آن قولی که در عمق چشمانت خانه داشت، همان سنگی بود که بنای

آن قولی که در عمق چشمانت خانه داشت، همان سنگی بود که بنای دنیایم را بر آن نهادم. حالا که خرده‌هایش را از زیر آوار جمع می‌کنم، می‌فهمم که بزرگترین خیانت، اعتماد به سنگ نبود، بلکه باور به ماندن تو بود و این ناامیدی، تنها میراثی است که از آن بنای شکسته باقی مانده است
دیدگاه ها (۶)

نقاب بر روی صورتم سنگین شده، اما تماشاچیان فقط به نمایش خیره...

آخرین پست برای تو...آخرین روز برای تو...آخرین اشک‌ها برای تو...

دلباخته ای تسلیم شد...پیمان بست که در حیات پسین عاشقی کند ، ...

شاید از همین خاکستر، جوانه‌ای بروید،اگر هنوز در دل سوخته‌ام،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط