𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐
𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐
(در عمق نگاه تو)
پارت𝟏𝟐
.
.
.
حرفش با صدای زنگ تلفن همراهش قطع شد.
باکوگو با اخم تلفن همراهش رااز جیبش درآورد و به صفحهش نگاه کرد. تماس از طرف مرکز قهرمانها بود.
+:"لعنتی الان دیگه چی شده؟"
تماس رو جواب داد،پشت خط یکی از قهرمانان حرفه ای بود
+:"کارخونهی متروکه؟ جنوب شهر؟ ... باشه فهمیدم"
تماس را قطع کرد و سپس تلفن را درون جیب، شلوارش گذاشت
-:"چی شده؟ مأموریت بود؟"
+:"آره یه گزارش دربارهی رفتوآمد مشکوک توی یه کارخونهی متروکه رسیده باید بریم بررسیش کنیم"
-:"خب پس بریم!"
باکوگو با ناباوری نگاهش کرد.
+:"چی گفتی؟"
ایزوکو تعجب کرد و
-:"گفتم بریم دیگه"
+:"ایزوکو تو انگار حرفای منو نمیشنوی مامیریم دکتر "
ایزوکو هنوز باور نمیکرد؛که باکوگو چرا در این حد خودش را درگیر چنین موضوعی بی اهمیتی کرده است. فقط یک خستگی بود که خودش را در چند، صدم ثانیه نشان داده بود ولی این فقط از دیدگاه و نظر خودش بود.
لبخند زد و
-:" کاچان من حالم خوب خوبه حتی از تو هم حالم بهتره تنها چیزی ک الان مهمه اینه ک بریم اون کارخونه متروکه"
+:"ایزوکو میشه انقد احمق نباشی و حال منو بهم نزنی؟ حرف منو گوش کن لعنتی"
-:"ما قهرمانیم وظیفهی ما نجات دادنه. اگه کسی اونجا به کمک نیاز داشته باشه نمیتونیم فقط چون من یکم خستهم بیخیالش بشیم"
ایزوکو مصمم بود، و این باکوگو را بیشتر کلافه میکرد؛خودش هم خوب میدانست اگر پای نجات دادن کسی باشد، نمیتواند سد راهش قرار بگیرد.
+:"لعنت بهت ایزوکو.."
ایزوکو لبخند کوچیکی زد.
-:"خوب پس بریم"
***
وقتی به کارخانه رسیدند، جنگل اطراف، و تاریکی فضای ترسناکی را ایجاد میکرد.
باکوگو قبل از ورود، یک بار دیگر به ایزوکو نگاه کرد.
+:"حواست رو جمع کن اگه حالت بد شد همون لحظه بهم میگی فهمیدی؟"
-:"فهمیدم"
مأموریت بیشتر از چیزی که فکرشان را میکردند طول کشید. بخشهای مختلف کارخانه رو بررسی کردند و بالاخره چند نفر را که در آن اطراف پنهان شده بودند را پیدا و دستگیر کردند؛مورد مشکوکی نیافتند، نیروهای پلیس از راه رسیدندمأموریت رسماً تمام شد.
ایزوکو نفس خستهای کشید، چرا که تمام جنب و جوش را خودش کرده بود. ناگهان چشمش به باکوگو افتاد.
چند متر جلوتر، دورتر از خودش باکوگو قرار داشت.
+:"ایزوکوبیا اینجا"(زیاد از لقب دکو خوشم نمیاد بازم ببخشید🙏)
ایزوکو سرش راکمی کج کرد.
-:"کاچان؟ اونجا چی کار میکنی؟"
باکوگو جواب نداد. فقط برگشت و به راه افتاد.
ایزوکو تازه متوجه شد که شانهی باکوگو زخمی به نظر می رسد.
چشم های زمردش گرد شد
-:"کاچان شونهت چی شده؟!"
باکوگو به راهش ادامه میداد بدون هیچ توجهی، به سوالی که ازش پرسیده بود
ایزوکو بدون معطلی دنبالش رفت.
-:"هی صبر کن ببینم زخمی شدی؟ چرا چیزی نگفتی؟"
باکوگو از بین دو دستگاه رد شد و ناگهان سرعتش رو بیشتر کرد.
-:"کاچان داری کجا میری؟ وایسا"
این بار ایزوکو هم به دنبالش دوید
مانند سگ و گربه ای شده بودند که میدویدند؛ آن یکی به دنبال دیگری، و دیگری به دنبال مقصدی نامعلوم
باکوگو،حتی یک بار هم برنگشته بود تا نگاهش کند.
نه جوابش را میداد، نه به صدا زدنهایش جوابی میداد، چه شده بود؟
-:"کاچان"
ایزوکو از کنار یک دستگاه بزرگ گذشت و وارد راهروی دیگری شد.
-:"صبر کن داری کجا میری؟"
باز هم هیچ جوابی نیامد.
ایزوکو سرعتش را بیشتر کرد.
-:" حداقل جوابمو بده"
ناگهان صدای قدمها برای چند ثانیه در گوشش پیچید،و دنیا برای لحظه از نظرش تار شد.
ایزوکو پلک زد.
دور و اطرافش سیاهی بود، نمی توانست از آن سیاهی فرار کند. سرش سنگین بود، ناگهان دوباره همه چیز سر جای خودش آمد.
وقتی دوباره سرش رو بالا آورد، باکوگو دیگر جلوی چشمش نبود.
-:"کاچ... ان؟"(هنوزم نگران حال باکوگوعه😭)
جوابی نیامد
ایزوکو با گیجی به اطراف نگاه میکرد، نفس نفس میزد و کنترل ذهنش برایش دشوار شده بود.
چند لحظه طول کشید، تا متوجه شود کجاست.
او در طبقهی بالای کارخانه قرار داشت
و درست چند قدم با لبهی پرتگاه، جلوی پایش قرار داشت.
-:"چی...؟"
ترسید
اصلاً یادش نمیامد، چطور سر اینجا درآورده است. او فقط داشت باکوگو را دنبال میکرد
آرام یک قدم عقب رفت، اما همان لحظه پایش سر خورد و آماده سقوط، از آن ارتفاع شد
-:"وای نه"
قبل از اینکه بیوفتد دستی محکم دور مچش حلقه شد،و با شدت به عقب کشیده شد
ایزوکو با برخورد به سینهی کسی، چند قدم عقب رفت و بهسختی روی پاهاش ایستاد.
+:"تو عقلتو از دست دادی؟!"
ایزوکو با چشمهای گرد سرش رو بالا آورد.
باکوگو درست روبهرویش ایستاده بود.
نفسنفس میزد و دستش هنوز دور مچ ایزوکو بود. نگاهش پر از خشم بود
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
(در عمق نگاه تو)
پارت𝟏𝟐
.
.
.
حرفش با صدای زنگ تلفن همراهش قطع شد.
باکوگو با اخم تلفن همراهش رااز جیبش درآورد و به صفحهش نگاه کرد. تماس از طرف مرکز قهرمانها بود.
+:"لعنتی الان دیگه چی شده؟"
تماس رو جواب داد،پشت خط یکی از قهرمانان حرفه ای بود
+:"کارخونهی متروکه؟ جنوب شهر؟ ... باشه فهمیدم"
تماس را قطع کرد و سپس تلفن را درون جیب، شلوارش گذاشت
-:"چی شده؟ مأموریت بود؟"
+:"آره یه گزارش دربارهی رفتوآمد مشکوک توی یه کارخونهی متروکه رسیده باید بریم بررسیش کنیم"
-:"خب پس بریم!"
باکوگو با ناباوری نگاهش کرد.
+:"چی گفتی؟"
ایزوکو تعجب کرد و
-:"گفتم بریم دیگه"
+:"ایزوکو تو انگار حرفای منو نمیشنوی مامیریم دکتر "
ایزوکو هنوز باور نمیکرد؛که باکوگو چرا در این حد خودش را درگیر چنین موضوعی بی اهمیتی کرده است. فقط یک خستگی بود که خودش را در چند، صدم ثانیه نشان داده بود ولی این فقط از دیدگاه و نظر خودش بود.
لبخند زد و
-:" کاچان من حالم خوب خوبه حتی از تو هم حالم بهتره تنها چیزی ک الان مهمه اینه ک بریم اون کارخونه متروکه"
+:"ایزوکو میشه انقد احمق نباشی و حال منو بهم نزنی؟ حرف منو گوش کن لعنتی"
-:"ما قهرمانیم وظیفهی ما نجات دادنه. اگه کسی اونجا به کمک نیاز داشته باشه نمیتونیم فقط چون من یکم خستهم بیخیالش بشیم"
ایزوکو مصمم بود، و این باکوگو را بیشتر کلافه میکرد؛خودش هم خوب میدانست اگر پای نجات دادن کسی باشد، نمیتواند سد راهش قرار بگیرد.
+:"لعنت بهت ایزوکو.."
ایزوکو لبخند کوچیکی زد.
-:"خوب پس بریم"
***
وقتی به کارخانه رسیدند، جنگل اطراف، و تاریکی فضای ترسناکی را ایجاد میکرد.
باکوگو قبل از ورود، یک بار دیگر به ایزوکو نگاه کرد.
+:"حواست رو جمع کن اگه حالت بد شد همون لحظه بهم میگی فهمیدی؟"
-:"فهمیدم"
مأموریت بیشتر از چیزی که فکرشان را میکردند طول کشید. بخشهای مختلف کارخانه رو بررسی کردند و بالاخره چند نفر را که در آن اطراف پنهان شده بودند را پیدا و دستگیر کردند؛مورد مشکوکی نیافتند، نیروهای پلیس از راه رسیدندمأموریت رسماً تمام شد.
ایزوکو نفس خستهای کشید، چرا که تمام جنب و جوش را خودش کرده بود. ناگهان چشمش به باکوگو افتاد.
چند متر جلوتر، دورتر از خودش باکوگو قرار داشت.
+:"ایزوکوبیا اینجا"(زیاد از لقب دکو خوشم نمیاد بازم ببخشید🙏)
ایزوکو سرش راکمی کج کرد.
-:"کاچان؟ اونجا چی کار میکنی؟"
باکوگو جواب نداد. فقط برگشت و به راه افتاد.
ایزوکو تازه متوجه شد که شانهی باکوگو زخمی به نظر می رسد.
چشم های زمردش گرد شد
-:"کاچان شونهت چی شده؟!"
باکوگو به راهش ادامه میداد بدون هیچ توجهی، به سوالی که ازش پرسیده بود
ایزوکو بدون معطلی دنبالش رفت.
-:"هی صبر کن ببینم زخمی شدی؟ چرا چیزی نگفتی؟"
باکوگو از بین دو دستگاه رد شد و ناگهان سرعتش رو بیشتر کرد.
-:"کاچان داری کجا میری؟ وایسا"
این بار ایزوکو هم به دنبالش دوید
مانند سگ و گربه ای شده بودند که میدویدند؛ آن یکی به دنبال دیگری، و دیگری به دنبال مقصدی نامعلوم
باکوگو،حتی یک بار هم برنگشته بود تا نگاهش کند.
نه جوابش را میداد، نه به صدا زدنهایش جوابی میداد، چه شده بود؟
-:"کاچان"
ایزوکو از کنار یک دستگاه بزرگ گذشت و وارد راهروی دیگری شد.
-:"صبر کن داری کجا میری؟"
باز هم هیچ جوابی نیامد.
ایزوکو سرعتش را بیشتر کرد.
-:" حداقل جوابمو بده"
ناگهان صدای قدمها برای چند ثانیه در گوشش پیچید،و دنیا برای لحظه از نظرش تار شد.
ایزوکو پلک زد.
دور و اطرافش سیاهی بود، نمی توانست از آن سیاهی فرار کند. سرش سنگین بود، ناگهان دوباره همه چیز سر جای خودش آمد.
وقتی دوباره سرش رو بالا آورد، باکوگو دیگر جلوی چشمش نبود.
-:"کاچ... ان؟"(هنوزم نگران حال باکوگوعه😭)
جوابی نیامد
ایزوکو با گیجی به اطراف نگاه میکرد، نفس نفس میزد و کنترل ذهنش برایش دشوار شده بود.
چند لحظه طول کشید، تا متوجه شود کجاست.
او در طبقهی بالای کارخانه قرار داشت
و درست چند قدم با لبهی پرتگاه، جلوی پایش قرار داشت.
-:"چی...؟"
ترسید
اصلاً یادش نمیامد، چطور سر اینجا درآورده است. او فقط داشت باکوگو را دنبال میکرد
آرام یک قدم عقب رفت، اما همان لحظه پایش سر خورد و آماده سقوط، از آن ارتفاع شد
-:"وای نه"
قبل از اینکه بیوفتد دستی محکم دور مچش حلقه شد،و با شدت به عقب کشیده شد
ایزوکو با برخورد به سینهی کسی، چند قدم عقب رفت و بهسختی روی پاهاش ایستاد.
+:"تو عقلتو از دست دادی؟!"
ایزوکو با چشمهای گرد سرش رو بالا آورد.
باکوگو درست روبهرویش ایستاده بود.
نفسنفس میزد و دستش هنوز دور مچ ایزوکو بود. نگاهش پر از خشم بود
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۲۵۸
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط