*

*
آن شعله که از ديدنت افتاد به جانم
آتش زده بر جسم و تن و روح و روانم

بيتابيِ مـــــن حس غريب الوقَعي بود
من عاجـــــزم از گفتن اين حسِ عيانم

آن تيـــــر نگاهت به بلا کــــرد گرفتار
تاثيـــــرِ نگاهم شده حالا به زيـــــانم

آتش به دلم ميکشد اکنـــــــــون زبانه
نام تـــــــو شده ذکر شب و وردِ زبانم

تو همچو غزالي ومنم مست شکارت
همواره من از جَستن آهــــــو نگرانم

صيادم و استـــاد شکارم ولي انــــگار
خود صيـــــــدِ شکارِ دلِ صياد جوانم

غوغاي عجيبي دل من دارد ازين عشق
اين عشـــق که آتش زده بر کلّ جهــانم

شيرينِ من، اينگونه به من لطف نکن تا
با کندنِ کوهي شب و روزم گــــــذرانم

از دامِ سلاطيــــن هوسبـــــاز حذر کن
از حيله و نيـــرنگ سلاطين بِــــرهانم

مجنون شدم و سخت گرفتار بلايم
يارب به درِ خانه ي ليــــــلي برسانم
تفدیمت دلکzم
دیدگاه ها (۲۶)

آن شعله که از ديدنت افتاد به جانمآتش زدہ بر جسم و تن و روح و...

آن شعله که از ديدنت افتاد به جانمآتش زدہ بر جسم و تن و روح و...

از روی ادببه رسم هر روز صبح سلام بر سالار شهیدان آقا امام حس...

ممنون از حمایت کردنتون

🌞 (..)

عکس زیبا از پینترست 🛐🛐🛐

بعضی از حکایتا واقعا زیباست..

چقد بهم میان این دوتا ✨🍓✨🍓سریال عشق در تابستان بی پایان ( که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط