in your eyes
#in_your_eyes
part_72
ویو جونگ کوک
هنوز گوشی رو گوشم بود.
هیچی
فقط همون سکوت لعنتی
فکم قفل شده بود
زیر لب با عصبانیت بریده بریده گفتم:
جواب بده لعنتی… جواب بده…
هیچی
دوباره زنگ زدم
باز همون نتیجه
نفسم برید
گفتم:
کایلا… این شوخی نیست
از شرکت با عجله زدم بیرون
سوار ماشین شدم
در رو محکم بستم
همون لحظه در حال نشستن گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به محافظای عمارت:
خونه رو بگردین ، الان!
و قطع کردم
ماشینو روشن کردم و سری شروع به حرکت کردم
تو مسیر ، به هیچی بجز کایلا فک نمیکردم
فقط زل زده بودم جلو
پام تا ته روی گاز بود
با سرعت میروندم و دستم روی فرمون محکم قفل شده بود
زیر لب تند تند با خودم حرف میزدم:
جواب بده…
کجایی…
چی شده…
لعنتی …
رسیدم عمارت
در رو با ضرب باز کردم و رفتم داخل
هیچ مکثی نکردم
پایین رو سریع نگاه کردم
هیچچیز نبود
هیچ نشونی
فقط سکوت
پلهها رو دوتا یکی رفتم بالا
قدمهام تند ، بیوقفه
رسیدم به راهرو
چشمم افتاد به یه چیز روی زمین
خشکم زد . رفتم جلو
گوشی کایلا...
برداشتمش
انگشتام محکم دورش قفل شد
زیر لب گفتم:
کایلا…
برگشتم پایین
با صدای بلند گفتم:
دوربینها رو چک کنین ، الان!
همه سریع رفتن سمت اتاق کنترل
صفحهها بالا اومد
چند ثانیه نگاه
یکی گفت:
رئیس… این یکی دوربین… چند دقیقه قطع شده
سکوت شد
بعد یکی دیگه آروم گفت:
شیفت این بخش… نیست... جواب نمیده.
سرمو آروم آوردم بالا
فقط یه نفس کشیدم
بعد خیلی آروم گفتم:
یعنی چی نیست؟
دستم رفت لای موهام
چند قدم عقب رفتم.
نگاهم روی صفحهها قفل بود ولی چیزی نمیدیدم.
زیر لب با خودم حرف میزدم پ:
کایلا کجایی…
صدام بالا رفت:
همهجا رو بگردین
همهجا
حتی جایی که فکر میکنین بیاهمیته
مکث کردم
ادامه دادم:
تا وقتی پیداش نکردین… کسی از اینجا نمیره
و فقط وایسادم
با گوشی تو دستم…
و یه ذهنی که از هم پاشیده بود...
میدونم شرطا نرسیده بود اما خب چون منتظر بودین گفتم واستون همینجوری یه پارت بزارم
حمایت یادتون نره دخترا
کامنت هم فراموش نشه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_72
ویو جونگ کوک
هنوز گوشی رو گوشم بود.
هیچی
فقط همون سکوت لعنتی
فکم قفل شده بود
زیر لب با عصبانیت بریده بریده گفتم:
جواب بده لعنتی… جواب بده…
هیچی
دوباره زنگ زدم
باز همون نتیجه
نفسم برید
گفتم:
کایلا… این شوخی نیست
از شرکت با عجله زدم بیرون
سوار ماشین شدم
در رو محکم بستم
همون لحظه در حال نشستن گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به محافظای عمارت:
خونه رو بگردین ، الان!
و قطع کردم
ماشینو روشن کردم و سری شروع به حرکت کردم
تو مسیر ، به هیچی بجز کایلا فک نمیکردم
فقط زل زده بودم جلو
پام تا ته روی گاز بود
با سرعت میروندم و دستم روی فرمون محکم قفل شده بود
زیر لب تند تند با خودم حرف میزدم:
جواب بده…
کجایی…
چی شده…
لعنتی …
رسیدم عمارت
در رو با ضرب باز کردم و رفتم داخل
هیچ مکثی نکردم
پایین رو سریع نگاه کردم
هیچچیز نبود
هیچ نشونی
فقط سکوت
پلهها رو دوتا یکی رفتم بالا
قدمهام تند ، بیوقفه
رسیدم به راهرو
چشمم افتاد به یه چیز روی زمین
خشکم زد . رفتم جلو
گوشی کایلا...
برداشتمش
انگشتام محکم دورش قفل شد
زیر لب گفتم:
کایلا…
برگشتم پایین
با صدای بلند گفتم:
دوربینها رو چک کنین ، الان!
همه سریع رفتن سمت اتاق کنترل
صفحهها بالا اومد
چند ثانیه نگاه
یکی گفت:
رئیس… این یکی دوربین… چند دقیقه قطع شده
سکوت شد
بعد یکی دیگه آروم گفت:
شیفت این بخش… نیست... جواب نمیده.
سرمو آروم آوردم بالا
فقط یه نفس کشیدم
بعد خیلی آروم گفتم:
یعنی چی نیست؟
دستم رفت لای موهام
چند قدم عقب رفتم.
نگاهم روی صفحهها قفل بود ولی چیزی نمیدیدم.
زیر لب با خودم حرف میزدم پ:
کایلا کجایی…
صدام بالا رفت:
همهجا رو بگردین
همهجا
حتی جایی که فکر میکنین بیاهمیته
مکث کردم
ادامه دادم:
تا وقتی پیداش نکردین… کسی از اینجا نمیره
و فقط وایسادم
با گوشی تو دستم…
و یه ذهنی که از هم پاشیده بود...
میدونم شرطا نرسیده بود اما خب چون منتظر بودین گفتم واستون همینجوری یه پارت بزارم
حمایت یادتون نره دخترا
کامنت هم فراموش نشه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۵.۰k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط