حجم عظیمی از هیچ وجودش را پر کرده بود
حجم عظیمی از هیچ وجودش را پر کرده بود.
اشرف مخلوقات؟
خودش را روی تخت رها کرد.
اصغر مخلوقات هم نبود!
حس میکرد ناتوان ترین انسانِ روی کره زمین است.
با ته مانده هایی از روشنایی وجودش به امید دلخوش کرده بود؛خب،اشتباه کرده بود!
هیچ حسی کشنده تر از شکست، بعد از امیدواری به برد نیست.
نباید به امید دل میبست.
اتاق دور سرش میچرخید،
چشمهایش را بست و پشت پلکش آتش بازی به راه افتاد.
به اندازه تمام روز های زندگیاش خسته بود و نمیدانست قدم بعدی برای زندگیاش را چطور بردارد.
زندگی به اخر رسیده بود؟نه
احساس زنده بودن میکرد؟نمیدانست!
جز تپش قلبی که به دنیا وصلاش کرده بود تشابهی بین خودش و موجودات زنده پیدا نمیکرد.
سرش از صداهای مختلف پر شده بود.
صدای آدم هایی که به نسبت نزدیک بودنشان زخم های عمیق تری هم به روحش وارد میکردند.
از غم به پوچی رسیده بود و کمکم،حسی سیاه با ماهیتِ خشم وجودش را پر میکرد.
نفرتی عمیق در خونش میجوشید.
آدم ها از همیشه منفور تر بودند.
نمیدانست این غمی که روی سینه اش سنگینی میکند را به پای کدام فعل منفی زندگی اش بنویسد.
نشدن،نرسیدن،نخواستن یا همین ندانستنِ لعنتی.
از خسته بودن،خسته شده بود.
در تمام وجودش احساس رخوت و بی حسی میکرد جز در سرش.
در سرش میدان جنگی بود بین خواسته ها و خستگی و این وسط چه چیز قربانی میشد جزو رویاهایش؟
خواسته ها با تمام توانشان،در مقابل خستگی ایستادگی میکردند.
اما خستگی ها حتی اگر میشکستند؛
از تکه هایشان خستگی های جدیدی پدید می آمد.
انگار خستگی به موجودی نامیرا در وجودش تبدیل شده بود و هیچ خواسته یا ارزویی توان از بین بردنش را نداشت.
پلک هایش سنگین شد.
کاش میتوانست صدای افکارش را خفه کند.
برنو✍️🏻
اشرف مخلوقات؟
خودش را روی تخت رها کرد.
اصغر مخلوقات هم نبود!
حس میکرد ناتوان ترین انسانِ روی کره زمین است.
با ته مانده هایی از روشنایی وجودش به امید دلخوش کرده بود؛خب،اشتباه کرده بود!
هیچ حسی کشنده تر از شکست، بعد از امیدواری به برد نیست.
نباید به امید دل میبست.
اتاق دور سرش میچرخید،
چشمهایش را بست و پشت پلکش آتش بازی به راه افتاد.
به اندازه تمام روز های زندگیاش خسته بود و نمیدانست قدم بعدی برای زندگیاش را چطور بردارد.
زندگی به اخر رسیده بود؟نه
احساس زنده بودن میکرد؟نمیدانست!
جز تپش قلبی که به دنیا وصلاش کرده بود تشابهی بین خودش و موجودات زنده پیدا نمیکرد.
سرش از صداهای مختلف پر شده بود.
صدای آدم هایی که به نسبت نزدیک بودنشان زخم های عمیق تری هم به روحش وارد میکردند.
از غم به پوچی رسیده بود و کمکم،حسی سیاه با ماهیتِ خشم وجودش را پر میکرد.
نفرتی عمیق در خونش میجوشید.
آدم ها از همیشه منفور تر بودند.
نمیدانست این غمی که روی سینه اش سنگینی میکند را به پای کدام فعل منفی زندگی اش بنویسد.
نشدن،نرسیدن،نخواستن یا همین ندانستنِ لعنتی.
از خسته بودن،خسته شده بود.
در تمام وجودش احساس رخوت و بی حسی میکرد جز در سرش.
در سرش میدان جنگی بود بین خواسته ها و خستگی و این وسط چه چیز قربانی میشد جزو رویاهایش؟
خواسته ها با تمام توانشان،در مقابل خستگی ایستادگی میکردند.
اما خستگی ها حتی اگر میشکستند؛
از تکه هایشان خستگی های جدیدی پدید می آمد.
انگار خستگی به موجودی نامیرا در وجودش تبدیل شده بود و هیچ خواسته یا ارزویی توان از بین بردنش را نداشت.
پلک هایش سنگین شد.
کاش میتوانست صدای افکارش را خفه کند.
برنو✍️🏻
- ۷.۴k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط