D f

Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ④

صبح :

با صدای الارم گوشیم از خواب ناز بیدار شدم و همینطور که زمین و زمانو فحش میدادم رفتم توی دستشویی.
کارهای لازمو انجام دادم و وقتی داشتم دستامو میشستم با قیافه ی داغونم و موهای به هم ریختم توی ایینه مواجه شدم.
از قیافم خندم گرفت.
صورتمو شستم و با حوله خشک کردم و دوباره رفتم توی اتاقم.
موهای بلند خرمایی نازم رو شونه کردم و یه ارایش ملایم کردم.
رفتم توی اشپزخونه و یه نون تست صبحانه دراوردم.
یکم کره ی بادم زمین و عسل مالیدم روش و یکم گردو اضافش کردم
و بعدشم نوش جان کردم😌
دوباره توی اتاق رفتم و لباسام رو پوشیدم و عطر خوش بوم رو به خودم زدم.
یه کیف قهوه ای تقریبا کوچیک برداشتم و گوشیم و یه لیپ گلاس گذاشتم توش.
به ساعت نگاه کردم که
۷:۳۰
رو نشون میداد.
سریع از خونه زدم بیرون به سمت کافه حرکت کردم.
امروز برخلاف دیروز هوا افتابی بود اما زیاد گرم نبود.
عاشق این هوا بودم.
داشتم از همون کوچه ی خلوت رد میشدم که.....
یاد دیشب افتادم.
برای یه لحظه قلبم اکلیلی شد و لبخندی روی لبام نشست.
من عاشقش شدم...توی یه دیدار و یک نگاه....
اول به عشق در نگاه اول اعتقادی نداشتم و فکر میکردم مسخرس ولی وقتی توی موقعیت قرار گرفتم فهمیدم نه....
اون افکار من بوده که مسخرس...
داشتم با خودم فکر میکردم و راه میرفتم
سرمو بالا اوردم که دیدم دقیقا جلوی کافه هستم.
اصلا متوجه نشدم کی رسیدم...

در کافه رو باز کردم و رفتم داخل
لباسای مخصوص کافه رو پوشیدم و از توی اون اتاقک اومدم بیرون و روی صندلی پشت میز نشستم.
کم کم مشتری ها داشتن میومدن و سر منم شلوغ تر میشد.
از این میز به اون میز میرفتم و سفارش هارو ثبت میکردم.
ساعت ۵ عصر بود و حسابی خسته شدم بودم.
مشتری ها روی میزا نشسته بودن و مشغول حرف زدن و خوردن بودن و بعضیاشونم درحال کار کردن با لپ تاپشون.

در کافه باز شد و این به معنی این بود که یه مشتری جدید داریم.
از سر صندلی بلند شدم برای خوش امد گویی.
که دیدم جونگکوکه.
ناخوداگاه لبخندی زدم اما این کار زیاد طول نکشید و خیلی زود لبخندمو جمع کردم‌.

+ سلام خیلی خوش اومدی (دوباره لبخند)
_ سلام (لبخند)
دوتا قهوه برام اماده کن برام لطفا

+ حتما ولی تو که یه نفری چرا دوتا؟
_ میفهمی
+ اوهوم

رفتم و شروع کردم قهوه رو اماده کنم.
بعد ۵ مین اماده شد و بردمش روی میزش.

+ بفرمایین اینم از دوتا قهوه برای شما

_ ممنون حالا بیا خودت هم بشین

+ ولی من که نمیتونم با مشتری ها بشینم قهوه بخورم و حرف بزنم (تعجب)

_ من بهت میگم بشین

+ متاسفم جونگکوک نمیتونم ، رییسم منو میکشه

_ (ابروشو میده بالا و میگه )
رییست غلط میکنه بهت دست بزنه گفتم بشین باهات حرف دارم

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم...چرا این یهو غیرتی شد؟
مگه الان مهربون نبود؟
چقد مودیههه
دیگه باهاش بحث نکردم و روی صندلی نشستم و منتظر بهش نگاه کردم.

_ خوبه
ببین ا/ت...من باید یه چیزیو بهت بگم.....

+ چیی؟

_ اگه اجازه بدی میگم (پوکر)

+ ببخشید

_ .........

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۴)

Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ𝐏𝐚𝐫𝐭 ③از اینکه چند نفر دورش بودن و داشتن کتکش میزدم...

@lavender_10پرنسسم فیک نویسه حتما فالوش کنید🤌🏻🤍

part۳صبح با نور خورشید بیدار شدم یکم چشمامو مالیدم بلند شدم ...

از حموم اومدم بیرون و انتظار داشتم که جولی خونه باشه ولی دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط