مثل بید میلرزید و مثل ابر بهار گریه میکرد
مثل بید میلرزید و مثل ابر بهار گریه میکرد
با گریه هاش انگار داشتن قلبمو تیکه تیکه میکردن
خیلی وقتا حتی نمیدونست چرا گریه میکنه،فقط و فقط ساعت ها گریه میکرد و میلرزید
به آغوش کشیدمش و وقتی سرش روی قلبم اومد انفجاری رخ داد انگار که تازه بغضش ترکید و تونست به راحتی گریه کنه.
او دلی همچون برگ پاییز داشت دلی نازک و شکننده دلی که به خودش اجازه میداد حتی برای مسئله هایی که به او مربوط نیست هم بشکند و آنوقت است که سیلی از اشک ها جاری میشود
او همیشه نیازی به همدم داشت تا مانند مادری مهربان اورا در آغوش بگیرد و مدام از دل کوچک او مراقبت کند
او هیچ توقعی نداشت فقط نیاز به همدم داشت :)
با گریه هاش انگار داشتن قلبمو تیکه تیکه میکردن
خیلی وقتا حتی نمیدونست چرا گریه میکنه،فقط و فقط ساعت ها گریه میکرد و میلرزید
به آغوش کشیدمش و وقتی سرش روی قلبم اومد انفجاری رخ داد انگار که تازه بغضش ترکید و تونست به راحتی گریه کنه.
او دلی همچون برگ پاییز داشت دلی نازک و شکننده دلی که به خودش اجازه میداد حتی برای مسئله هایی که به او مربوط نیست هم بشکند و آنوقت است که سیلی از اشک ها جاری میشود
او همیشه نیازی به همدم داشت تا مانند مادری مهربان اورا در آغوش بگیرد و مدام از دل کوچک او مراقبت کند
او هیچ توقعی نداشت فقط نیاز به همدم داشت :)
- ۱۵.۳k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط