P56

P56
ماشین، پشت چراغ قرمز توقف کرد، تهیونگ نگاهی به جی‌یون انداخت.
لیوان قهوه هنوز بین انگشت‌های جی‌یون بود، آخرین جرعه‌ش رو آروم نوشید و لیوان خالی رو داد دست تهیونگ...
بعد بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره، گفت:
جی‌یون: هوپی کجاست؟
ماشین دوباره شروع کرد به حرکت کردن، تهیونگ تبلت کوچیکی رو که همیشه همراهش بود رو روشن کرد، چند ثانیه موقعیت GPS رو نگاه کرد و جواب داد.
تهیونگ: از ده دقیقه پیش از خونش خارج نشده... هنوز همونجاست، مادرخوانده.
جی یون سرش رو گذاشت زیر چونش و با جدیت همیشگیش گفت:
جی‌یون: بریم... ی گفتگو با امید کوچولومون داشته باشیم...
تهیونگ نه سوالی پرسید... نه دلیل خواست...
فقط به راننده اشاره کرد تا مسیر رو به خونه هوسوک تغییر بده...
_________
همون لحظه... طبقه‌ی سوم...داخل واحد 3...
صدای بسته شدن در، توی خونه پیچید، هوسوک حتی زحمت روشن کردن چراغ‌های پذیرایی رو هم به خودش نداده بود، همه‌جا نیمه‌تاریک بود، فقط نور سفید آشپزخونه، یه گوشه از خونه رو روشن کرده بود، کتش رو همون دم در روی زمین انداخت، کفش‌هاش رو با بی‌حوصلگی از پا درآورد، و بدون اینکه اطرافش رو نگاه کنه... مستقیم رفت سمت سرویس بهداشتی، قبل از وارد شدن تیشرت خونی و کمی پاره شدشو جلوی ورودی سرویس بهداشتی در اورد و روی زمین انداخت...
وارد شد و جلوی آینه ایستاد و به صورتش نگاه کرد.
لب پایینش پاره شده بود، کنار گونه‌ش کبود شده بود، رد قرمز مشت یونگی هنوز روی پوستش مونده بود، چند ثانیه فقط زل زد، بعد خیلی آروم انگشتش رو روی بریدگی لبش کشید، همین که فشار کوچیکی آورد...
هوسوک: آخ...
درد، مثل جرقه‌ای از روی زخم تا مغزش دوید.
همون درد... یه خاطره‌ی قدیمی رو از ته ذهنش بیرون کشید.
__________
چند سال قبل...
حیاط مرکز اموزش قدیمی...
صدای برخورد مشت و لگد هنوز توی محوطه می‌پیچید، تمرین رزمی چند گروه تازه تموم شده بود.
هوسوک نفس‌نفس می‌زد چند دقیقه ای شده بود که خودش رو روی نیمکت حیاط مرکز اموزشیشون انداخته بود، لبش درست مثل الان پاره شده بود، داشت با پشت دست خون گوشه‌ی لبش رو پاک می‌کرد که یه نفر مچ دستش رو گرفت.
چه‌رین... با همون اخم بامزه‌ای که همیشه موقع غر زدن داشت، گفت:
چه‌رین: نه میخوای با پوست موز خون رو پاک کن پشت دست کافی نیست!
هوسوک خندید.
هوسوک:چیزیم نیست...
چه‌رین اخماش بیشتر توی هم رفت رفت کنارش روی نیمکت نشست درِ جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو باز کرد
یه کم پماد روی انگشتش زد، هوسوک همون لحظه سرش رو عقب کشید.
هوسوک: گفتم نمی‌خواد!
چه‌رین: تکون نخور، حرفم نزن!
هوسوک: نمیخوام...!!
چه‌رین با حرص نفسش رو بیرون داد، بعد بدون هیچ اخطاری...
با یه دست چونه‌ی هوسوک رو گرفت...
و با دست دیگه پماد رو محکم روی زخمش کشید، هوسوک از درد چشم‌هاش رو بست.
هوسوک: آآآخ... وحشی!!!
چه‌رین با خنده گفت:
چه‌رین: مرد گنده از یه ذره پماد اینجوری جیغ می‌زنه؟
هوسوک با حرص نگاهش کرد.
ولی ته دلش...
داشت به خنده‌های اون دختر نگاه می‌کرد.
___________
زمان حال
هوسوک خیلی آروم لبخند زد، لبخندی که بیشتر از هر گریه‌ای درد داشت، نگاهش از آینه پایین افتاد، دستش رفت سمت جیب شلوارش، بسته‌ی سیگار رو بیرون اورد، ویه نخ بین لب‌هاش گذاشت به شروع کرد به گشتن دنبال فندکش.
جیب راست... هیچی...جیب چپ...هیچی...روی روشویی...
باز هم نبود....
آه کوتاهی کشید، سرش رو پایین انداخت، درست همون لحظه...
تق...
صدای باز شدن درِ فلزی یه فندک...با شعله‌ی نارنجی، درست جلوی سیگارش روشن شد، هوسوک با شوک سرش رو بالا اورد، از روی غریزه یک قدم عقب رفت، تمام عضلات بدنش منقبض شد.
جی‌یون...
بی‌هیچ صدایی...کنار چارچوب در ایستاده بود، انگار از اول هم اونجا بوده... فندک هنوز بین انگشت‌هاش روشن بود.
جی‌یون خیلی آروم گفت:
جی‌یون: روشنش کن...
هوسوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
هنوز هم...بعد از این همه سال...براش قابل درک نبود...
این زن...
چطور می‌تونست انقدر بی‌صدا به آدم نزدیک بشه که حتی نفس کشیدنش هم شنیده نشه.
هوسوک آروم خم شد، نوک سیگارش رو به شعله نزدیک کردو یه پک گرفت، جی‌یون درِ فندک رو بست، نگاهش روی همون فندک موند.
بعد خیلی آروم گفت...
جی‌یون: ...چه‌رین... با همین فندک سیگارتو روشن می‌کرد، نه؟....
دیدگاه ها (۲)

حمایت نشههه؟؟؟ . . . @m.j_i.n . . . ✨✨✨

حمایت نشه؟ . . . @bts_83858 . . . ✨✨✨✨

ادامهp55اما همون لحظه با آرنج زد زیر چونه‌ی هوسوک، هر دو عقب...

P55در که پشت سر هوسوک بسته شد...صدای بسته شدنش برای چند ثانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط