و تو دلم گفتم : " خوش اومدم.. "
حس و حالم عجیب خوب بود..
خونم ، یه اتاق کوچیک بود نزدیک دانشگاه..
یه تخت ، یه میز ، یه صندلی و یه پنجره که باز میشد به یه خیابون شلوغ . کوچیک بود ، ولی مال خودم بود و حس مستقلی خوبی داشتم..!
اولین شب رو نشستم رو تختم و به سقف نگاه کردم . باورم نمیشد بعد این همه سال ، این همه دعوا ، این همه تلاش.... بالأخره رسیدم اینجا .
گوشیمو رو برداشتم به مامانم زنگ زدم....
زنگ زدم و گفتم : " مامان.. رسیدم . "
بیوقفه با نگرانی گفت : " خوبی!؟ خسته نباشی.. غذا خوردی؟ اونجا چطوره؟؟! "
به آرومی و جوری که خیالش راحتشه گفتم : " آره مامانی.. همهچی خوبه نگران نباش . "
خیالش راحت شد و گفت : " خب پس خوبه.. راستی.. پدرت... پرسید ؛ گفتم رسیدی . "
لبخندی رو لبام نشست.. : " بهش بگو دوسش دارم.. "
" باشه عزیزم . مراقب خودت باش . "
" تو هم مامان.! "
گوشیو گذاشتم کنار تخت و با لبخند به سقف اتاقم زل زدم....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
#Part_5
·
·
·
سئول >>
ویو ا/ت >>
اولین چیزی که وقتی از فرودگاه اومدم بیرون دیدم ، نور بود..
نه نور خورشید ، نور شهر . هزار تا تابلو ، هزار تا بیلبورد ، هزار تا چراغ . همهچی برق میزد.!
هوا خنک بود.. یه باد ملایم میومد . چمدونم رو کشیدم و سوار تاکسی شدم .
رو به راننده گفتم : " دانشگاه سئول لطفاً "
راننده نگاهم کرد . خارجی بود .
به کرهای گفتم : " من دانشجو هستم.. تازه رسیدم.. "
راننده لبخند زد و گفت : " خوشاومدی به کره! "
لبخندی زدم و تو دلم گفتم : " خوش اومدم.. "
حس و حالم عجیب خوب بود..
خونم ، یه اتاق کوچیک بود نزدیک دانشگاه..
یه تخت ، یه میز ، یه صندلی و یه پنجره که باز میشد به یه خیابون شلوغ . کوچیک بود ، ولی مال خودم بود و حس مستقلی خوبی داشتم..!
اولین شب رو نشستم رو تختم و به سقف نگاه کردم . باورم نمیشد بعد این همه سال ، این همه دعوا ، این همه تلاش.... بالأخره رسیدم اینجا .
گوشیمو رو برداشتم به مامانم زنگ زدم....
زنگ زدم و گفتم : " مامان.. رسیدم . "
بیوقفه با نگرانی گفت : " خوبی!؟ خسته نباشی.. غذا خوردی؟ اونجا چطوره؟؟! "
به آرومی و جوری که خیالش راحتشه گفتم : " آره مامانی.. همهچی خوبه نگران نباش . "
خیالش راحت شد و گفت : " خب پس خوبه.. راستی.. پدرت... پرسید ؛ گفتم رسیدی . "
لبخندی رو لبام نشست.. : " بهش بگو دوسش دارم.. "
" باشه عزیزم . مراقب خودت باش . "
" تو هم مامان.! "
گوشیو گذاشتم کنار تخت و با لبخند به سقف اتاقم زل زدم....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
- ۳۳۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط