آن شب ~~
هیون جین: حالت خوبه؟
ا.ت: .. اره،
هیون جین: بهتر نیست دیگه از این مسیر نیای؟
ا.ت:...
هیون جین: بخاطر خودت میگم .... میای؟ داره دیر مون میشه,
ا.ت: ممنونم..
هیون جین: مشکلش چیه؟
ا.ت: اون عوضی فکر میکنه تقصیر منه که خواهرش یه احمق بیشتر نیست!
(انتظار نداشتم آنقدر رک و پوست کنده، بهش جواب بدم ، اصلا نمیخواستم جوابش رو بدم ولی از حرص این جمله از دهنم بیرون اومد)
هیون جین: اوه... خب پس میتونی بیشتر از یک کلمه حرف بزنی ( و لبخندی رو لبش نشست که زیادی رومخ بود)
ا.ت: اینکه حرف نمیزنم دلیلش این نیست که نمیتونم . نمیخوام
هیون جین: درکت میکنم ، چون فکر نمیکنم حرف زدن با آدمای اون مدرسه ، یا کلا این محله چیز لذت بخشی باشه،
ا.ت: درسته!
...یه مدتی سکوت بود تا به در مدرسه رسیدیم
رو بهش کردم و آروم گفتم: قدم زدن باهات تا دم مدرسه چیزی نبود که انتظارش رو داشتم ، ولی دلچسب بود هوانگ هیون جین! و ممنونم برای اون اتفاق
هیون جین: امم خب قابلتو نداشت ،
ا.ت: دیگه بهتره بریم تو..
هیون جین: یه لحظه صبر کن .. نظرت چیه بعد مدرسه .. باهم بریم ؟
ا.ت: اوه .. خب .. فکر نمیکنم را همون یکی باشه.
هیون جین : عادت دارم قبل از اینکه. برم خونه قدم بزنم ،، هرچی بیشتر از خونه دور باشم برام بهتره
ا.ت: ممنونم(خیلی آروم)
خنده خیلی یهویی کرد و به سمت ساختمون مدرسه روانه شد
فریاد زد : قرارمون همینجا؟
در جوابش سری تکون دادم
.....
سه روز بعد
ویو ا.ت: خب ، نمیدونم دارم چیکار میکنم میشه گفت از وقتی کلاس اولی شدم و پامو تو محیط مدرسه گذاشتم حتی با کسی هم صحبت نشدم ،
ولی حالا تو یه هنرستان مسخره ، به طرز خیلی مسخره ای ، چند روزه که با بغل دستیم که که یه پسره و به طرز مسخره ای جذابه، دارم راه بین خونه تا مدرسه رو که قبلاً راه عذاب آور و وحشتناکی بود رو پیاده روی میکنم ، و نکته مسخره ماجرا اینه که دیگه اونقدرام عذاب آور نیست، ( امیدوارم فهمیده باشید چیشد)
زیر لب زمزمه کردم : این خیلی مسخرستت! و از در خونه بیرون رفتم
و صحنه ای که باهاش موا جه شدم این بود هوانگ هیون جین جلوی در خونه من ایستاده و با یه پوزخند احمقانه برام دست تکون میده ،
یکم حمایت پلیز
#فیک #هیونجین#کیپاپ #سناریو
ا.ت: .. اره،
هیون جین: بهتر نیست دیگه از این مسیر نیای؟
ا.ت:...
هیون جین: بخاطر خودت میگم .... میای؟ داره دیر مون میشه,
ا.ت: ممنونم..
هیون جین: مشکلش چیه؟
ا.ت: اون عوضی فکر میکنه تقصیر منه که خواهرش یه احمق بیشتر نیست!
(انتظار نداشتم آنقدر رک و پوست کنده، بهش جواب بدم ، اصلا نمیخواستم جوابش رو بدم ولی از حرص این جمله از دهنم بیرون اومد)
هیون جین: اوه... خب پس میتونی بیشتر از یک کلمه حرف بزنی ( و لبخندی رو لبش نشست که زیادی رومخ بود)
ا.ت: اینکه حرف نمیزنم دلیلش این نیست که نمیتونم . نمیخوام
هیون جین: درکت میکنم ، چون فکر نمیکنم حرف زدن با آدمای اون مدرسه ، یا کلا این محله چیز لذت بخشی باشه،
ا.ت: درسته!
...یه مدتی سکوت بود تا به در مدرسه رسیدیم
رو بهش کردم و آروم گفتم: قدم زدن باهات تا دم مدرسه چیزی نبود که انتظارش رو داشتم ، ولی دلچسب بود هوانگ هیون جین! و ممنونم برای اون اتفاق
هیون جین: امم خب قابلتو نداشت ،
ا.ت: دیگه بهتره بریم تو..
هیون جین: یه لحظه صبر کن .. نظرت چیه بعد مدرسه .. باهم بریم ؟
ا.ت: اوه .. خب .. فکر نمیکنم را همون یکی باشه.
هیون جین : عادت دارم قبل از اینکه. برم خونه قدم بزنم ،، هرچی بیشتر از خونه دور باشم برام بهتره
ا.ت: ممنونم(خیلی آروم)
خنده خیلی یهویی کرد و به سمت ساختمون مدرسه روانه شد
فریاد زد : قرارمون همینجا؟
در جوابش سری تکون دادم
.....
سه روز بعد
ویو ا.ت: خب ، نمیدونم دارم چیکار میکنم میشه گفت از وقتی کلاس اولی شدم و پامو تو محیط مدرسه گذاشتم حتی با کسی هم صحبت نشدم ،
ولی حالا تو یه هنرستان مسخره ، به طرز خیلی مسخره ای ، چند روزه که با بغل دستیم که که یه پسره و به طرز مسخره ای جذابه، دارم راه بین خونه تا مدرسه رو که قبلاً راه عذاب آور و وحشتناکی بود رو پیاده روی میکنم ، و نکته مسخره ماجرا اینه که دیگه اونقدرام عذاب آور نیست، ( امیدوارم فهمیده باشید چیشد)
زیر لب زمزمه کردم : این خیلی مسخرستت! و از در خونه بیرون رفتم
و صحنه ای که باهاش موا جه شدم این بود هوانگ هیون جین جلوی در خونه من ایستاده و با یه پوزخند احمقانه برام دست تکون میده ،
یکم حمایت پلیز
#فیک #هیونجین#کیپاپ #سناریو
- ۷۲۳
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط