𝖨 𝗍𝗈𝗈𝗄 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗋𝗈𝗇𝗀 𝗍𝗎𝗋𝗇𝗌 ,
𝖨 𝗍𝗈𝗈𝗄 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗋𝗈𝗇𝗀 𝗍𝗎𝗋𝗇𝗌 , 𝗌𝗍𝗎𝗆𝖻𝗅𝖾𝖽 𝗈𝗇 𝗌𝗍𝗈𝗇𝖾𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗉𝗅𝖺𝖼𝖾𝖽 𝖻𝗒 𝗆𝗒 𝗈𝗐𝗇 𝗌𝗁𝗈𝖾𝗌 𝖻𝗎𝗍 𝗂𝗍 𝗐𝖺𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗐𝗋𝗈𝗇𝗀 𝗉𝖺𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗍𝖺𝗎𝗀𝗁𝗍 𝗆𝖾 𝗁𝗈𝗐 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗌 .
آیان چرا کاوریستی ؟
داستان از اونجایی شروع شد که یکی از دوستانِ «اسرارآمیزِ» من، یهو زد به سرم و گفت: «دختر! تو که صدات از صدای قناریهایِ صبحِ بهاری هم قشنگتره، چرا نباید ویپاپ رو بترکونی؟» و اینطوری بود که من، خیلی معصوم و بیخبر از همهجا، با اعتمادبهنفسِ کاذب وارد دنیای ویپاپ شدم! 😂✨
خلاصه بگم، چند ماه بعد با جمعی از «عزیزانِ دل» (که الان تبدیل شدن به دشمنانِ شماره یکِ بشریتِ من) تو این فضا پا گذاشتم. منم که خُلبازی درآوردم و گفتم «بیاید همه با مهربونی همدیگه رو بغل کنیم!»، غافل از اینکه بعضیها کلاً با مفهوم مهربونی، آلرژی شدید دارن!
کارما هم که ظاهراً اون موقع خواب بود و فقط وقتی بیدار شد که من یه عذابوجدانِ وحشتناک بابتِ اون دوستِ نازنینم بگیرم... وای که چقدر دلم براش تنگه! 😭💔 بعدش هم که بیشعور ریختن سرِ من! انگار من نوندونیِ باباشون رو قطع کرده بودم! انقدر مسخرهم کردن که داشتم چمدونام رو میبستم که ویسگون و تمومِ خاطراتش رو بدم دستِ باد و برم دنبالِ زندگیِ ساکتم. 🏃♀️💨
اما یهو به خودم اومدم و گفتم: «آیان! دخترِ خوب! اگه تو بری، این موجوداتِ خبیث که فکر کردن شخصیتِ منفیِ کارتونهای دیزنیان، میرن سراغ بقیه و اونا رو هم میچلونن!» پس با خودم گفتم: «نچ! من نمیرم!» 🛑✋
حالا پناه بردم به صنعتِ رفیقِ جان، «سویینأ»، تا از شرِ این فضای سمی و اون آدمهایِ یخزده که فکر میکنن از دماغ فیل افتادن، دور بشم. الان فقط دلم خوشه که پیشِ «آنییزهای» مهربونم بمونم. 🧚🏻♀️💕
آره، ممکنه یه جاهایی سوتی بدم، زایع بشم، یا حتی دوباره سوژهیِ خندهیِ اون بیمزهها بشم... ولی کی اهمیت میده؟! من میدونم که قلبم به عشقِ همین دوستایِ ویسگونیِ گل و مهربونم میتپه. پس تا وقتی شماها هستید، منم هستم؛ محکمتر از قبل! 🤌✨
آیان چرا کاوریستی ؟
داستان از اونجایی شروع شد که یکی از دوستانِ «اسرارآمیزِ» من، یهو زد به سرم و گفت: «دختر! تو که صدات از صدای قناریهایِ صبحِ بهاری هم قشنگتره، چرا نباید ویپاپ رو بترکونی؟» و اینطوری بود که من، خیلی معصوم و بیخبر از همهجا، با اعتمادبهنفسِ کاذب وارد دنیای ویپاپ شدم! 😂✨
خلاصه بگم، چند ماه بعد با جمعی از «عزیزانِ دل» (که الان تبدیل شدن به دشمنانِ شماره یکِ بشریتِ من) تو این فضا پا گذاشتم. منم که خُلبازی درآوردم و گفتم «بیاید همه با مهربونی همدیگه رو بغل کنیم!»، غافل از اینکه بعضیها کلاً با مفهوم مهربونی، آلرژی شدید دارن!
کارما هم که ظاهراً اون موقع خواب بود و فقط وقتی بیدار شد که من یه عذابوجدانِ وحشتناک بابتِ اون دوستِ نازنینم بگیرم... وای که چقدر دلم براش تنگه! 😭💔 بعدش هم که بیشعور ریختن سرِ من! انگار من نوندونیِ باباشون رو قطع کرده بودم! انقدر مسخرهم کردن که داشتم چمدونام رو میبستم که ویسگون و تمومِ خاطراتش رو بدم دستِ باد و برم دنبالِ زندگیِ ساکتم. 🏃♀️💨
اما یهو به خودم اومدم و گفتم: «آیان! دخترِ خوب! اگه تو بری، این موجوداتِ خبیث که فکر کردن شخصیتِ منفیِ کارتونهای دیزنیان، میرن سراغ بقیه و اونا رو هم میچلونن!» پس با خودم گفتم: «نچ! من نمیرم!» 🛑✋
حالا پناه بردم به صنعتِ رفیقِ جان، «سویینأ»، تا از شرِ این فضای سمی و اون آدمهایِ یخزده که فکر میکنن از دماغ فیل افتادن، دور بشم. الان فقط دلم خوشه که پیشِ «آنییزهای» مهربونم بمونم. 🧚🏻♀️💕
آره، ممکنه یه جاهایی سوتی بدم، زایع بشم، یا حتی دوباره سوژهیِ خندهیِ اون بیمزهها بشم... ولی کی اهمیت میده؟! من میدونم که قلبم به عشقِ همین دوستایِ ویسگونیِ گل و مهربونم میتپه. پس تا وقتی شماها هستید، منم هستم؛ محکمتر از قبل! 🤌✨
- ۴۳۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط