چند پارتی جونگ کوک

ویو رزا

با حس چیزی روی لب‌هام از خواب بیدار شدم.

چشم‌هام رو آروم باز کردم و با چهره‌ی جونگ‌کوک روبه‌رو شدم.

داشت منو می‌بوسید.

چند لحظه گیج بودم و هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم. دستم رو آروم روی شونه‌اش گذاشتم و کمی عقبش زدم.

همین که فهمید بیدار شدم، توی چشم‌هام نگاه کرد و لبخند زد.

- نمی‌خوای بیدار شی، عسلم؟

چشم‌هام رو دوباره بستم و با صدای خواب‌آلود گفتم:

+ نکن کوکی... می‌خوام بخوابم.

خنده‌ی آرومی کرد.

- آههه تنبلی نکن... بلند شو.

بعد کنارم دراز کشید.

من هم از فرصت استفاده کردم و سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم.

چشم‌هام رو بستم و زیر لب گفتم:

+ پنج دقیقه دیگه...

- پنج دقیقه تو نیم ساعته..

پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم.

+ نمی‌خوام


کوک چند ثانیه نگام کرد و بعد با خنده نگاهی بهم انداخت...

- آخه تو چرا این‌قدر تنبلی؟

+ چون خواب بهتر از هر چیزیه

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که جونگ‌کوک خواست چیزی بگه.

— نه، ع...

اما حرفش با باز شدن در اتاق نصفه موند.

سرم رو بلند کردم و به سمت در نگاه کردم.

جی‌هان با موهای نامرتب و چشم‌های خواب‌آلود وارد اتاق شد.

همین که منو دید، بدون هیچ حرفی به سمتم اومد.

تن کوچیکش رو روی تخت انداخت و خودش رو کنارم جا داد و سرش رو روی سینه‌ام گذاشت.

لبخند زدم و دستم رو لای موهاش بردم.

+ صبح بخیر پسرم.

با صدای خواب‌آلودش گفت :

= صبح بخیر مامانی

بوسه ای روی گونش زدم و نگاهی به صورت کیوتش کردم.

+ خوب خوابیدی!؟

سرشو تکون داد.

= اره.

چند لحظه بعد، نگاهم به جونگ‌کوک افتاد.

به جی هان نگاه میکرد و بعد نگاهش رو به من دوخت .

از حالت چهره اش فهمیدم کمی دلخور شده..

شاید انتظار داشت جی هان مثل همیشه با دیدنش به سمتش بره و بغلش کنه

اما هنوز اتفاق دیشب بینشون فاصله انداخته بود.

جی هان حتی یک بار هم به جونگ کوک نگاه نکرد.

و همین برای جونگ کوک کافی بود تا حالت چهرش تغییر کنه.

جونگ‌کوک بدون هیچ حرفی از روی تخت بلند شد.

به سمت کمد رفت و کت طوسی‌رنگش رو برداشت و پوشید.

من چند لحظه فقط نگاهش کردم.

نمی‌دونستم باید چی بگم.

انگار مغزم هنوز کامل روشن نشده بود.

چند ثانیه فکر کردم تا بالاخره چیزی به ذهنم رسید.

اگر صبحانه درست می‌کردم و باهم می‌خوردیم شاید حال و هوای هر سه‌مون بهتر می‌شد.

نگاهم رو به جی‌هان انداختم که هنوز کنارم بود.

آروم گفتم:

+ پسرم...

سرش رو بلند کرد.

= بله مامان؟

+ بلند شو عزیزم. برو سرویس، کارت رو انجام بده. منم می‌رم صبحانه آماده کنم.

اخم کوچیکی کرد.

= اما من می‌خوام بغلت باشم.

لبخند زدم و گونه‌اش رو نوازش کردم.

+ الان نه پسرم. بلند شو.

با کمی کلافگی از روی تخت بلند شد و به سمت سرویس رفت.

همین که در بسته شد، سریع از تخت پایین اومدم و سمت جونگ‌کوک رفتم.

+ کوک...

برگشت سمتم.

— جانم ؟

آروم گفتم:

+ نمی‌خوای از دلش دربیاری؟

چند لحظه سکوت کرد.

— چرا، می‌خوام.

بعد آهی کشید.

— ولی...

حرفش با زنگ خوردن تلفنش قطع شد.

گوشی رو از جیبش بیرون آورد و جواب داد.

چند لحظه گوش داد و با صدای جدی گفت:

— الان میام.
......

— دست نزن به چیزی تا بیام.

تماس رو قطع کرد.

من همیشه وقتی جونگ‌کوک با تلفن کاری حرف می‌زد، تفاوت رفتارش رو می‌دیدم.

صدایش سرد و جدی می‌شد.

نگاهم کرد و لبخند کوچکی زد.

— هنوزم بعد از این همه مدت، این‌جوری حرف زدنم برات عادی نشده؟

لبخند زدم.

+ نه، نشده. هر روز از روز قبل جدی‌تر می‌شی.

+ می‌ترسم یه روز با منم سرد بشی.

جونگ‌کوک لبخندش رو کنار گذاشت و با حالت جدی به سمتم اومد.

ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم تا جایی که به کمد لباس‌ها رسیدم.

جلوم ایستاد و دستش رو دور کمرم گذاشت.

با صدای آرومی گفت:

— من با هرکی سرد باشم....
نمی‌تونم با دخترکم سرد رفتار کنم.

تو همه‌ی زندگیمی... حتی یه لحظه قهر کردنت می‌تونه منو دیوونه کنه.

حرفشو با صدای بم و خماری زمزمه میکرد...

قبل از اینکه جوابی بدم، صدای باز شدن در سرویس بهداشتی اومد.

سریع از هم فاصله گرفتیم.

جی‌هان بیرون اومد و با همان حالت شیرین و بی‌خبرش گفت:

= مامان، بریم غذا.

لبخند زدم.

+باشه پسرم.

دستش رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتیم.

جونگ‌کوک هم چند لحظه بعد پشت سرمون اومد.

به آشپزخانه رفتیم و من شروع کردم به آماده کردن صبحانه.

چند دقیقه بعد، هر سه‌مون سر میز نشسته بودیم.

سعی می‌کردم فضا رو عادی نگه دارم.

ناگهان صدای کوچکش رو شنیدم.

= مامانی، بهم شیر بده.

لبخند زدم.

کمی شیر داخل لیوانش ریختم و جلویش گذاشتم.

+ بیا عزیزم.

= ممنون مامان.

دوباره مشغول خوردن شد.

همان لحظه پیامکی به گوشی جونگ کوک اومد...

💚ادامه دارد...🐢
دیدگاه ها (۱۳)

چند پارتی جونگ کوک

رمان جونگ کوک

رمان جونگ کوک

رمان جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط