داستان ترسناک شووووماااا

یه شب خونه تنها بودم (هیچ کس خونه نبود) نصفه شب تشنم شد رفتم اب بخورم که از بالکن خونمون یه صدایی اومد رفتم ببینم چیه هیچی ندیدم رفتم بخوابم ولی از پشت سرم انگار یکی دستمو محکم گرفت و کشید وقتی برگشتم عقب یه چیز سیاه بود عرق کرده بودم دویدم تا چراقو روشن کنم رفت عقب و زیاد معلوم نبود دوباره دویدم سمت اتاقم پتو رو روی خودم کشیدم صدای پا هم شنیدم ولی بهش توجه نکردم فرداش که بلند شدم دیدم که بابا و مامانم برگشتن جریانو براشون توضیح دادم ولی اونا حرفمو باور نکردن و گفتم شاید خطای دید بوده
ولی من مطمئنم واقعی بود با چشمای خودم دیدم🙄
اینم کاملا واقعی بود...
دیدگاه ها (۸)

داستان ترسناککک

بگیدد

عررررر

https://abzarek.ir/service-p/msg/3973194ناشناس علی زدوم

صبح که بیدار شدم دیدم مامانم داره گریه میکنه رفتم پیشش و ازش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط