رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۵۰ }🌷
از جاش بلند شد که شاید بتونه اون تصویر رو واضع تر ببینه...
ولی فایده ای نداشت ...
خواست به چیز بدی فکر نکنه...
ولی نمیشد...
حس ترس تمام وجودش رو گرفته بود...
× نکنه جن باشه...
این همون حرفی بود که ازش ترس داشت...
تمام جرعتش رو جمع کرد تا با اون سیاهی بلاتکلیف نگاه کنه...
نگاهی بهش انداخت ولی همین کارش کافی بود که اون سایه سیاه بهش نزدیک بشه...
توی عمارتی که توی تاریکی غرق بود یکی جلو دختر بود که حالا از اون تاریکی ..تاریک و سیاه تر بود...
دختر با خودش میگفت خیالاتی شده ولی با قدم های آهسته ای که اون شبهه داشت بهش نزدیک میشد به خودش اومد...
افتاد روی زمین...
گریه هاش شدت گرفت...
کمک میخواستم ولی کسی نبود بهش کمک کنه..
× نزدیک نیا.... ( گریه)
ای جن نزدیک نیا...
ولی چه بسا که فایده ای نداشت ...
صدای هق هق هاش توی خونه اکو میشد...
ولی دریغ از کمک فردی ...
سرشو پایین انداخت و گریه میکرد ...
این دفعه بلند و از ته دل...
دستشو به زمین کشید که متوجه رده خون شد ....
حالا توی دو راهی گیر کرده بود...
پریودی و اون شبهه سیاه ...
× من.....
ادامه حرفش تموم نشده بود،،
که در عمارت باز شد ...
نور سفیدی ولی کم توی عمارت پخش شد...
دختر نمی دونست کیه ولی الان نیاز به کمک داشت..!
کمکی که شاید بخواد دوباره با اون زن جادوگر روبه رو شه....
از روی زمین بلند شد و به سمت در رفت...
با دیدن فردی نفس راحتی کشید....
🌷ادامه دارد...✨
از جاش بلند شد که شاید بتونه اون تصویر رو واضع تر ببینه...
ولی فایده ای نداشت ...
خواست به چیز بدی فکر نکنه...
ولی نمیشد...
حس ترس تمام وجودش رو گرفته بود...
× نکنه جن باشه...
این همون حرفی بود که ازش ترس داشت...
تمام جرعتش رو جمع کرد تا با اون سیاهی بلاتکلیف نگاه کنه...
نگاهی بهش انداخت ولی همین کارش کافی بود که اون سایه سیاه بهش نزدیک بشه...
توی عمارتی که توی تاریکی غرق بود یکی جلو دختر بود که حالا از اون تاریکی ..تاریک و سیاه تر بود...
دختر با خودش میگفت خیالاتی شده ولی با قدم های آهسته ای که اون شبهه داشت بهش نزدیک میشد به خودش اومد...
افتاد روی زمین...
گریه هاش شدت گرفت...
کمک میخواستم ولی کسی نبود بهش کمک کنه..
× نزدیک نیا.... ( گریه)
ای جن نزدیک نیا...
ولی چه بسا که فایده ای نداشت ...
صدای هق هق هاش توی خونه اکو میشد...
ولی دریغ از کمک فردی ...
سرشو پایین انداخت و گریه میکرد ...
این دفعه بلند و از ته دل...
دستشو به زمین کشید که متوجه رده خون شد ....
حالا توی دو راهی گیر کرده بود...
پریودی و اون شبهه سیاه ...
× من.....
ادامه حرفش تموم نشده بود،،
که در عمارت باز شد ...
نور سفیدی ولی کم توی عمارت پخش شد...
دختر نمی دونست کیه ولی الان نیاز به کمک داشت..!
کمکی که شاید بخواد دوباره با اون زن جادوگر روبه رو شه....
از روی زمین بلند شد و به سمت در رفت...
با دیدن فردی نفس راحتی کشید....
🌷ادامه دارد...✨
- ۲.۷k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط