part 2
part 2
از رو میز بلند شدیم و رفتیم پشت حیاط عمارت...
یهو جونگکوک محکم از کمرم گرفت و به خودش چسبوند... لباشو کوبوند رو لبام و عصبی مک میزد... منم فقط تقلا میکردم بس کنه.. گاز میزد و اخماش تو هم بود... جوری میبوسید انگار عصبی ترین ادمه.. ترسیده بودم و کوبیدم رو سینش که ول کنه... فاصله گرفت...
+این چه کاری بود پسره ی بی عقل؟
_چی چه کاری بود..؟
_حق ندارم رون پای زنمو لمس کنم؟( عصبی و جدی)
+اخه جلوی جمع احمق؟(حرصی)
_میخوای جلوی جمع بکنمت تا خجالتت بره؟
_تو زنمی و برام مهم نیست کی کنارمه.. هروقت دلم بخواد هر جات رو لمس میکنم.. مشکلیه؟
+کوکی... نباید جلوی اونا این کارو میکردی..
_چیه... نکنه به فکر پسر خالتی؟(عصبی)
+چه ربطی به اون داره.. کوکی جلوی بقیه این کارا زشته.. واقعا نمیفهمی؟
_اصلا هم زشت نیست.. هروقت دوست داشته باشم میبوسمت.. لمست میکنم.. به هیچ خری ربط نداره (عصبی)
_در ضمن.. تلافی امشبو سرت در میارم که انقدر با اون حرومیای هیز گرم گرفتی...
+چی میگی تو.. اونا پسر خاله هامن.. بس کن کوکی.. انقدر بد بین نباش..
_هه.. بد بین... دیگه اشکار تر از این که وقتی اون عوضی لاشی میخواد جوکای مزخرفشو بگه اول به تو نگاه میکنه... اشکار تر از این که وقتی لمست میکنم عصبی میشه؟(داد)
+وای.. خدا.. اروم باش کوکی.. خیلی خب خیلی خب... هرچی تو بگی
_تنبیه امشبت یادم نمیره... جوری به فاکت میدم که تا یک سال جوری راه بری که همه دلیلشو بفهمن(عصبی)
+کوکی.. نه.. لطفا خواهش میکنم
_راه بیوفت... میریم خونه
+کوکی.. التماست میکنم...(بغض)
_نمیشه.. راه بیوفت...
چاره ای نداشتم و راه افتادم... بدون خداحافظی از بقیه.. بلندم کرده بود و سمت ماشین میبردم.. در رو باز کرد و گذاشتم رو صندلی و در رو بست.. خودشم اومد سوار شد... ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت کرد...
+کوکی التماست میکنم.. غلط کردم
_وقتی با اون حرومزاده گرم گرفتی باید به اینجاشم فکر میکردی
+بابا ما فقط خاطره تعریف کردیم کوک..
_از کی تا حالا موقع خاطره گفتن گرم میگیرن و میخندن؟ ها؟(عصبی)
+کوک تو فقط حسودی کردی... وگرنه ما هیچ کاری نکردیم(بغض)
_غلط کردی باهاشون گرم گرفتی.. غلط کردی لباس باز پوشیدی بدون اجازه من... غلط کردی خندیدی(داد)
+لباس من کجا باز بود... کوکی از خودت اجازه گرفتم(تعجب)
_هیشششش... هیچی نشنوم تا خونه
+(بغض)
دیگه هیچی نگفتم و سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم... که دوباره دستی روی پام حس کردم...
+کوکی.. چیکار میکنی
_گفتم هیچی نشنوم
+دستتو بردار.. معذبم
_بر ندارم؟... من شوهرتم باید عادت کنی ا.ت... بعدشم جوری حرف نزن انگار تا حالا بدنتو ندیدم یا نکردمت
از رو میز بلند شدیم و رفتیم پشت حیاط عمارت...
یهو جونگکوک محکم از کمرم گرفت و به خودش چسبوند... لباشو کوبوند رو لبام و عصبی مک میزد... منم فقط تقلا میکردم بس کنه.. گاز میزد و اخماش تو هم بود... جوری میبوسید انگار عصبی ترین ادمه.. ترسیده بودم و کوبیدم رو سینش که ول کنه... فاصله گرفت...
+این چه کاری بود پسره ی بی عقل؟
_چی چه کاری بود..؟
_حق ندارم رون پای زنمو لمس کنم؟( عصبی و جدی)
+اخه جلوی جمع احمق؟(حرصی)
_میخوای جلوی جمع بکنمت تا خجالتت بره؟
_تو زنمی و برام مهم نیست کی کنارمه.. هروقت دلم بخواد هر جات رو لمس میکنم.. مشکلیه؟
+کوکی... نباید جلوی اونا این کارو میکردی..
_چیه... نکنه به فکر پسر خالتی؟(عصبی)
+چه ربطی به اون داره.. کوکی جلوی بقیه این کارا زشته.. واقعا نمیفهمی؟
_اصلا هم زشت نیست.. هروقت دوست داشته باشم میبوسمت.. لمست میکنم.. به هیچ خری ربط نداره (عصبی)
_در ضمن.. تلافی امشبو سرت در میارم که انقدر با اون حرومیای هیز گرم گرفتی...
+چی میگی تو.. اونا پسر خاله هامن.. بس کن کوکی.. انقدر بد بین نباش..
_هه.. بد بین... دیگه اشکار تر از این که وقتی اون عوضی لاشی میخواد جوکای مزخرفشو بگه اول به تو نگاه میکنه... اشکار تر از این که وقتی لمست میکنم عصبی میشه؟(داد)
+وای.. خدا.. اروم باش کوکی.. خیلی خب خیلی خب... هرچی تو بگی
_تنبیه امشبت یادم نمیره... جوری به فاکت میدم که تا یک سال جوری راه بری که همه دلیلشو بفهمن(عصبی)
+کوکی.. نه.. لطفا خواهش میکنم
_راه بیوفت... میریم خونه
+کوکی.. التماست میکنم...(بغض)
_نمیشه.. راه بیوفت...
چاره ای نداشتم و راه افتادم... بدون خداحافظی از بقیه.. بلندم کرده بود و سمت ماشین میبردم.. در رو باز کرد و گذاشتم رو صندلی و در رو بست.. خودشم اومد سوار شد... ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت کرد...
+کوکی التماست میکنم.. غلط کردم
_وقتی با اون حرومزاده گرم گرفتی باید به اینجاشم فکر میکردی
+بابا ما فقط خاطره تعریف کردیم کوک..
_از کی تا حالا موقع خاطره گفتن گرم میگیرن و میخندن؟ ها؟(عصبی)
+کوک تو فقط حسودی کردی... وگرنه ما هیچ کاری نکردیم(بغض)
_غلط کردی باهاشون گرم گرفتی.. غلط کردی لباس باز پوشیدی بدون اجازه من... غلط کردی خندیدی(داد)
+لباس من کجا باز بود... کوکی از خودت اجازه گرفتم(تعجب)
_هیشششش... هیچی نشنوم تا خونه
+(بغض)
دیگه هیچی نگفتم و سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم... که دوباره دستی روی پام حس کردم...
+کوکی.. چیکار میکنی
_گفتم هیچی نشنوم
+دستتو بردار.. معذبم
_بر ندارم؟... من شوهرتم باید عادت کنی ا.ت... بعدشم جوری حرف نزن انگار تا حالا بدنتو ندیدم یا نکردمت
- ۱.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط