دلبر رئیس

P²¹:







یک هفته بعد :







مینجی در پرورشگاه استخدام و در کنار ا.ت مشغول به کار شد. هر دو در کنار هم برای پرستاری در آنجا، قبول شدند. اینکه جای خواب و غذا و حقوق مناسبی داشتند ، کافی بود.
حقیقتا در پیدا کردن کار، شانس آوردند زیرا هر کسی به همین راحتی و با حقوق مناسب در کره کار پیدا نمیکند.



در این مدت جیمین یکبار رد ا.ت را گرفته بود و با کلی گشتن پی ا.ت، آن پرورشگاه را پیدا کرد. اما از آنجایی که یکی از دختر بچه های آنجا که دید جیمین دنبال شخصی با مشخصات ا.ت میگردد و جیمین به او گفته است . دختر بچه گفت که نمیشناسد اما برای ا.ت خبر برد تا او قایم شود.


جیمین که مطمئن به آنجا آمده بود، بعد از اینکه ا. ت را پیدا نکرد به دفتر مدیریت رفت و هیاهو به راه انداخت. سر و صدایی عجیب در دفتر مدیریت پیچید :


_ببین آقای محترم من دنبال زنم میگردم. بهم خبر رسیده که اینجا بوده. پس بهتره بهم جواب بدین وگرنه میتونم ازتون در غالب ربودن همسرم شکایت کنم.


میدر تصمیم گرفت به ا.ت کمک کند :

*ببینید آقا ما اینجا هیچ کسی با نشانه هایی که شما میگید رو نداریم. ما اصلا همچین کسی رو اینجا نداشتیم شاید اشتباهی شده باشه. در ضمن من اونقدر بیکار نیستم که از نوک پا تا بالای سر کارمند هامو حفظ کنم و بهشون دقت کنم. لطفا توجه داشته باشین اینجا به پرورشگاه هست نه محلی برای پناه آوردن افراد بزرگ.




_پس مطمئن باشم دارین همکاری لازم رو باهام میکنین؟


*بله خیالتون راحت. در ضمن کسایی که باهاشون درگیر شدین طلبکار عذرخواهی تون هستن.



جیمین پوزخندی زد و با نگاه خریدانه ای به آنها نگاه کرد و گفت:
_عذرخواهی که اصلا. ولی پولشون پیش من محفوظه.



سپس چندین تا اسکناس دلار از جیبش در آورد و روی میز مدیر گذاشت :

_اینم پولشون.. خودتون بینشون تقسیم کنید.


*نیازی به پول نیست.


یکی از آنها که نگهبان بود با دیدن پول ها دستانش را مشت کرد و گفت:
*مرتیکه ی عوضی



جیمین پوزخندی زد و قبل از خارج شدن از آنجا گفت:
_آقای کانگ اگر کسی رو با این مشخصات دیدین با این شماره ای که روی کارتمه تماس بگیرین


*حتما




سپس بعد از آن همه همهمه ای که در پرورشگاه ایجاد کرد از آنجا میرود و همه ب افراد حاضر را با آن وضعیت درهم تنها میگذارد.
سوار ماشین گران قیمت مشکی رنگش میشود و از آنجا دور میشود.


مدیر ا.ت را فرا میخواند و در دفتر را میبندد تا بدون حاضری مداخله کننده حقیقت را بشنود:

*قضیه چیه ا.ت؟

چی آقای کانگ؟

*تو شوهر داشتی؟

چی؟

*راستشو بگو.


دختر سرش را پایین میندازد و میگوید :

مت... متاسفانه بله...

_پس چرا موقع استخدام شدنت بهم چیزی نگفتی؟

شوهر من یه عوضی به تمام معناست. من به اجبار باهاش ازدواج کردم. اون اگر میفهمید من با اسمم اینجا کار میکنم سریع میومد و منو میکشت. اگرم به شما میگفتم قبول نمیکردین که اینجا کار کنم. من برای ادامه زندگیم به پول نیاز داشتم.

*تو منو همچین آدمی دیدی؟

*اشکال نداره حالا قضیه رو برام تعریف کن. قرار نیست هیچکس بفهمه تو اینجایی. ... حداقل من چیزی نمیگم!

دختر با خوشحالی گفت :
ی... یعنی منو اخراج نمیکنید؟

*خیر

واقعا ممنونم ازتون. نمیدونم چطور جبران کنم.


*نیازی نیست.
مدیر با لبخند این را گفت.



مدیر فردای آن روز جلسه ای درون پرورشگاهی برگزار میکند. به همه ی افراد پرورشگاه که در جلسه جمع شده اند میگوید:

*دوست ندارم هیچکس راجع به بینظمی دیروز به کسی خارج از اینجا چیزی بگه. این برای سابقه این پرورشگاه بده. از این به بعد همه تون جوری رفتار میکنید که انگار این هیچوقت اتفاق نیوفتاده.


ادامه در پارت بعد.

شرط :
۱۲۵ لایک
۱۸۰ کامنت ( نفری ۱۰ تا)
۳۵ تا بازنشر

رمنده بابت تاخیر این پارت دلیلشو توی پست قبلیم گفتم، اگر خواستید بخونید 🙂
پیج زاپاس : @aramesh.army2
دیدگاه ها (۲۶۸)

سلام به همه. کپشن چک شه

دلبر رئیس

سلام فرشته های من

دلبر رئیس

پارت ۳ادرین توجهی نکرد و ا/ت رو انداخت روی تخت و شروع کرد(دو...

پارت ۱۷صبح/////از زبون ا/ت :با الارم گوشیم از خواب بیدار شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط