« شیطون کوچولوی من »
« شیطون کوچولوی من »
فصل سوم
(پارت قبل رو خوندم و متوجه شدم خیلی کمه و اصلا جذابیت نداره😐😔)
بازم ویو آنا::
لبخند زدم.. با صدای که لرزشش رو به خوبی پنهان کرده بودم گفتم::
برادر جان!
لبخندی مصنوعی زد و با صدای خشک رسمی گفت::
مشاور، اگه اجازه بدید میخوام تنها با ملکه صحبت کنم.
لوئیس نگاهی به من انداخت، و بدون کلمه ای با تکان دادن سرش مارا ترک کرد،
نگاهی به فیلیکس انداختم، با دستش خاک نامرئی روی کت رسمی
سرمه ایش را تکاند، و نگاهی کوتاه و گذرا از سر تا پایم انداخت ،
گفت:فکر میکنم حرف های زیادی داریم
همچنان لبخندم رو حفظ کردم و گفتم: درسته!
فیلیکس: خب، ..چرا؟
با گنگی سرم رو تکان دادم ،
آنا: متوجه نمیشم؟،، چی چرا؟
فیلیکس: میشه گفت مدت زیادی گذشته اما من جواب سوال هام رو نگرفتم،
بعد از حمله انگلستان به فرانسه، تو یکهو سر از قصر در آوردی و با سپاه همراه شدی!
بعد از مرگ پدر
ملکه فقیه رو کشتی و خودت ملکه شدی!
آنا: ..چی؟!
فیلیکس: آنا میخوام بدونم چطور در عرض چند روز همه چی رو بر میل خودت درست کردی!؟
حتی حمایت فرمانده کل رو هم داری!
چطور؟!
آنا: فیلیکس!!
من برات نامه فرستادم! چندین نامه , یکجا!
و تو سونگمین رو دنبالم فرستادی!
سپاه رو در اختیارم قرار دادی!
...من متوجه نمیشم!!
فیلیکس: مسئله همینه آنا! من نامه ای دریافت نکردم!
و من دستوری به سپاه و فرمانده ندادم!
با ناباوری لب زدم :: چطور؟!..
فیلیکس: عزیزم! خیلی خب من از جواب سوالم میگذرم ،
اما الان اون اصلا مهم نیست!
با خودت فکر کردی میتونی تنهایی حکومت کنی؟!
این بیش از چیزی که میدونی خطرناکه!!
بغض تو گلوم رو قورت دادم و با خشمی که انتظارش رو نداشتم فریاد زدم::
من ، درحال حاضر ملکه انگلستانم!
این از اول جایگاه من بوده!
و ازم دریغش کردن
، پس من هم پس گرفتمش!
و ازش دست نمیکشم!
و حالا تو جواب سوال من رو بده فیلیکس!
اون موقع که پادشاه فقیه داشت سپاهش رو به فرانسه میفرستاد تو کجا بودی؟!
اون زمان که در فرانسه به خاطر این کارش خواستار مرگ من بودن،
کجا بودی برادر؟
که حالا اینطوری سنگ کشوری که از حکومت کردن بهش سر ، باز کردی رو، به سینه میزنی؟؟؟!
یادت نمیاد؟ اون زمان که از سلطنت کناره گیری کردی و همه مسئولیت ها رو روی دوش من انداختی،
چه چیزی میخواستی؟
حالا بنظرت من مناسب فرمانروایی نیستم؟؟
تو خودت من رو تنها ول کردی،
و حالا میگی که به تنهایی نمیتونم ، حکومت کنم؟؟!
.....
همه این ها به کنار،
اصلا..؟
سعی کردی جلوی فرستادن ارتش رو بگیری؟..
خیره بهم نگاه میکند..
چند بار پلک می زند بعد با صدایی که انگار از ته چاه می اید
لب می زند:: ...نه..
..و دنیا فرو میریزد روی سرم...
حمایت ??🫠💔
#کتاب #رمان #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #کیپاپ #بنگتن #استری_کیدز #پادشاه_سرزمین #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #زیبا #کره_جنوبی #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون
فصل سوم
(پارت قبل رو خوندم و متوجه شدم خیلی کمه و اصلا جذابیت نداره😐😔)
بازم ویو آنا::
لبخند زدم.. با صدای که لرزشش رو به خوبی پنهان کرده بودم گفتم::
برادر جان!
لبخندی مصنوعی زد و با صدای خشک رسمی گفت::
مشاور، اگه اجازه بدید میخوام تنها با ملکه صحبت کنم.
لوئیس نگاهی به من انداخت، و بدون کلمه ای با تکان دادن سرش مارا ترک کرد،
نگاهی به فیلیکس انداختم، با دستش خاک نامرئی روی کت رسمی
سرمه ایش را تکاند، و نگاهی کوتاه و گذرا از سر تا پایم انداخت ،
گفت:فکر میکنم حرف های زیادی داریم
همچنان لبخندم رو حفظ کردم و گفتم: درسته!
فیلیکس: خب، ..چرا؟
با گنگی سرم رو تکان دادم ،
آنا: متوجه نمیشم؟،، چی چرا؟
فیلیکس: میشه گفت مدت زیادی گذشته اما من جواب سوال هام رو نگرفتم،
بعد از حمله انگلستان به فرانسه، تو یکهو سر از قصر در آوردی و با سپاه همراه شدی!
بعد از مرگ پدر
ملکه فقیه رو کشتی و خودت ملکه شدی!
آنا: ..چی؟!
فیلیکس: آنا میخوام بدونم چطور در عرض چند روز همه چی رو بر میل خودت درست کردی!؟
حتی حمایت فرمانده کل رو هم داری!
چطور؟!
آنا: فیلیکس!!
من برات نامه فرستادم! چندین نامه , یکجا!
و تو سونگمین رو دنبالم فرستادی!
سپاه رو در اختیارم قرار دادی!
...من متوجه نمیشم!!
فیلیکس: مسئله همینه آنا! من نامه ای دریافت نکردم!
و من دستوری به سپاه و فرمانده ندادم!
با ناباوری لب زدم :: چطور؟!..
فیلیکس: عزیزم! خیلی خب من از جواب سوالم میگذرم ،
اما الان اون اصلا مهم نیست!
با خودت فکر کردی میتونی تنهایی حکومت کنی؟!
این بیش از چیزی که میدونی خطرناکه!!
بغض تو گلوم رو قورت دادم و با خشمی که انتظارش رو نداشتم فریاد زدم::
من ، درحال حاضر ملکه انگلستانم!
این از اول جایگاه من بوده!
و ازم دریغش کردن
، پس من هم پس گرفتمش!
و ازش دست نمیکشم!
و حالا تو جواب سوال من رو بده فیلیکس!
اون موقع که پادشاه فقیه داشت سپاهش رو به فرانسه میفرستاد تو کجا بودی؟!
اون زمان که در فرانسه به خاطر این کارش خواستار مرگ من بودن،
کجا بودی برادر؟
که حالا اینطوری سنگ کشوری که از حکومت کردن بهش سر ، باز کردی رو، به سینه میزنی؟؟؟!
یادت نمیاد؟ اون زمان که از سلطنت کناره گیری کردی و همه مسئولیت ها رو روی دوش من انداختی،
چه چیزی میخواستی؟
حالا بنظرت من مناسب فرمانروایی نیستم؟؟
تو خودت من رو تنها ول کردی،
و حالا میگی که به تنهایی نمیتونم ، حکومت کنم؟؟!
.....
همه این ها به کنار،
اصلا..؟
سعی کردی جلوی فرستادن ارتش رو بگیری؟..
خیره بهم نگاه میکند..
چند بار پلک می زند بعد با صدایی که انگار از ته چاه می اید
لب می زند:: ...نه..
..و دنیا فرو میریزد روی سرم...
حمایت ??🫠💔
#کتاب #رمان #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #کیپاپ #بنگتن #استری_کیدز #پادشاه_سرزمین #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #زیبا #کره_جنوبی #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون
- ۱.۹k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط