White Lotus | Part 10
White Lotus | Part 10
صبح روز بعد...
همه مثل همیشه مشغول تمرین بودند.
سوآ متن آهنگ را مرور میکرد و جونگکوک با هدفون، قسمت خودش را چند بار زمزمه میکرد.
ناگهان درِ استودیو باز شد.
یکی از مدیران پروژه با عجله وارد شد.
چهرهاش اصلاً عادی نبود.
مدیر پروژه: «بچهها... یه لحظه لطفاً.»
همه دست از کار کشیدند.
تهیهکننده: «چی شده؟»
مدیر پروژه تبلتش را روی میز گذاشت.
روی صفحه، یک عکس دیده میشد.
همان عکسی که دیروز در راهرو گرفته شده بود...
سوآ و جونگکوک کنار هم ایستاده بودند و در حال خندیدن بودند.
بالای عکس نوشته شده بود:
"آیا همکاری این دو آیدل، فقط یک همکاری است؟"
سوآ آرام نفسش را بیرون داد.
سوآ: «از کجا منتشر شده؟»
مدیر پروژه: «فعلاً فقط چند تا پیج خبری گذاشتنش... ولی داره سریع پخش میشه.»
جونگکوک با آرامش به عکس نگاه کرد.
جونگکوک: «نگران نباشید.»
همه به او نگاه کردند.
جونگکوک: «ما کار اشتباهی نکردیم.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
تهیهکننده سرش را تکان داد.
تهیهکننده: «درسته... فعلاً بهترین کار اینه که هیچ واکنشی نشون ندیم.»
چند ساعت بعد...
تمرین ادامه پیدا کرد.
اما این بار، فضای استودیو مثل قبل نبود.
همه بیشتر مراقب بودند.
حتی هنگام استراحت هم خبرنگارها بیرون ساختمان منتظر ایستاده بودند.
سوآ کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد.
جونگکوک آرام کنارش آمد.
جونگکوک: «ناراحتی؟»
سوآ: «نه... فقط دلم نمیخواد اعضای تیم به خاطر ما تحت فشار باشن.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
جونگکوک: «از روزی که آیدل شدیم، این چیزا بخشی از زندگیمونه.»
سوآ به او نگاه کرد.
سوآ: «تو همیشه اینقدر آرومی؟»
جونگکوک خندید.
جونگکوک: «نه... فقط یاد گرفتم استرسمو نشون ندم.»
سوآ برای اولین بار احساس کرد...
پشت آن لبخند همیشگی، خستگیهای زیادی پنهان شده است.
عصر همان روز...
ضبط بالاخره تمام شد.
همه مشغول جمع کردن وسایل بودند.
جونگکوک کیفش را برداشت.
جونگکوک: «سوآ.»
سوآ: «جانم؟»
جونگکوک: «امروز خیلی زحمت کشیدی... خسته نباشی.»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «تو هم همینطور.»
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید...
اما منصرف شد.
فقط لبخند زد و از استودیو بیرون رفت.
سوآ تا بسته شدن در، نگاهش را از او نگرفت.
نمیدانست چرا...
اما احساس میکرد این همکاری، دیگر فقط یک پروژهی کاری نیست.
و در همان لحظه، گوشی جونگکوک در جیبش لرزید.
پیامی از مدیر برنامهی BTS...
"فردا ساعت ۹ صبح جلسهی مهم. حتماً حضور داشته باش."
جونگکوک به پیام خیره شد.
بیخبر از اینکه آن جلسه، قرار بود مسیر همهچیز را تغییر دهد...
صبح روز بعد...
همه مثل همیشه مشغول تمرین بودند.
سوآ متن آهنگ را مرور میکرد و جونگکوک با هدفون، قسمت خودش را چند بار زمزمه میکرد.
ناگهان درِ استودیو باز شد.
یکی از مدیران پروژه با عجله وارد شد.
چهرهاش اصلاً عادی نبود.
مدیر پروژه: «بچهها... یه لحظه لطفاً.»
همه دست از کار کشیدند.
تهیهکننده: «چی شده؟»
مدیر پروژه تبلتش را روی میز گذاشت.
روی صفحه، یک عکس دیده میشد.
همان عکسی که دیروز در راهرو گرفته شده بود...
سوآ و جونگکوک کنار هم ایستاده بودند و در حال خندیدن بودند.
بالای عکس نوشته شده بود:
"آیا همکاری این دو آیدل، فقط یک همکاری است؟"
سوآ آرام نفسش را بیرون داد.
سوآ: «از کجا منتشر شده؟»
مدیر پروژه: «فعلاً فقط چند تا پیج خبری گذاشتنش... ولی داره سریع پخش میشه.»
جونگکوک با آرامش به عکس نگاه کرد.
جونگکوک: «نگران نباشید.»
همه به او نگاه کردند.
جونگکوک: «ما کار اشتباهی نکردیم.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
تهیهکننده سرش را تکان داد.
تهیهکننده: «درسته... فعلاً بهترین کار اینه که هیچ واکنشی نشون ندیم.»
چند ساعت بعد...
تمرین ادامه پیدا کرد.
اما این بار، فضای استودیو مثل قبل نبود.
همه بیشتر مراقب بودند.
حتی هنگام استراحت هم خبرنگارها بیرون ساختمان منتظر ایستاده بودند.
سوآ کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد.
جونگکوک آرام کنارش آمد.
جونگکوک: «ناراحتی؟»
سوآ: «نه... فقط دلم نمیخواد اعضای تیم به خاطر ما تحت فشار باشن.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
جونگکوک: «از روزی که آیدل شدیم، این چیزا بخشی از زندگیمونه.»
سوآ به او نگاه کرد.
سوآ: «تو همیشه اینقدر آرومی؟»
جونگکوک خندید.
جونگکوک: «نه... فقط یاد گرفتم استرسمو نشون ندم.»
سوآ برای اولین بار احساس کرد...
پشت آن لبخند همیشگی، خستگیهای زیادی پنهان شده است.
عصر همان روز...
ضبط بالاخره تمام شد.
همه مشغول جمع کردن وسایل بودند.
جونگکوک کیفش را برداشت.
جونگکوک: «سوآ.»
سوآ: «جانم؟»
جونگکوک: «امروز خیلی زحمت کشیدی... خسته نباشی.»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «تو هم همینطور.»
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید...
اما منصرف شد.
فقط لبخند زد و از استودیو بیرون رفت.
سوآ تا بسته شدن در، نگاهش را از او نگرفت.
نمیدانست چرا...
اما احساس میکرد این همکاری، دیگر فقط یک پروژهی کاری نیست.
و در همان لحظه، گوشی جونگکوک در جیبش لرزید.
پیامی از مدیر برنامهی BTS...
"فردا ساعت ۹ صبح جلسهی مهم. حتماً حضور داشته باش."
جونگکوک به پیام خیره شد.
بیخبر از اینکه آن جلسه، قرار بود مسیر همهچیز را تغییر دهد...
- ۱.۴k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط