ساعت سه صبح بود با بی قراری روی تختت به خودت میپیچیدی تا
ساعت سه صبح بود. با بی قراری روی تختت به خودت میپیچیدی تا شاید خوابت ببرد، اما بی نتیجه بود. دیگه صبرت لبریز شد. تصمیم گرفتی از روی تخت بلندشی و یه هوایی بخوری. لباسی که دوست داشتی رو پوشیدی، کلید خونه ات را برداشتی و از خونه بیرون زدی. راهی شدی، بدون اینکه بدونی کجا میری، به راهت ادامه میدادی گویا برات مهم نبود گم میشی یا نه، ارزش کشف راه ها و جا هایی که قبلا نرفتی را داشت.
باد ملایم و سرد شب به صورت و پیکرت میخورد و پوست تنت را مور مور میکرد.
به خیابانی رسیدی، نور ابی چراق خیابانی همچون پرتویی مستقیما به چشمانت میخورد و قسمتی از خیابان و درخت هایی که رو به روی آن کاشته شده را روشن میکرد. چراق سایه ای تیره از تابلوی ایست و درخت کنار خیابان روی زمین حکاکی میکرد.
احساس عجیبی میکردی،مثل اینکه گم شدی، مثل خواب هایی که توی مکانی گم میشدی و خونه ات را پیدا نمیکری، یا مثل خوابی بود که هیچوقت دوست نداشتی ازش بیدار شی، خوابی که مثل یک رویا بود قدری که هرشب قبل از خواب ارزو میکردی دباره ببینیش.
اضطراب عجیبی ولی دلنشینی در دلت موج میزد، اما باز هم به راهت ادامه میدادی، شاید هم نه، انتخاب با خودت بود،
به راهت ادامه بدی یا برگردی خونه.
باد ملایم و سرد شب به صورت و پیکرت میخورد و پوست تنت را مور مور میکرد.
به خیابانی رسیدی، نور ابی چراق خیابانی همچون پرتویی مستقیما به چشمانت میخورد و قسمتی از خیابان و درخت هایی که رو به روی آن کاشته شده را روشن میکرد. چراق سایه ای تیره از تابلوی ایست و درخت کنار خیابان روی زمین حکاکی میکرد.
احساس عجیبی میکردی،مثل اینکه گم شدی، مثل خواب هایی که توی مکانی گم میشدی و خونه ات را پیدا نمیکری، یا مثل خوابی بود که هیچوقت دوست نداشتی ازش بیدار شی، خوابی که مثل یک رویا بود قدری که هرشب قبل از خواب ارزو میکردی دباره ببینیش.
اضطراب عجیبی ولی دلنشینی در دلت موج میزد، اما باز هم به راهت ادامه میدادی، شاید هم نه، انتخاب با خودت بود،
به راهت ادامه بدی یا برگردی خونه.
- ۳۷۱
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط