**در جیب کوچکش

**در جیب کوچکش
یک رنگین‌کمانِ تا شده بود
از جنس پنبه، با نوارهای شاد

به مربی داد و گفت:
"برای تو..."
و دنیا در چشمان مربی بارید

مربی زانو زد
او را چسبید به سینه‌اش
و در گریۀ خوشش پرسید:
"چه کرده بودم،
که لایق این همه رنگ باشم؟"

و آن روز
با هر قدمی که می‌گذاشت
کلاس
رنگی‌تر می‌شد.**
دیدگاه ها (۱)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

پارت سه

p23

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

بهار بدون تو

Wooden doll 🍂 با آخرین تراش ، براده ای کوچک بر پارکت های رنگ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

خطوط قرمز و لمس‌های ممنوعه (۱)

پارت ۴۹آسمانِ شهر خاکستری بود و بارانِ ریزی می‌بارید که انگا...

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط