ᴘᴀʀᴛ33

15 سا ل בروغ ؋ـصل سوم
جیسو را روی تخت خود میگذارم و مدام به خدمتکاران اتاق دستور میدهم و در حالی که ناخون هایم ر کم کم دارم میجوم دور اتاق وحشتناک قدم میزنم و در ذهنم با خود مرور میکنم(یه چیزی درمورد اتاقت گفت..)اگه فالکور نتونسته الکس رو پیدا کنه من چطوری پیداش کنم؟نکنه اگه به موقعه پیداش نکنم اون پیشگویی اتفاق بیفته اصلا خوش ندارم اینجوری بشه جلوی اتاقم...این اتاق متعلق به کی بوده؟طی چندن هزار سال پیش که خالی بوده قبلش...چشمانم برف نافذی میزنند و دور یهو می ایستم همه خدمتکاران با ترس بهم خیره میشوند خدمتکار ریزه اندامم الیزا جلو می آیدد و با ترس و احترام میگوید:«همه چیز را انجام دادیم اولیاحضرت»ننیم نگاهی بهش می اندازم و با لحنسلطنتی ای میگویم:«خوبه مرخصید به همه خدمتکار ها بگو از راهروی من دوری کنن تا وقتی نگفتم» همه هم زمان تضیم خدمتکاران با تعظیم‌هایی هراسان از اتاق خارج شدند، و در لحظه‌ای کوتاه، سکوت، همه‌چیز را بلعید.
به سوی درِ کرم‌رنگ برگشتم — نه رنگی معمولی، بلکه سایه‌ای از کهربا که از چوب درختان کهنِ اعماق قلمرو تراشیده شده بود.
در، نه برای محافظت از بیرون، بلکه برای محصور کردن نفَس چیزی بود که در آن سوی مرز نهفته بود… اما با خود اندیشیدم: شاید هیچ چیز، درون چنین دریاچه‌ای از جادو، واقعاً در بند نمی‌ماند.
چشم‌هایم روی طلای‌کاری‌های در لغزید؛ نمادهایی که با دقت بر سطحش نشسته بودند، چون زبان‌هایی فراموش‌شده از دورانی که خدایان هنوز جسارت سخن گفتن با شیاطین داشتند.
آرام پیراهنم را مرتب کردم، نشستم، و دستم را نرم بر چهارچوب کشیدم—به دنبال نشانه‌ای، رمزی، حتی خراشی—اما تلاشم بی‌ثمر ماند.
آهی از سر دلخوری کشیدم و نگاهم به سوی درون اتاق چرخید؛ جایی که “جیسو” چون فرشته‌ای فراموش‌شده بر تخت عظیمِ پوشیده از پرده‌های مخملی خوابیده بود و زیبایی‌اش در آن مخمل سنگین پنهان شده بود.
آنگاه نگاهم به راهرو افتاد.
خدمتکاران رفته بودند؛ تنها انعکاس گام‌هایشان در مرمرها می‌پیچید تا در سکوت محو شود. این راهرو، عرصه‌ی نمایش قدرت من بود.
شکوه، پیش از هر چیز حس می‌شد. سقفْ بلند، نفس‌گیر، و پوشیده از مرمرهای سیاهی بود که گویی از قلب سردترین سیاره‌ها استخراج شده بودند—مرمرهایی که هر رازی را در خود خفه می‌کردند.
در امتداد دیوارها ستون‌هایی ردیف شده بود، آغشته به طلای تیره؛ نه آنکه نور را بازتاب دهد، بلکه آن را می‌بلعید و به سایه‌ای باشکوه بدل می‌کرد—همان‌طور که شیاطین، خود زیبایی را در تاریکی هضم می‌کنند.
این تقارن، حس نظم مطلق را تداعی می‌کرد… نظمی که تنها در یک فرمانروایی شیطانی معنا دارد.


୨୧˙__________˙୨୧

🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
‌‌ ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀*        .                ✦   *
     ⠀    ⠀  ,
● ִ ۫ ˑ   ⠀⠀⠀⠀⠀.          ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀              ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀.          . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦ .                ✦   *
     ⠀    ⠀  ,
● ִ ۫ ˑ   ⠀⠀⠀⠀⠀.   ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
دیدگاه ها (۵)

بسیار مهم

#استوری درخواستی

ᴘᴀʀᴛ20

ᴘᴀʀᴛ23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط